X
تبلیغات
دائره المعارف کوچک دینی

دائره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب و.....

حضرت آدم علیه السلام

حضرت آدم علیه السلام

حضرت آدم علیه السلام نخستین بشر مربوط به این سلسله از آدمیان کنونی و اولین انسانی است که خداوند از خاک آفرید.
آنچه که به نام انسان خوانده میشود از وی شروع شده است.
او اولین پیامبران از دیدگاه اسلام است.
آدم در اصل، کلمه ای عبری است به معنای خاکی یا سرخ رنگ.
به گفته علامه مجلسی آدم همچون آزر، نامی عجمی است و از کلمه ای گرفته نشده است.
او به القاب و صفات گوناگون خوانده شده است؛ مانند ابوالبشر، خلیفة الله، ابوالوری، صفی الله، ابو محمد و معلم الاسماء.
نام حضرت آدم بیست و پنج مرتبه در نه سوره قرآن کریم آمده است
و سرگذشت او بطور گسترده در سوره های بقره، اعراف، حجر، اسراء، کهف و طه گفته شده است.
آنچه که در باره او در کتب تفسیر، تاریخ و ادب و حدیث هم هست، مبتنی بر همین آیات قرآنی است.
البته مفسران و صاحبنظران در تبیین و تفسیر این آیات، احتمالات زیادی داده اند.

بر طبق همین نظریه ها، آدم اولین بشر نیست و پیش از او آدم های دیگری بوده اند.
از امام علی علیه السلام و امام سجاد علیه السلام و نیز امام باقر علیه السلام نقل شده که
قبل از او آدم ها و عالم های دیگری بوده اند.
محققان هم به این نتیجه رسیده اند که بدون شک، آدم اولین بشر نیست.
در قرآن هم کمترین اشاره به اولین بشر بودن او نیست.
اما به نبوت او اشاره شده که از میان قوم خود برگزیده شده است.
بنابراین او صفی و برگزیده خداست ولی نمیتواند اولین انسان باشد.

قبل از خلقت او، خدا به فرشتگانش گفت که میخواهم در روی زمین خلیفه و جانشین برای خودم قرار دهم.
آنها به خدا اعتراض کردند و خداوند در جواب آنها گفت من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.
سپس خدا آدم را از گل آفرید و بعد تصویر پردازی او در مرحله دوم بود
و آنگاه از روح خود در او دمید و به فرشتگانش دستور داد که او را سجده کنند.
همه فرشتگان بجز شیطان که تکبر کرد، آدم را سجده کردند.
این تکبر و غرور شیطان باعث رانده شدن ابدی او از درگاه خداوند شد.
بعد از این مرحله خدا همه اسماء را به آدم یاد داد.
این تعلیم فقط اسامی موجودات نبود؛ بلکه راز نهفته و سری بود که فرشتگان آنها را از آدم آموختند و بنا به قولی
اسامی همه حجت های خدا، اسامی سرزمین ها، گیاهها، کوهها، بیابانها و یا اصلا اسرار و خواص موجودات بود.

سپس خداوند همسر او حضرت حوا علیهاسلام را آفرید و هر دو را در بهشت اسکان داد و به آن ها گفت که
از هر چیزی که میخواهید میتوانید بخورید، لذت ببرید و بهره مند شوید، فقط یک درخت ممنوعه هست که به آن نزدیک نشوید.
ولی آدم این توصیه را فراموش کرد و با فریب و قسم دروغ شیطان،
وی و همسرش از آن درخت ممنوعه خوردند و لذا خداوند هر سه نفر را از بهشت بیرون کرد.
حضرت آدم به کوه صفا و حضرت حوا به کوه مروه فرود آمدند.
آدم چهل روز به سجده افتاد و از فراق بهشت گریه کرد و آنقدر نالید و با کلماتی که از خدا یاد گرفت توبه کرد.
گویند که این کلمات که توبه آدم و حوا بود، همان تمسک جستن به حق پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و
امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام و امام حسن مجتبی علیه السلام و امام حسین علیه السلام بود.
این دو بزرگوار در اثر این نافرمانی به زمین هبوط کردند.
این هبوط هم منجر به زندگی مشترک و توالد و تناسل فرزندان آنها شد.
از فرزندان او هابیل و قابیل و حضرت شیث علیه السلام میباشند.
اینطور که گفته اند حضرت آدم حدود هزار سال عمر کرد.
قبر او در بارگاه حضرت علی در نجف میباشد.

دائرة المعارف تشیع، صفحه 24
تفسیر ابو الفتوح، جلد 1، صفحه 150
بحارالانوار، جلد 57، صفحه 321-322

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

قصه حضرت آدم (عليه‌السلام)

قصه حضرت آدم (عليه‌السلام) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست

به نام خداي عليّ  اعلي               آغاز مي‌كنم داستان آدم و حوا

نام مبارك حضرت آدم (عليه‌السلام) كه نخستين پيامبر است، شانزده بار به نام آدم (عليه السلام) و هشت بار به عنوان بني آدم(عليه‌السلام) و يك بار به عنوان ذريّه آدم (عليه‌السلام) بر روي هم بيست و پنج بار، در نه سوره و در بيست و پنج آيه، در قرآن مجيد آمده است.[1]

امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: «دليل ناميدن آدم (عليه‌السلام) به اين اسم، بدان خاطر است كه او از اديم و پوسته و قشر زمين آفريده شده است و شيخ صدوق گويد: اديم نام چهارمين لايه دروني زمين است كه آدم (عليه‌السلام) از آن خلق شده است.[2]

خداوند آدم (عليه‌السلام) را بدون پدر و مادر بيافريد، تا دليل باشد بر قدرت الهي.[3]

 وي نهصد و سي سال عمر كرد[4]، و سرانجام در پي تبي طولاني در روز جمعه يازدهم محرم وفات يافت و در غاري ميان كوه ابوقبيس دفن شده و صورت او به طرف كعبه قرار دارد.[5]

در قرآن مجيد راجع به حضرت آدم (عليه‌السلام) حالات مختلف و گوناگوني ذكر شده و ما به يازده قسمت از حالات مزبور اشاره مي‌كنيم كه عبارتند از:

 

نخست: خلقت حضرت آدم (عليه‌السلام) و آفرينش او

آدم(عليه‌السلام) از دو بعد تشكيل شده، جسم و روح، خدا نخست جسم او را آفريد، سپس از روح خود در او دميد و به صورت كامل او را زنده ساخت. از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگوني كه درباره چگونگي آفرينش انسان آمده، به خوبي استفاده مي‌شود كه انسان در آغاز، خاك بوده است.[6]

[از پيامبر(صلي الله عليه و آله) سؤال شد كه آيا سرشت آدم (عليه‌السلام) از تمام انواع گل بوده است و يا نوعي خاص از آن؟ حضرت فرمود: سرشت وي از تمام  گل بوده است و اگر غير اين مي‌بود انسان‌ها يكديگر را باز نمي‌شناختند و تمام آن‌ها به يك شكل و صورت مي‌بودند و همچنانكه خاك كره زمين در رنگ‌هاي مختلف از سفيد و سرخ و بور و زرد متنوع است و نيز به جهت شرايط آب و هوايي به صورت حاصلخيز و شوره‌زار درآمده است، به همان شكل انسان‌ها نيز به صورت نژاد‌ها و رنگ‌هاي مختلف در سراسر جهان پراكنده شده‌اند.][7]

سپس با آب آميخته شده و به صورت گل درآمده است،[8] و بعد به گل بدبو (لجن) تبديل شده[9]، سپس حالت چسبندگي پيدا كرده[10]، و بعد به حالت خشكيده درآمده و همچون سفال گرديده است. [11]

فاصله زماني اين مراحل كه چند سال طول كشيده روشن نيست. اين قسمت نشان دهنده مراحل تشكيل جسم آدم (عليه‌السلام) است كه همچنان تكميل شد، تا به صورت يك جسد كامل درآمد، آنگاه خداوند تبارك و تعالي به هنگام غروب روز جمعه از روح خويش در آدم(عليه‌السلام) دميد،[12] و به صورت كامل او را زنده ساخت.

 

دوم: انتخاب آدم(عليه‌السلام) از جانب خداوند به پيامبري

قرآن در اين خصوص مي فرمايد: «ان الله اصطفي آدم و نوحاً و ال ابراهيم؛ همانا خداوند برگزيد (از ميان جهانيان وقت) آدم و نوح(عليهماالسلام) و ...».[13]

هنگامي كه خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه و نماينده‌اي كه حاكم زمين باشد قرار دهد، اين موضوع را به فرشتگان خبر داد،‌ولي فرشتگان از اين خبر شگفت زده شدند و با خود گفتند: كسي كه جانشين خدا در زمين او خواهد شد هرگز نمي‌تواند عالمي برپا سازد كه از نظر پاكي و رحمت برابر با ملكوت آسمان باشد، چه اين كه خداوند پيش از آدم(عليه‌السلام) انسان‌هايي را آفريده بود و آنان در زمين به فساد و تباهي پرداختند. فرشتگان به خداي خود چنين عرضه داشتند: آيا در زمين انساني را قرار مي‌دهي كه با گناه و معصيت در آن، فساد كند و به خونريزي بپردازد، در حالي كه ما آن گونه كه در شأن توست، تو را منزه دانسته و به شكرانه‌ات تو را مدح و ستايش مي‌كنيم! فرشتگان بدين جهت اين سخن را به خداي خويش عرضه كردند، كه خويشتن را برتر از آفريده‌اي مي‌دانستند كه قرار بود جانشين قرار گيرد و خود را به جانشيني در زمين سزاوارتر از او مي‌پنداشتند. اما خداي متعال با اسرار غيبي كه بر آنان پوشيده بود و حكمتي كه خاص آفرينش آدم (عليه‌السلام) بود به آنان پاسخ داد: خداوند چيزي را مي‌داند كه آنان از آن آگاهي ندارند.[14]

 

سوم: تعليم اسماء به آدم (عليه‌السلام)

پس از آنكه خداوند، حضرت آدم (عليه‌السلام) را آفريد، اسماء[15] را به وي آموخت، تا در زمين توان يافته و به نحوي بايسته از آن‌ها بهره‌مند گردد، از طرفي خداي سبحان اراده فرموده بود كه عيناً به فرشتگان بنماياند، اين آفريده جديدي كه به ديده حقارت بدان مي‌نگريستند، داراي دانش و شناختي برتر از آنان است و به همين دليل از آنان خواست كه اگر به گمان خود راست مي‌گويند و به جانشيني در زمين از آدم(عليه‌السلام) سزاوارترند، به وي خبر دهند، از آن اسمائي كه تعليم آدم (عليه‌السلام) داده شد. ولي فرشتگان از پاسخ درمانده و با عذر و پوزش، خداي خويش را مخاطب قرار دادند: «خدايا ما تو را آن گونه كه سزاواري،  منزه مي‌دانيم و بر اراده تو معترض نيستيم، چرا كه ما از علم و دانش جز آنچه به ما بخشيده‌اي، بهره‌اي نداريم و تو از هر چيز آگاهي، و كارهايت بر اساس حكمت است.»

سپس خداوند به آدم(عليه‌السلام) فرمود: اي آدم(عليه‌السلام) خبر بده به آن فرشتگان از آن اسماء (كه به تو تعليم داده شده است). وقتي كه آدم(عليه‌السلام) فرشتگان را از آن اسماء خبر داد، فرشتگان در شگفتي فرو رفتند، خداوند به آنها فرمود: «آيا به شما نگفته بودم كه من (خداوند) عالم به غيب و پنهاني‌هاي آسمان‌ها و زمين هستم و آگاهم به آنچه آشكارا مي‌گوييد و آنچه را نهان مي‌داريد». [16]

چهارم: سجده كردن فرشتگان به آدم(عليه‌السلام)

موضوع تكامل انسان، تا به درجه‌اي كه فردي از آنان به نام آدم(عليه‌السلام)، برگزيده خداوند قرار گرفت و اين خلقت و تكامل آن و اختيار كردن برگزيده‌اي از آن، تا جايي كه به فرشتگان دستور رسيد، يك چنين سمبل خلقت را مورد تكريم و احترام فوق العاده‌اي قرار داد. به قسمي كه او را براي كمال خلقت و برگزيدگي وي، مورد سجده تكريم و تعظيم نه عبوديت قرار دهند. اين حقيقت در پنج آيه مختلف مطرح شده، و تكرار آن مستوجب عظمت يك چنين سمبلي واقع گشته، كه بدانند نه يكبار و نه دوبار، بلكه پنج بار در سوره‌هاي گوناگون قرآن، آن هم با عبارات و كلمات مختلف عنوان گرديده است.[17]

چنانكه مي‌فرمايد: «به ياد آور! اي محمد (صلي الله عليه و آله) هنگامي را كه به فرشتگان گفتيم سجده كنيد به آدم (عليه‌السلام)، و همه سجده كردند جز ابليس، كه سرپيچي كرد و تكبر ورزيد واز كافرين محسوب گشت.»[18]

همه فرشتگان – براي امتثال امر خداوند – بر آدم(عليه‌السلام) سجده كردند مگر شيطان كه از سر عناد و تكبر، از سجده كردن سرباز زد، خداوند سبب سجده نكردن او را مي‌دانست، با اين همه، علت را از او جويا شد. ابليس برتري خود را بر آدم (عليه‌السلام) و اين كه وي از آتش و آدم(عليه‌السلام) از گل آفريده شده است عنوان كرد، به نظر ابليس، آتش برتر از گل بود و بدين سان فوق العاده تكبر ورزيد، در اين هنگام خداي سبحان او را از بهشت راند و به دليل تكبرش، وي را پيوسته تا روز قيامت مورد لعنت خويش قرار داد.[19]

رانده شدن ذلّت بار شيطان از بهشت، پاداش عناد، تكبر و سرپيچي وي از سجده بر آدم(عليه‌السلام) بود، شيطان از پروردگار خويش درخواست كرد تا روز قيامت او را زنده نگاه دارد. خداي متعال نيز بنا به حكمتي كه اراده فرموده بود به او پاسخ مثبت داد، ابليس درخواست خود را اين گونه بيان كرد:

«پروردگارا! به دليل اين كه به هلاكت (راندن) من حكم كردي.سوگند مي‌خورم تمام تلاشم را به كار ببرم و فرزندان آدم(عليه‌السلام) را گمراه كرده، آنها را از راه تو منحرف سازم و در اين راه از هيچ تلاشي دريغ نخواهم كرد واز هر راهي كه بتوانم به سراغ آنان رفته، از غفلت و ضعف آن‌ها استفاده خواهم كرد تا آنان را فريفته، به فساد و تباهي بكشانم‌ و بيشتر آن‌ها را از شكرگزاري تو منصرف سازم».

ولي خداوند او را نكوهش كرد و فرمود: «اي نكوهيده و طرد شده از رحمت من، از بهشت بيرون رو، سوگند مي‌خورم كه جهنم را از تو و همه پيروانت از فرزندان آدم(عليه‌السلام) آكنده خواهم ساخت.»[20]

 

پنجم: سكونت آدم و حوا(عليهماالسلام) در بهشت و اخراج آن‌ها

پس از برگزيدگي آدم(عليه‌السلام) و مسجود فرشتگان قرار گرفتن، به وي و زوجه‌اش از جانب خداوند دستور رسيد كه در بهشت مسكن گزينند و به نعمت‌هاي خدايي متنعم گردند ولي از يك درخت ممنوعه تناول نكنند و نزديك آن نگردند، چنانكه مي‌فرمايد: «گفتيم به آدم(عليه‌السلام) و همسرش در بهشت مسكن اختيار بنماييد و از نعمت‌هاي آن فراوان بخوريد، ولي نزديك اين درخت براي خوردن نشويد، زيرا از ستمكاران (به خويشتن) خواهيد گرديد.»[21]

ولي شيطان به سراغ آن‌ها آمد و آن‌ها را وسوسه كرد، تا لباس‌هاي تقوا را كه باعث كرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آنها گفت: «پروردگارتان شما را از اين درخت نهي نكرده، مگر به خاطر اينكه – اگر از آن بخوريد – فرشته خواهيد شد، يا جاودانه در بهشت خواهيد ماند و براي آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم،» به اين ترتيب آن‌ها را با فريب‌كاري، از مقامشان فرود آورد، هنگامي كه آن‌ها فريب شيطان خورده واز آن درخت تناول كردند، لباس‌هاي كرامت و احترام از اندامشان فرو ريخت. خداوند آن‌ها را سرزنش كرد و به آن‌ها فرمود: «آيا من شما را از آن درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست.»

آدم و حوا(عليهماالسلام) به طور سريع به اشتباه خود پي بردند و توبه كردند و به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهي طلب رحمت كرده و گفتند: «پروردگارا! ما به خويشتن ستم روا داشتيم، اگر ما را نبخشايي و از ما درنگذري، قطعاً در زمره زيانكاران خواهيم بود.» ولي خداوند آدم و حوا(عليهماالسلام) را از بهشت به زمين فرود آورد و آن‌ها را آگاه ساخت كه فرزندانشان با يكديگر دشمني مي‌كنند، آن‌ها بايد در زمين اقامت گزينند و آن‌ را آباد سازند و تا پايان عمرشان از آن بهره‌مند شوند و خداي سبحان آن‌ها را رهنمون شود. هر كس از هدايت الهي  پيروي كند، در دنيا مرتكب گناه نشده و هرگز در آن به بيچارگي نمي‌افتد.» [22]

ششم: درختي كه آدم و حوا(عليهماالسلام) از آن نهي شده بودند

در داستان آدم(عليه‌السلام) آمده است، كه خداوند همه خوردني‌هاي بهشت را بر وي آزاد و حلال كرد و او را تنها از خوردن و نزديك شدن به يك درخت منع فرمود. در اين‌كه اين درخت چه بوده است؟ مرحوم طبرسي روايات بسياري مي‌آورد كه اين درخت بوته گندم بوده است، ولي در روايات ديگري گفته شده كه تاك يا نهال انجير بوده است.[23] و شيخ طوسي افزون بر روايات گندم و انگور و انجير، روايتي از حضرت علي(عليه‌السلام) مي‌آ‌ورد كه اين درخت، درخت كافور بوده است.[24]

 

هفتم: بهشتي كه جايگاه آدم(عليه‌السلام) بود، آيا در زمين بوده يا آسمان؟

مقدمه: عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق(عليه‌السلام) سؤال شد: «آدم و حوا (عليهما السلام) قبل از خروج از بهشت چه مدتي را در آنجا به سر بردند؟ حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالي به هنگام غروب روز جمعه از روح خويش در آدم(عليه‌السلام) دميد، آنگاه حوا (عليهاالسلام) را از پهلوي آدم(عليه‌السلام) آفريد و در همان هنگام، بعد از سجده فرشتگان، آن‌ها را در بهشت خويش جاي داد. به خدا قسم آن‌ها جز شش ساعت را بيشتر، در خلد برين به سر نبردند و شبي را در آن‌جا به صبح نياوردند، تا آنكه مرتكب ترك اولي شده و عريان در ميان باغستان عرش رها بودند، خداوند آن‌ها را مخاطب قرار داد: مگر من شما را از اين درخت منع نكردم، آدم(عليه‌السلام) از كرده خويش پشيمان گشته و به حالت خضوع از راه حيا و شرمندگي درآمده و گفت: «ربنا ظلمنا انفسنا و اعترفنا بذنوبنا فاغفر لنا» خداوند به آن دو فرمود: «از عرش من به زير آييد، چرا كه بهشت من جايگاه گنهكاران نيست.»[25]

مفسران پيرامون بهشتي كه آدم(عليه‌السلام) در آن مي‌زيست، اختلاف نظر دارند: كه آيا در زمين بوده است يا در آسمان؟

نظريه اول: آنچه رجحان دارد اين است، كه به چند دليل اين بهشت در زمين بوده است.[26]

1. خداي سبحان آدم(عليه‌السلام) را در زمين آفريد، چنانكه در فرموده خداي متعال آمده است: «اني جاعل في الارض خليفه»[27] در پي آن خداوند بيان نفرمود كه وي را به آسمان منتقل كرده است.

2. خداوند بهشت موعود (بهشت جاودان) را در آسمان توصيف فرموده است، پس اگر آدم(عليه‌السلام) در اين بهشت جاي داشت شيطان جرأت نمي‌كرد به او بگويد «آيا تو را به درختي جاودانه و سلطنتي كهنه نشدني راهنمايي كنم».[28]

3. بهشت جاودان، جايگاه نعمت‌هاي خداست، نه جاي تكليف و حال آنكه خداوند به آدم و حوا(عليهماالسلام) دستور دادكه از ميوه آن درخت تناول نكنند.

4. خداوند در وصف كساني كه در بهشت جاودان آسمان وارد مي‌شوند فرموده است: «و آنان از بهشت بيرون نمي‌روند». در حالي كه آدم و حوا(عليهماالسلام) از بهشتي كه در آن وارد شده بودند رانده شدند. بنابراين متعين است كه آن بهشت غير از بهشتي است كه در قرآن به مؤمنين وعده داده شده است.

5. گذشته از اين‌ها هنگامي كه شيطان از سجده بر آدم(عليه‌السلام) سر برتافت، مورد لعن قرار گرفت و از بهشت بيرون رانده شد، بنابراين اگر اين بهشت همان بهشت جاودان بود، شيطان قادر نبود با وجود خشم خدا به آن راه يابد و آدم و حوا(عليهماالسلام) را بفريبد.

نظريه دوم: عده‌اي معتقدند كه آدم و حوا (عليهماالسلام) در بهشت جاودانه (آسمان) مي‌زيسته‌اند، زيرا الف و لام تعريف بدان پيوسته و آن را به صورت علم درآورده است، و مورد شيطان مي‌توان تصور كرد كه او از بيرون بهشت، آدم (عليه‌السلام) و همسرش را وسوسه كرده، به گونه‌اي كه آنان آواي او را شنيده و سخن او را دريافته‌اند، اگر گفته شود هر كس به بهشت جاودانه رود، از آن هرگز بيرون نخواهد آمد، گوييم اين بعد از برپايي رستاخيز است، اما پيش از آن امكان بيرون آمدن از بهشت هست.[29]

نظريه سوم: گروهي گفته‌اند: اين بهشت بوستاني از بوستان‌هاي دنيا بوده، زيرا اگر بهشت جاودان مي‌بود، شيطان با وسوسه‌اش بدان راه نمي‌يافت.[30]

هشتم: فرود آمدن آدم و حوا(عليهماالسلام) به زمين و توبه آن‌ها

آدم و حوا(عليهماالسلام) وقتي كه از بهشت اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند، حضرت آدم (عليه‌السلام) بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آنجا سكونت گزيد، از اين رو آن كوه را صفا گويند كه آدم(عليه‌السلام) صفي ا لله (برگزيده خدا) در آنجا وارد شد و حضرت حوا(عليهاالسلام) بر روي كوه مروه (كه نزديك كوه صفا است) فرود آمد و در آنجا سكومت گزيد. آن كوه را از اين رو مروه گويند كه مرئه (يعني زن كه منظور حوا (عليهاالسلام) باشد) در آن سكونت نمود. آدم(عليه‌السلام) چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم(عليه‌السلام) آمده و گفت: اي آدم(عليه‌السلام) آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟! آدم(عليه‌السلام) گفت: آري خداوند اين گونه به من عنايت‌ها نمود. جبرئيل گفت: خداوند به تو فرمان دادكه از آن درخت مخصوص بهشت نخوري، چرا از آن خوردي؟ آدم(عليه‌السلام) گفت: اي جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت از اين درخت بخورم. من تصور نمي‌كردم و گمان نمي‌بردم موجودي كه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا ياد كند.[31]

وقتي كه از بهشت اخراج و به زمين فرود آمدند و به گناه (ترك اولي) خود اقرار نمودند و پشيمان شدند، خداوند مهربان به آنها لطف كرد و كلماتي را به آنها آموخت، تا آدم و حوا(عليهماالسلام) در دعاي خود آن كلمات را از عمق جان بگويند و توبه خود را آشكار و تكميل نمايند.[32]

سؤال: مقصود از اين سخنان و كلمات كه به آدم(عليه‌السلام) آموخت چيست؟

آيه مربوط به توبه آدم(عليه‌السلام) اين است: «پروردگارا! ما بر خود ستم كرديم و اگر تو ما را نيامرزي، بي‌گمان از زيانكاران خواهيم بود.»[33]

مفسران در ذيل اين آيه، دعاهايي را نيز كه آدم(عليه‌السلام) با آنها توبه كرد و آمرزيده شد آورده‌اند، در پاره‌اي روايات از ابن عباس آمده است، كه آدم(عليه‌السلام) به درگاه خداي خود گريه كرد و گفت: خدايا آيا مرا با دست خود نيافريدي؟ فرمود: چرا، گفت: آيا مهر تو به خشم تو پيشي ندارد؟ فرمود: چرا، گفت: آيا اگر توبه كنم و باز گردم، به بهشتم باز مي‌گرداني؟ فرمود: آري.

(دعاهاي ديگر نيز نقل شده است).[34]

مفسران شيعي آن روايات را آورده‌اند و افزون بر آن، رواياتي ذكر كرده‌اند كه آدم(عليه‌السلام) نام‌هايي گرامي، كه بر عرش نوشته شده بود ديد، سپس درباره آنها سؤال كرد، به او گفته شد: اين‌ها نام‌هاي گرامي‌ترين آفريدگان خدايند، آدم(عليه‌السلام) با آن نام‌ها به درگاه خداوند توسل جست و توبه‌اش پذيرفته شد، نام‌ها عبارت بودند از: «محمد،علي، فاطمه، حسن و حسين (عليهم‌السلام)».[35]

--------------------------------------------------------------------------------

[1] - قاموس قرآن: ج 1، ص 38 – دائرة الفوائد: ج 1، ص 307 . سور و آياتي كه نام آدم (عليه‌السلام) در آنها ذكر شده است عبارتند از: بقره/21،33،34،35،37- آل عمران، آيات 33 و 59- مائده/27 – اعراف /11،19،26،27،31،35،172- اسراء/ 61،70، - كهف/50 0مريم/58 –طه/115،116،117،120،121 –يس/60.

[2] - علل الشرايع: ص 14.

[3] - همان: ص 5 – بحارالانوار: ج 1، ص 108.

[4] - كامل الزيارات: ص 38 – بحارالانوار: ج 11، ص 268. ولي در برخي روآيات سن او را هزار سال ذكر كرده‌اند.

[5] - سعد السعود: ص 37 . برخي گويند جنازه آدم (عليه‌السلام) را كه در سرزمين مكه دفن كردند، پس از گذشت هزار و پانصد سال، حضرت نوح (عليه‌السلام) هنگام طوفان، جنازه وي را از غار كوه ابوقيس (كنار كعبه) بيرون آورد و به همراه خود با كشتي به سرزمين نجف اشرف برد و در آنجا به خاك سپرد. (تاريخ انبياء، ص 125).

[6] - سوره‌هاي حج، آيه 5 و آل عمران، آيه 59.

[7] - علل شرايع: ص 471.

[8] - سوره انعام، آيه 2.

[9] - سوره حجر، آيه 28.

[10] - سوره صافات، آيه 11.

[11] - سوره الرحمن، آيه 14.

[12] - تفسير عياشي: ج2، ص 10.

[13] - سوره آل عمران، آيه 33.

[14] - سوره بقره، آيه 30 .

[15] - گويند مراد از اسماء جميع صناعات و عمارة زمين و انواع خوراكي‌ها و ادويه و استخراج معادن و كاشتن درختان و منافع آن و همه چيزهايي است كه مربوط به عمارت دين و دنيا باشد، چنانكه ابن عباس و مجاهد و سعيد بن جبير و  اكثر متأخرين گفته‌اند(دائرةالفرائد: ج1، ص 318).

[16] - سوره بقره، ايه 31-33.

[17] - سوره‌هاي بقره، آيه 34- اعراف، آيه 11- اسراء، آيه 61- كهف، آيه 50- طه، آيه 116.

[18] - سوره بقره، آيه 34.

[19] - سوره حجر، آيه 30-35.

[20] - سوره‌هاي اعراف، آيه 13 و 18 –اسراء، آيات 61 و 65.

[21] - سوره‌هاي بقره، آيه 35- اعراف، آيه 19.

[22] - سوره‌هاي اعراف: آيه 20-25- طه، آيه 123.

[23] - مجمع البيان: ج 1، ص 183-185.

[24] - تفسير تبيان: ج1، ص 157.

[25] - تفسير عياشي: ج2، ص 10.

[26] - ر.ك: مع الانبياء في القرآن: ص 62 – تفسير المنار: ج 2، ص 277.

[27] - سوره بقره، آيه 30.

[28] - سوره طه، آيه 120.

[29] - تفسير تبيان: ج 1،ص 156 – تفسير مجمع البيان: ج 1، ص 5-84.

[30] - گناه نخستين: ص 38.

[31] - علل الشرايع: ص 491 – كافي: ج 6، ص 513- نورالثقلين: ج 1، ص 61 – تفسير ا لميزان: ج1، ص 182.

[32] - سوره بقره، آيه 37.

[33] - سوره اعراف، آيه 22.

[34] - ر.ك: تفاسير مجمع البيان: ج1، ص 193 – تبيان:‌ج 1، ص 169 – التفسير الكبير: ج 3، ص 19-25 – كشف الاسرار: ص 155.

[35] - تفسير مجمع البيان: ج1، ص 88،89 –الدرالمنثور: ج 1، ص 60 – مناقب ابن مغازلي شافعي: ص 63.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

مسیحیت، دين الهي یا آيين پولس!

مسیحیت، دين الهي یا آيين پولس!                         نوشته:سيد محمد احساني

در اينکه  مسیحیت در ابتدا يک دين الهی بوده و منشا الهی داشته است ترديدی وجود ندارد امااينکه آيا اين دين هم اکنون هم دين الهی است جای ترديد بسیار دارد. البته مسلمانان براين اساس که این آيين منشا الهی داشته است با آن همچون یک دين وحدانی  برخورد می کنند اما اين دليل نمی شود حقيقت اين دين را مورد کاوش قرار ندهیم و سوالاتی را که در مورد آن در اذهان خلجان می کند به طرح و نظر نيفکنيم.

معيار الهی بودن و وحدانی بودن يک دين چیست؟ آيا اينکه يک آيين منشا الهی داشته باشد حتی اگر صد هشتاد درجه انحراف در آن پدید آمده باشد می تواند يک آِيين وحدانی قلمداد گردد؟ مسيحيت امروز از مسيحيت اوليه انحراف بيش از صد هشتاد درجه ای دارد بگونه ای که بقول شاعر:

 بسکه ببستند بر او برگ و ساز   ***    گرتو ببينی نشناسيش باز

يک آيين الهی مرکب است از: اعتقادات, اخلاقيات و احکام. اين سه رکن مولفه های اصلی سازنده يک دين است و اگر اين سه مولفه در يک دين وجود نداشته باشد در حقيقت  نميتواند بعنوان دين قلمداد گردد. هرچند ديگران تسامحا بر آن دين اطلاق کنند. اما برای آنکه یک دین , دینی الهی تلقی گردد, اضافه برآن باِيد اعتقادات و احکام و اخلاقش  سرچشمه الهی ووحيانی داشته باشد. بااين حساب آيا مسيحيت ميتواند مدعی شود آيينی الهی است؟

مسيحيت در همان گام اول راه خود را از اديان الهی جدا می کند زيرا عقيده مسيحيت در مورد خداوند بگونه‌ای است که به  بت پرستان بيشتر شباهت دارد تا اديان توحيدی.  خدا در اديان توحيدی هرگز نه پدر دارد و نه متولد ميگردد و نه مي ميرد و نه زنده ميشود . و اساسا هيچ تحول و دگرگونی در آن پديد نمی آيد چراکه تغيير پذيری از ويژگی های عالم تکوين و متغيرات است که يک روزی نيست و يک روزی پديد می آيد و نشو و نما می کند و يک روزی هم ميميرد و نابود و نيست می گردد.اما خداوند که خود خالق پديده ها و تحولات در اين عالم است و نشانه ای از نقص و نياز در آن می باشد هرگز به اين صفات متصف نمی گردد.

اما خدای مسيحيان يک روز متولد می گردد ,يکروز می ميرد و روزی ديگر دوباره زنده می گردد. یک روز از مقام الوهيت نزول ميکند و صفت بشر به خود می گيرد و يکروز دوباره عروج ميکند و مقام خدایی خود را بار ديگر باز می يابد.این خدا همچون بشر مادر و پدر دارد[1] و در عين برخورداری از صفات ابوت و بنوت, واحد هم هست[2] و باز از همه شگفت آور اينکه مادر اين خدا يک بشر است و نه يک خدا که بايد پرسيد يک انسان چگونه ميتواند خدا بزايد! و آيا اگرمادر, يک بشر باشد پسر انسان نيست؟ و اگر پسر، خدا باشد مادر، خدا نيست؟

در بخش احکام، مسيحيت احکام بسيار محدودی دارد که همه آميخته با خرافات است بگونه‌ای که اگر شخصی در هوا وفضای الهی تنفس کرده باشد هرگز نمی تواند به خود بقبولاند اين احکام، دستورات الهی است و خداوند به بندگان خود چنان دستوراتی را داده است. احکامی چون عشای ربانی که در آن شراب به عنوان خون مسيح و نان فطير به عنوان گوشت مسيح تناول می گردد, هیچگاه  نمی تواند از جانب خداوند دستور داده شده باشد و اگر اين خرافه ها را از مسيحيت حذف کنيم برای اين دين شريعتی باقی نمی ماند که بتوان برای پيروی از دستورات خداوند به آن دست يازيد.تنها دستورات دينی که برای مسيحيت باقی می ماند مقداری اندک از دستورات تورات است که مسيحيان آن را پذيرفته اند. و اِين دسته احکام آنقدر اندک است که می شود گفت هيچ است. بدين سبب است که  مسيحيت  هيچ حرامی ندارد و همه چيز برای آنان حلال است

البته نداشتن احکام شریعتی در مسيحيت منشا تاریخی دارد چرا که حضرت مسيح در همان اوايل اعلام شريعت خود که هنوز در مرحله تبليغ شريعت خود قرار داشت به نظر مسيحيان به قتل رسيد و به باور مسلمانان به آسمان صعود کرد و به جز ياران اندک جامعه ای که حضرت عيسی  در آن احکام الهی را پياده کند هنوز تکوين نيافته بود. بدين جهت است که مسيحيت نه احکام اجتماعی دارد و نه احکام حکومتی زیرا هنوز بستر احکام اجتماعی فراهم نشده بود  و عده قليل مسيحيان نوايمان در ميان يهوديان پراکنده بودند و آنها اجازه نمی دادند پيروان عيسي(ع)  گرد هم آيند و شايد عوامل طبيعی و جغرافيايي هم به اين عده قليل اجازه تشکيل يک جامعه را نمی داد.  تنها پس ازغيبت حضرت مسيح بود که مسيحيان اندک اندک گسترش يافتند و آنهم نه در زادگاه مسيح که در روم و در ديار غير از محل پيدايش اين آيين.

گسترش مسیحیت در روم، خود مرهون اقدامات  و تبلیغات شخصی بنام پولس  بود که باتلاش های خستگی ناپذیر خود مسیحیت را درمیان رومیان ترویج کرد. اما پولس آیینی را که  حضرت  عیسی مسیح آورده بود , به روم  نبرد بلکه  او  برای جذب  رومیان، مسیحیت را براساس مذاق رومیان تغییر داد  و بدعت هایی را در آن پدید آورد. آنچه امروز ما به نام مسيحيت می شناسيم نه مسيحيت که در حقيقت «پولسيت» است زيرا دين عيسی (ع) بدست پولس تحريف گرديد و امروز آنچه بنام مسيحيت  رواج دارد در  حقيقت نه آن چيزهايی است که مسيح آورد بلکه آموزه ها و تعليمات" پولس" است و نظرات و تعليمات او آنچنان مسيحيت را متحول کرد که از آموزه های عيسی (ع) تقريبا چيزی باقی نمانده و اگر هم ماند در برابر تحريفات، ناچيز و همانند هيچ است .برای آنکه بدانیم  پولس چه تغییراتی  در مسیحیت ایجاد کرد، بهتر است  ابتدا  با زندگی  او  آشنایی  پیدا کنیم آنگاه  اقداماتش را  در روم  در راستای تبلیغ و نشر مسیحیت  بازگو کنیم.

 پولس چه کسی بود ؟

اسم اصلی پولس «شاءول» بود و در شهر طرسوس، شهری در جنوب ترکيه کنونی، در خانواده يهودی متولد گرديد و مذهب «فريسی» داشت و برای امرار معاش خيمه دوزی می کرد[3]. وی در مذهب يهود آنچنان تعصب داشت که مسيحيان نو ايمان را به شدت آزار و اذيت می کرد به حدی که يکی از حواريون بنام «استيفان » در زير شکنجه های او به شهادت رسيد[4]. پس از مدتی شاءول ناگهان تغيير عقيده داد و اعلام کرد به دين مسيحيت گرويده است[5] . وی در بيان علت اختيار دين مسيح اعلام کرد که  مسيح در عالم رویا یا شهود ومکاشفه، بر وی ظاهر گرديده و او را نکوهش نموده است که چرا مسيحيان را آزار می دهد؟ او نيز بلافاصله به مسيح ايمان آورده و از جانب حضرت مسيح مأموريت يافته است تا حامی دين جديد باشد [6]!.به هر تقدير شائول که پس از گرويدن به مسيحيت، نامش را به پولس تغيير داده بود، سه سال از عمرش را در بلاد عرب گذراند و پس از آن در اورشليم به ديدار پطرُس رفت[7] و سپس به انطاکيه (يکی از شهرهای يونان) روی آورد. پولس از شهر انطاکيه سه مسافرت تبليغی عمده به نقاط مختلف مملکت روم داشت. در مسافرت اول که برنابا را نيز باخود کرده بود به شهرها و مناطقی چون قبرس، بمفليا و ليکوبيا را مرکز تعليمات خود قرار داد و به تبليغ مسيحيت در آن مناطق پرداخت و کنيسه هايی نيز در برخی از آن ها بنا کرد و سپس به انطاکيه باز گشت[8].اندکی بعد سفر تبليغی دوم خود را در شهر های بمفليا، کيليکيه، غلاطيه، قرنتيه و ... آغاز می کند. در اين سفر تبليغی چون وی با برنابا دچار اختلاف گرديده بود، بجای وی سيلاس رابرای همکاری انتخاب کرد.[9]

در سفر تبليغی سوم که در حدود سال ۵۴ م. انجام گرديد، پولس در شهرهای اَفَسس، مقدونيه، ‌إغريقيه، تراوده ،مليتوس و... به تبليغ و نشرمسيحيت مشغول گرديد. و پس از مدتی به انطاکيه بازگشته و به اورشليم رفت. در آنجا يهوديان بر او حمله کردند و نزديک بود کشته شود که با مداخله نگاهبانان رومی نجات يافت. اما والی «يهوديه» وی را دستگير و به زندان انداخت  و در سال ۶۱ م. برای محاکمه به روم برده شد و در آنجا تحت نظر قرار گرفت تا آنکه در سال ۶۸ م.  در رُم به قتل محکوم گرديد.[10]

پولس چگونه مسيحيت را تحريف کرد ؟

پولس تمام همتش اين بود که برای آيين مسيح به هر قيمتی پيروان بيشتری پيدا کند. بدين خاطر وی برای جذب روميان عقايد و احکام مسيح را تغيير داد. همچون روميان برای خدا پدر و فرزند درست کرد و معتقد به سه خدايی شد. لکن بجای خدايان آنها يعنی «أوزيرُس» و پدر و فرزندش، عيسی را گذاشت که خدای فرزند و بود و خدای آسمان که خدای پدر است و سومی آن روح القدُس است. پولس همچنين برای جذب مردم روم که به شراب معتاد بودند و در دين بت پرستی هيچ قيد و بندی نداشتند، اعلام کرد در مسيحيت هيچ حرامی وجود ندارد و همه چيز حلال است و ختنه کردن را ممنوع دانست و  صراحتا اعلام نمود که نبايد به شريعت پايبند  بود.[11]

جان بی ناس می نويسد: پولس حواری را غالبا دومين موسس مسيحيت لقب داده اند و مسلما او در اين راه تلاش بسيار کرد و فرقه طرفداران اصول و شرايع را مغلوب ساخت ولی اهميت او بيشتر ازاين جهت است که وی اصول الهيات و مبادی الوهی خاصی به وجود آورد که سبب شد   نصرانيت عالم گير شود. از اين جهت بزرگ ترين خدمت را در تحول غربی، پولس انجام داده است[12]. او صريحا اعلام کرد که ديگر عمل ختان وجوبی ندارد و همچنين رعايت حلال وحرام در طعام وشراب ضرورت نخواهد داشت و افراد بشر را به نجس وطاهر نبايد تقسيم کرد و در سراسر قضايا فرقه متعصبان و پای بندان به شريعت موسوی در کليسای اورشليم با پولس حواری اختلاف و نزاع پیدا کردند.[13]

از جمله کسانی که  عقيده دارند مؤسس حقيقی مسيحيت کنونی نه حضرت مسیح که  پولس است، دانشمندانی چون بيری و ويلز است. ويلز در کتاب Out lin of history   می گويد:" بسياری از دانشمندان معاصر پولس را مؤسس حقيقی مسيحيت می دانند"[14].

بر اثر تحريفاتی که پولس در مسيحيت به وجود آورد ، از همان ابتدا حواريون با وی به مخالفت برخاستند.

اختلاف میان پولس و پطرس تا آنجا گسترده بود که کليسای رم در سال ۹۵ م. مجبور به مداخله جهت پايان بخشيدن به اختلافات اين دو جناح شد. پولس که حضرت عيسی(ع) را درک نکرده بود و نزد هيچيک از حواريون وی هم  شاگردی نکرده بود تا مسيحيت را از آنان بياموزد، برای آنکه تعليماتش زيرسئوال قرار نگيرد که تو این تعلیمات را از کجا آورده ای , ادعا  میکرد با ملکوت خدا در تماس است و خداوند با او حرف می زند. پولس  در نامه ای به مسیحیان قٌرَنتی می  نویسد: " چهارده سال پیش مرا به آسمان ها بردند. از من نپرسید که بدنم به آنجا رفت یا روحم چون خود هم نمی دانم فقط خدا می داند. ولی بهرحال خود را در بهشت دیدم.  در آنجا چیزهایی شنیدم که آدم حیرت می کند؛ نه میشود  آن ها را تعریف کرد و نه میشود در کلمات گنجاند. تازه اجازه هم ندارم که به کسی چیزی  بگویم.[15]

همانطوريکه  متذکر شديم برای پولس اولين اصل، جذب هرچه بيشتر مردم به دين جديد بود. اين مسأله برای وی تا آنجا اهميت داشت که  بر وفق اعتقادات هر قوم و گروهی، آموزه های مسيحيت را تغيير می داد تا در ميان آنان نفوذ کند و آن ها را تشويق کند دين مسيح را بپذيرند. از طرفی برای قوم يهود که منتظر يک منجی است، عيسی مسيح را به عنوان منجی مطرح می کند و از سوی ديگر در ميان روميان که تحت تأثير افکار مکتب" ارفئوسی" است و معتقد به چيزهای اسرار آميز بودند، حضرت عيسی (ع) را بگونه ای اسرار آميز تفسير و تأويل می کند تا با معتقدات آنها سازگاری  داشته و برای ذايقه شان خوشايند باشد.

جان بی ناس در اين زمينه می گويد:   از  آنجا که پولس نزد امم غيريهودی به دعوت مبعوث بود، نزد آنان فکر مسيحيت و بعثت و رجعت او بکلی بيگانه بود. از اين رو پولس از راه ديگر که متناسب با فکر و انديشه ی آن اقوام بود وارد شد و قضيه نجات و رستگاری خود را از ذنوب و مرگ دنيوی که از صفات خاصه عيسی بود مطرح کرد و گفت: حيات ابدی برای فرد وقتی حاصل می شود که خود را باعيسی روحا متصل سازد.  و مسأله مرگ و بعثت بعد از مرگ و رجعت عيسی را به نحوی تفسير کرد و اظهار داشت:  عيسی مسيح موجودی است آسمانی که طبيعت و ذاتيت الوهی دارد و لی خود تنازل فرموده صورت و پيکر انسانی را قبول کرده واز آسمان به زمين فرود آمده است . پس برای اينکه مبدأ اسرار آميز خود را شرح و تفسير کند قايل به ازليت وجود عيسی و تنزيه او از عالم صفات گرديد. با اين انديشه و تعليم بزرگ پولس توانست بکلی امتهای غيريهودی را معتقد و متقاعد به خود سازد زيرا اين ملل مختلف همه تحت نفوذ مذاهب اسرار آميز يونان بودند که اصل حيات جاويد و اتصال نفس بشر باروح خدايان، در آنها نفوذ کرده و ريشه دوانيده بود [16]

آقای ويل دورانت نیز می گويد:  می توان پنداشت که برخی عناصر الاهيات و اخلاقيات رواقيان از محيط دانشگاهی طرسوس در مسيحيت پولس داخل شده باشد. در ميان ساکنان طرسوس کسانی نيز وجود داشتند که  پيرو اسرار ارفئوسی يا کيشهای ديگر متضمن  اسرار بودند. پيروان اين مذاهب معتقد بودند: خدايی که می پرستند به خاطر آنان مرده، از قبر برخاسته و اگر او را از روی ايمان محکم  و مطابق رسوم صحيح بخوانند، آنان را از «هادس» نجات ميدهد ودرنعمت زندگانی جاويد و سرشار از سعادت سهيم می گرداند. مذاهب معتقد به اسرار، يونانيان را برای پولس، و پولس را برای يونانيان آماده ساختند. [17]

وی همچنین می افزاید: پولس به این الاهیات مردم پسند و تسلی بخش،  پاره ای از مفاهیم عرفانی می افزود  که قبلا بر اثر کتاب حکمت و فلسفه فیلس در میان مردم رایج شده بود. پولس می  گفت : "  مسیح حکمت  خدا است"  "  او نخست زاده تمامی آفریدگان است"  " او  قبل از همه  است و در وی همه چیز قیام دارد و به ساطت او است که همه چیز آفریده شده است ".( پولس برای اینکه  بر جنبه رازآلودگی  مسیح بیفزاید کلمه ای  نامفهومی را اضافه  کرد و آن را صفتی برای حضرت عیسی(ع) قرار داد. وی گفت:) " او  مسیح یهود نیست که اسرائیل را از زنجیرهایش می رهاند . او « لوگوس» است که مرگش همه  مردم را نجات می  دهد. [18]

نکته ای که بايد در اينجا متذکر گرديد و مؤيد ادعای ما است، اختلاف مسيحيت شرق وغرب يا کليسای اورشليم با کليسای انطاکيه در آن زمان است.  درحاليکه کليسا ومسيحيان اورشليم معتقد بودند، بايد به ظواهر شريعت موسی پايبند بود و ختنه واجب است، مسيحيت روم و کليسای انطاکيه بر عدم پايبندی به شريعت موسی و عدم وجوب ختنه اصرار می ورزيدند. اين درصورتی است که در ميان مسيحيان اورشليم که زادگاه و زيست گاه حضرت عيسی (ع) بود، حواريونی چون پطرس و يعقوب و يوحنا زندگی می کردند. پس از آنکه پولس برعدم وجوب ختنه اصرار فراوان نمود، پطرس و یعقوب حواری  تنها اجازه دادند، او در ميان اقوام غيريهودی عدم وجوب ختنه را برای جذب شان به مسيحيت تبليغ کند.

جان بی ناس می نويسد:  بر سر اين قضايا فرقه متعصبان و پايبندان به شريعت موسوی درکليسای اورشليم با پولس، اختلاف پيداکردند. وی در آن شهر باپطرس و يوحنا و يعقوب حواری مشاجره کرد و آنها به حمايت و تأييد عقايد او برخاستند ، مشروط بر اينکه دايره تبليغ وی محدود به امم غير مختون باشد و ديگر رسولان به نشر دعوت از قوم مختون (يهود) بپردازند. اين توافق که در اورشليم به عمل آمد در واقع برای پولس حواری، موفقيتی بزرگ بود ، زيرا بدين وسيله کليسا تصويب می کرد که از آن پس رعايت شریعت آیین یهود برای پيروان عيسی واجب نيست. [19]

ويل دورانت هم در اين زمينه می گويد: « روش پولس جماعت مسيحی رم را که پولس با آنها برخورد، نيز آزرد . اين گرويدگان که اصولا يهودی الاصل بودند ،مسيحيتی را که از اورشليم برای شان آورده بود  ترجيح می دادند .[20] 

چرا پولس نظرات خود را بر حواريون تحميل می کند در صورتی که آن ها به دليل شاگردی حضرت عيسی (ع) از حقيقت دين او بيشتر آگاهی دارد و چرا مسيحيان اورشليم معتقدند که بايد به شريعت موسی پايبند بود اما کليسا ومسيحيان روم آن را نمی پذيرند؟

مهم ترین بدعتی که پولس در  آیین مسیحیت برجا نهاد  و مبنایی برای تثلیث گردید , آن بود که وی حضرت عیسی(ع) را پسر خدا دانست و بدنبال  آن از خدای پدر و  خدای پسر یاد کرد. این بدعت او باعث  گردید که بعد ها با اضافه شدن "  روح القدس"  عقیده سه خدایی یا  "تثلیث"  شکل  بگیرد.  وی در نامه اش به مسیحیان روم می نویسد: " این مژده در باره فرزند خدا یعنی خداوند ما عیسی مسیح است که بصورت نوزادی در خاندان داود پیغمبر به دنیا آمد. ولی بعد از اینکه  مرد دوباره زنده شد، نشان داد که  فرزند نیرومند خدا و دارای ذات پاک  خدا است .[21] و در نامه اش به مسیحیان غلاطیه می گوید: " از خدای  پدر و خداوند ما عیسی مسیح می  خواهم که شما را مورد لطف و رحمت خود قرار  دهند ".[22]

شارل جینیفر در این زمینه می گوید: حواریون دوازده گانه از بکار بردن  تعبیر "  پسر خدا" در مورد حضرت عیسی(ع) ابا داشتند و به تعبیر " خادم خدا" اکتفا می کردند اما در  کلمات  پولس استعمال  این تعبیر بسیار شایع است. پولس این تعبیر  را از کجا آورده است؟ نمی توان گفت او این تعبیر را از جامعه مسیحی نخستین گرفته است چون در میان  آنان چنین تعبیری ناشناخته بود. به گمان قوی وی آنرا از جوامع  هلینی مخصوصا انطاکیه گرفته باشد.[23]

اصطلاح پسر خدا را پولس با الهام از بت پرستان و مصریان به مسیحیت وارد کرد. این اصطلاح در  میان ملل قدیم بسیار رایج  بود. به همین جهت بسیاری از  پادشاهان باستانی خود را پسر خدا می خواندند. یکی از فرعون های  مصر خود را پسر هوروس، پسر رع، پسر خورشید و ... می نامید.[24]

بدعت دیگر پولس آن بود که مرگ عیسی (ع) را کفاره  گناهان بشر دانست. به همین جهت حضرت عیسي(ع) نزد مسیحیان " فادی" لقب گرفته است. وی به مسیحیان  غلاطیه نوشت:  " عیسی مسیح به خواست  خدا جان خود را فدا کرد تا گناهان ما بخشیده شود و از این دنیای آلوده  به گناهی که در  آن زندگی می کنیم نجات یابیم " [25] این فکر که حضرت مسیح فدای گناهان بشریت شود یک فکری بود که از جامعه یونانی و رومی گرفته بود. زیرا برخی از  مذاهب شرک در یونان و روم به خدایانی معتقد بودند که عنوان فادی داشتند و برای دیگران جان خود را از دست داده بودند و بعد از سه روز دوباره زنده شده بودند. جینی بیر یکی ازدانشمندان مسیحی می گوید: القابی چون سوتر(نجاتبخش)، یوسریوس(منجی) بر خدایان بت پرستان اطلاق می شد و لفظ کریوس (بمعنای رب) که پولس  حضرت  عیسی(ع) را به آن ملقب کرد، در میان بت پرستان بر خدایی  گفته می شد که  فادی شده بود و  غیر یهودیان از  اهل انطاکیه و غیر آن  از شهرهای یونان نمی توانستند به خدایی ایمان بیاورند که به مسیح به جز آنگونه که  به خدایان خود ایمان داشتنند، ایمان بیاورند.[26]

تا یک قرن پس از ظهور مسیح عقاید پولس خریدار چندانی نداشت  و عقاید او درکنار عقاید دیگر حواریون  و مبلغان  مسیحی قرار داشت و با توجه به اینکه پولس از حواریون نبود می  توان حدس زد که گفته ها و عقاید او به مراتب در درجه پایین تر از عقاید  و گفته های حواریون قرار داشته است. اما هنگامی که نسل اول مسیحی از  میان رفتند و با مرگ آن ها  روایات  شفاهی از گفتار حضرت عیسی و حواریونش محو گردید، رساله های پولس که مکتوب بود مبنایی برای شناخت مسیحیت و عقاید مسیحی گردید. با این حال پولس در اذهان مسیحیان شأن و جایگاهی کمتر از پطرس داشت. تا اینکه در قرن شانزدهم میلادی لوتر  او را در جایگاهی  بالا تر از  پطرس قرار داد و آیین  پروتستان که موسسش لوتر است برای پولس جایگاهی با عظمت تر از پطرس حواری  قایل است.

بعقیده ویل دورانت کیش پروتستان نشانه پیروزی پولس بر پطرس و نهضت بنیادگرائی نشانه پیروزی پولس بر مسیح بود.[27]وی می گوید : " در مسیح و پطرس ٰ  مسیحیت جنبه  یهودی داشت، در پولس نیمه  یونانی شد و درکیش کاتولیک نیمه رومی  گشت و در آیین پروتستان بار دیگر عنصر و لحن  یهودی آن احیا شد ".[28]  البته اینکه ویل دورانت میگوید جنبه یهودی آن احیاء شد از آن جهت نیست که پروتستانی ها عقاید پولس را دور ریخته باشند و بدعت های او را نفی کرده باشند؛ بلکه پروتستانی ها بازگشت  به  یهود را شعار خود  قرار داده بودند و اعتقاد داشتند در مورد عهد عتیق و عقایدی که مربوط به آن میشود باید خود یهودیان را ملاک قرار بدهیم. بر همین اساس، آنان، آن قسمت از عهد عتیق را که یهودیان قبول ندارد و آن  را بنام " اپوکریفا" یعنی ساختگی  می شناسند، رد کردند  در صورتی که کاتولیک  ها آن را نیز جزئی از کتاب مقدس و عهد عتیق می شناسند. این شعار بازگشت به یهود لوتر باعث  شد بعد ها آموزه  هایی دیگری در پروتستان اضافه شود که کاملا به نفع صهیونیسم بود. آموزه های چون : ... به همین جهت " اصطلاح" صهیونیسم مسیحی"  شکل  گرفت.

مسیحیت در آغاز خود از آیین یهود جدا نبود و حضرت مسیح و حواریونش خود را به شریعت یهود ملتزم می دانستند. به همین جهت  وقتی پولس اعلام  کرد که پایبندی به شریعت لازم نیست و ایمان تنها برای نجات یافتن کافی است، حواریون در مقابلش ایستادند و عده ای از حواریون در میان رومیان رفتند تا کسانی را که تازه به آیین مسیحیت گرویده بودند،  با شریعت  یهود آشنا کنند اما هنگامی که  پولس شنید دو تن از  حواریون در غلاطیه آمده و به مردم  دستورات آیین یهود را آموخته اند، نامه شدید اللحنی نوشت و مسیحیان غلاطیه را بخاطر پیروی از آن دو تن سرزنش و توبیخ  کرد.

پولس در مقام سرزنش غلاطیان  بخواطر پیروی از شریعت به آنان می نویسد:‌ " ای غلاطیان نادان! مگر  کسی شما  را جادو کرده؟ مگر این شما نبودید که وقتی مرگ مسیح را برای شما تشریح کردم،  آنچنان مجذوب آن شدید که انگار همان موقع مسیح در برابر چشمانتان به صلیب کشیده بودند؟ بگذارید یک سئوال  از  شما بکنم. آیا با حفظ  کردن قوانین مذهبی بود توانستید روح پاک خدا را دریافت کنید ؟ البته که نه. شما وقتی روح  خدا را یافتید که به پیغام انجیل مسیح گوش دادید و ایمان آوردید. چرا فکر تان را بکار نمی اندازید؟ شما که قبلا با حفظ قوانین مذهبی به جایی نرسیدید، چرا فکر می کنید حالا با حفظ آن می توانید مسیحیان روحانی تری باشید! [29]

 

..........................................................................................

منابع

1- انجیل .

2 - تاريخ  تمدن : ويل دورانت ، ترجمه : حمید عنایت , پرویز  داریوش و علی اصغر سروش ,  تهران , انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی , 1370 ش ، سوم.

3ـ تاريخ جامع اديان : جان . بی . ناس ، ترجمه : علی اصغر حکمت ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ، چهارم ، ۱۳۷۰.

4ـ  مقارنة الاديان : احمدشلبی ، مکتبة النهضة المصرية ،چهارم ، ۱۹۷۰م.

5ـ در آمدی برتاريخ و کلام مسيحيت : محمدرضا زيبايی نژاد  ، نشر معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامی ، قم ، دوم ، ۱۳۷۶ش.

6-               النصرانیه من التوحید الی التثلیث ؛ محمد احمد الحاج  ،  دمشق ، دارالقلم ،  بیروت، دارالشامیه ، 1413ق/1992م.

7-               المسیحیه نشأتها و تطورها ؛ شارل جنیفر ،  ترجمه به عربی : عبدالحیلیم محمود، قاهره ،  دارالمعارف ،  بی تا  ، سوم .


[1] - انجیل , نامه اول پولس به تیموتاوس ، باب 1 , آیات  1- 4 و نامه دوم  آیه 2

[2] - همان , باب 2 ، آیه 5

[3] - انجیل ، خدمات رسولان ، باب 26 ، آیه 4

[4] - انجیل ، خدمات رسولان ، باب7 ، آیه 57

[5] - نامه  پولس به غلاطیان , باب 2, آیه 13-15

[6] -  همان ، آیات 12-18

[7] - نامه پولس به غلاطیان , باب 1، آیات 17-19

[8] - تاریخ جامع ادیان ؛ جان بی ناس ,  ترجمه : علی  اصغر حکمت , ص615

[9] - تاریخ تمدن  ؛ ویل دورانت ، ج3،ص684

[10] - همان ، ص685

[11] - انجیل ، نامه پولس به غلاطیان , باب 3، آیات 23-25

[12] - تاریخ جامع ادیان ؛ جان بی ناس , ترجمه : علی اصغر حکمت , ص613.

[13] - همان , ص616

[14] -  همان ,  ج3, ص695

[15] -  انجیل ،  نامه پولس به قرنتیان ،  باب 12 ، آیات  2-4

[16] -  تاریخ جامع ادیان ؛ جان بی ناس, ص 617

[17] -  تاریخ تمدن ؛  ویل دورانت , ج3 , ص679

[18] - همان ،  ص690

[19] - تاريخ جامع اديان ، ص۶۱۶.

[20] - تاريخ تمدن ، ج ۳ ، ص۶۸۸.

[21] - نامه پولس به رومیان ، باب 1، آیه 3

[22] - نامه پولس  به مسیحیان  غلاطیه ، باب  1، آیه 1

[23] - المسیحیه نشآتها وتطورها  ؛ شارل جنیفر ، ترجمه به عربی : عبدالحلیم  محمود ، ص117

[24] -  تحقیقی در دین  مسیح ؛  جلال الدین آشتیانی ، ص474

[25] - المسیحیه  نشأتها و تطورها ، ص117

[26] - النصرانیه من التوحید الی التثلیث ؛ محمد احمد الحاج  ، ص146

[27] - تاریخ تمدن، ج3 ، ص693

[28] - همان ، ص679

[29] - نامه پولس  به غلاطیان ، باب  3، آیات 1-4

  منبع

 

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

کدام یک از احکام اسلامی در تورات و انجیل وجود ندارند (در واقع دوست مسیحی دارم که از من پرسید اسلام چ

کدام یک از احکام اسلامی در تورات و انجیل وجود ندارند (در واقع دوست مسیحی دارم که از من پرسید اسلام چه چیز جدیدی با خود آورد و پیام مهم آن چه بود لطفاً با ذکر آیه و حدیث اشاره نمایید

نسبت احکام اسلامی به احکام دینی تورات و انجیل از جهت کیفیت و کمیت، نسبت دریا به دریاچه های کوچک مصنوعی است. اولا پیام مهم اسلام - که در ادیان یهود و مسیحی تحریف شده فعلی مفقود است - پیام توحید ناب اسلامی است: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله ولا نشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛ بگو ای اهل کتاب، بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد» آل عمران، آیه 94).
مقایسه سوره مبارک حمد و توحید با همه آیه تورات و انجیل درباره خدا گفته است نشان می دهد که توحید ناب اسلامی، چه پیشرفتی در فهم معارف الهی دارد. عقیده غیر عقلانی تثلیث و مطالب پیرامون آن، مثل این که نان و شراب در مراسم عشاء ربانی گوشت و خون عیسی است و همچنین تحریفات بیشماری که در این دو دین انجام شده است. همگی گواه تفاوت عمده دین مبین اسلام با ادیان تحریف شده مذکور است.
این اختلاف سطح معارف الهی در مباحثی چون نبوت، قیامت، انسان شناسی نیز مشهود است و خلاصه معارف دین اسلام با ادیان مذکور قابل قیاس نیست (در این باره به کتاب مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، استاد شهید مرتضی مطهری در 7 جلد مراجعه کنید).
ثانیا، نگاهی به فهرست احکام اسلامی نشان دهنده تفاوت کمی و کیفی اقسام اسلامی با آن چیزی است که در دو کتاب تورات و انجیل درج شده است.
احکام دین مسیحیت، عمدتا در تورات آمده است که آن هم مربوط به مسائل کاملا فردی چون ختنه، گوشت خوک، میت، نفاس، خون، جنابت، احکام قربانی و مثل آن می باشد.
اما احکام اسلامی بر دو بخش عمده تقسیم می شود:
1- احکام عبادی - فردی
2- احکام عبادی - اجتماعی، سیاسی.
ما از کتاب شریف تحریرالوسیله حضرت امام به صورت فهرست وار به برخی اقسام اسلامی اشاره می کنیم:
1- احکام عبادی - فردی
احکام پاکیزگی: 1-فردی (بدن) ، 2-لباس، 3-مکان
احکام آلودگی ها: 1- انواع آلودگی ها، 2- راه های رفع آلودگی ها، 3- وضو ، غسل، تیمم
احکام ویژه زنان: 1- حیض، 2- نفاس، 3- استحاضه
احکام مربوط به مردگان: کفن و دفن و ....
احکام مربوط به نمازهای واجب: 1- نمازهای پنجگانه در روز 2- نمازهای آیات، 3- نمازهای جمعه و عید و سایر نمازها
ترتیب و شکل نمازها و آنچه موجب بطلان نمازها می شود (ارکان و شرایط نمازها)
نمازهای مستحب، نماز جماعت و...
احکام مربوط به روزه، روزه های واجب، مستحب، مکروه و حرام
ماه رمضان و مسائل آن
اعتکاف و مسائل آن
احکام مربوط به حج: 1-حج واجب و مناسک خاص آن (ارکان و شرایط آن)، 2- حج مستحبی3- واجبات و محرمات حج
احکام مربوط به وصیت
احکام خوردنی ها و آشامیدنی (حیوانی و غیر حیوانی) واجبات و محرمات و مستحبات
احکام صید و شکار و روش استفاده از گوشت حیوانات
احکام قسم و نذر و عهد
2- احکام عبادی - اجتماعی - سیاسی
احکام مربوط به خانواده: روابط دختر و پسر، شرایط ازدواج، عقد ازدواج و احکام و شرایط آن، روابط فامیلی (محرم و نامحرم)، روابط زناشویی، مهر، روابط مادر و فرزند، روابط پدر و فرزند،
احکام مربوط به طلاق: شرایط طلاق، زنان و مردان پس ازطلاق،
احکام فوت همسران.
احکام ارث: ارث همسران از هم، ارث فرزندان از والدین، ارث والدین از فرزندان، دیگر کسانی که ارث می برند.
احکام اقتصادی: زکات مالیات اسلامی، شرایط و ارکان آن، زکات فطره در پس از ماه رمضان، احکام خمس و شرایط و ارکان آن.
احکام معاملات در اسلام: معاملات حرام، معاملاتی که نباید انجام شود.
احکام خرید و فروش و تجارت: شرایط خرید و فروش، مسائل و مواردی که موجب به هم خوردن معامله می شود.
احکام دیگر اقتصادی: مضاربه، شرکت، مزارعه، مساقات، اجاره، شفعه، عاریه، جعاله، ودیعه، قرض و وام داری.
حرمت ربا و استحباب قرض الحسنه
احکام رهن، حجر، ضمان، حواله، کفالت، هبه، اقرار، وقف، غصب، احیای موات و...
احکام قضای اسلام
- وکالت
- قضا، صفات و شرایط قاضی، شرایط دعوا
- روش های رسیدگی قضایی
- شهود و صفات آنها
- حدود و مجازات اسلامی
- حد زنا و موجبات آن، حد لواط و غیره و لوازم آن
- حد مستی و موجبات آن، حد دزدی و موارد آن.
- ارتداد، دیگر حدود اسلامی
- قصاص و مسائل مربوط به قتل و نقص عضو.
- قتل ها و نقص عضوهای غیر عمدی
احکام سیاسی اسلامی
- احکام اهل ذمه و مسیحیان و یهودان در دامن دولت اسلامی
- احکام مربوط به ولایت فقیه، شرایط حاکم دینی و اسلامی
- مسائل مربوط به حکومت
- احکام مربوط به دفاع و جهاد
- احکام امر به معروف و نهی از منکر: شرایط و اقسام امر به معروف و نهی از منکر، مراتب این دو
فهرست ارائه شده، بسیار خلاصه و چکیده می باشد و برای هر یک از این احکام آیات و روایات متعددی است. گذشته از آن در احکام اسلامی به دو مطلب دیگر برخورد می کنیم.
الف: احکامی که به قواعد فقهی معروف هستند. قواعدی چون «نفی ضرر» به این معنی که در اسلام هیچ قانونی که موجب ضرر به دیگران شود وضع نمی شود و چنین قوانینی مشروعیت ندارد. یا «نفی سبیل» که به این معنی است که هر حکم و قانونی و روشی که موجب سلطه بیگانگان بر مسلمانان شود، ممنوع است که می تواند در سیاست خارجی مورد استفاده قرا گیرد.
قواعد فقهی نیز فراوان است. این احکام نیز مبتنی بر آیات و روایات فراوانی هستند.
ب: احکامی که به قواعد اصولی معروفند و در مقام عمل به کمک انسان می آیند. احکامی چون استصحاب (که یقین سابق را به شک لاحق نباید از بین برد) اصالت برائت (که اصل در برائت است) اصالت اشتغال و احتیاط، تخییر، احکام و قواعدی که در هنگام تعارض دو حکم پیش می آید و جز آن از احکام و قواعد اصولی هستند. برای این قواعد نیز آیات و روایات فراوانی است.
نکته آخر این که منابع عمده و اساسی دین اسلام، دو امر است:
1- عقل که همچون چراغی است که راه را روشن می کند.
2- نقل، نقل عبارت از قرآن و حدیث است. قرآن که در دسترس است.
اما روایات و احادیث فقهی که احکام اسلامی را بیان می کند در چهار کتاب عمده آمده است:
1- الکافی، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (متوفای 319 ه.ق) در 8 جلد که 4 جلد آن مربوط به احکام می باشد.
2- من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق (ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی) متوفای سلا 381 ه.ق) در 4 جلد.
3- الاستبصار، شیخ الطائقه ابو جعفر محمد بن الحسن الطوسی، متوفای سال 460 در 4 جلد.
4- تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، در 10 جلد.
این چهار کتاب عمده روایات فقهی شیعه را جمع آوری کرده اند و مرحوم شیخ محمد بن الحسن الحر العاملی متوفای 1104 ق بیشتر احادیث فقهی را در کتاب خود با نام «وسائل الشیعه» جمع آوری نموده است که توسط مؤسسه آل البیت در 30 جلد منتشر شده است. همچنین میرزای حسین نوری متوفای سال 1320 ق بقیه احادیث فقهی را در کتاب خود به نام «مستدرک الوسائل» جمع آوری کرده که آن نیز در 18 جلد توسط مؤسسه آل البیت منتشر شده است.
درباره قواعد فقهی نیز به کتاب مأخذ شناسی قواعد فقهی کاری از مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ، چاپ اول 1379 مراجعه کنید.
درباره کتابهای اصولی نیز می توانید به همان کتاب مراجعه کنید.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

دلیل بزرگداشت اربعین چیست‌؟

دلیل بزرگداشت اربعین چیست‌؟

رسول جعفریان

اعتبار اربعین امام حسین (ع‌) از قدیم الایام میان شیعیان و در تقویم تاریخی‌ وفاداران به امام حسین (ع‌) شناخته شده بوده است‌. کتاب مصباح المتهجد شیخ طوسی که حاصل گزینش دقیق و انتخاب معقول شیخ طوسی از روایات‌ فراوان در باره تقویم مورد نظر شیعه در باره ایام سوگ و شادی و دعا و روزه وعبادت است‌، ذیل ماه «صفر» می‌نویسد: نخستین روز این ماه (از سال 121)،روز کشته شدن زید بن علی بن الحسین است‌.
روز سوم این ماه از سال 64روزی است که مسلم بن عقبه پرده کعبه را آتش زد و به دیوارهای آن سنگ‌پرتاب نمود در حالی که به نمایندگی از یزید با عبدالله بن زبیر در نبرد بود.
روز 20 صفر ـ یعنی اربعین ـ زمانی است که حرم امام حسین (ع‌) یعنی کاروان‌اسرا، از شام به مدینه مراجعت کردند. و روزی است که جابر بن عبدالله بن‌حرام انصاری‌، صحابی رسول خدا (ص‌)، از مدینه به کربلا رسید تا به زیارت‌ قبر امام حسین (ع‌) بشتابد و او نخستین کسی است از مردمان که قبر آن‌حضرت را زیارت کرد.
در این روز زیارت امام حسین (ع‌) مستحب است واین زیارت‌، همانا خواندن زیارت اربعین است که از امام عسکری (ع‌) روایت ‌شده که فرمود: علامات مؤمن پنج تاست‌: خواندن 51 رکعت نماز در شبانه‌روز ـ نمازهای واجب و نافله و نماز و شب ـ به دست کردن انگشتری دردست راست‌، برآمدن پیشانی از سجده‌، و بلند خواندن بسم الله الرحمن‌الرحیم در نماز.
شیخ طوسی سپس متن زیارت اربعین را با سند به نقل از حضرت صادق علیه ‌السلام آورده است‌: السلام علی ولی الله و حبیبه‌، السلام علی خلیل الله ونجیبه‌، السلام علی صفی الله و ابن صفیه‌...
این مطلبی است که شیخ طوسی‌، عالم فرهیخته و معتبر و معقول شیعه در قرن‌پنجم در باره اربعین آورده است‌. طبعا بر اساس اعتباری که این روز میان ‌شیعیان داشته است‌، از همان آغاز که تاریخش معلوم نیست‌، شیعیان به حرمت‌ آن‌، زیارت اربعین می‌خوانده‌اند و اگر می‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام ‌حسین (ع‌) گرد آمده و آن امام را زیارت می‌کردند. این سنت تا به امروز درعراق با قوت برپاست‌ و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر مزار امام حسین (ع) جمع می شوند.
در اینجا و در ارتباط با اربعین چند نکته را باید توضیح داد.

1. عدد چهل‌
نخستین مسأله‌ای که در ارتباط با «اربعین‌» جلب توجه می‌کند، تعبیر اربعین‌ در متون دینی است‌. ابتدا باید نکته‌ای را به عنوان مقدمه یادآور شویم‌:
اصولا باید توجه داشت که در نگرش صحیح دینی‌، اعداد نقش خاصی به‌ لحاظ عدد بودن‌، در القای معنا و منظوری خاص ندارند؛ به این صورت که‌ کسی نمی‌تواند به صرف این که در فلان مورد یا موارد، عدد هفت یا دوازده یاچهل یا هفتاد به کار رفته‌، استنباط و استنتاج خاصی داشته باشد. این یادآوری‌، از آن روست که برخی از فرقه‌های مذهبی‌، بویژه آنها که تمایلات‌ «باطنی‌گری‌» داشته یا دارند و گاه و بیگاه خود را به شیعه نیز منسوب می‌کرده‌اند، و نیز برخی از شبه فیلسوفان متأثر از اندیشه‌های انحرافی و باطنی‌ و اسماعیلی‌، مروج چنین اندیشه‌ای در باره اعداد یا نوع حروف بوده وهستند.
در واقع‌، بسیاری از اعدادی که در نقلهای دینی آمده‌، می‌تواند بر اساس یک‌ محاسبه الهی باشد، اما این که این عدد در موارد دیگری هم کاربرد دارد و بدون یک مستند دینی می‌توان از آن در سایر موارد استفاده کرد، قابل قبول نیست‌. به‌عنوان نمونه‌، در دهها مورد در کتابهای دعا، عدد صد بکار رفته که فلان ذکر را صد مرتبه بگویید، اما این دلیل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمی‌شود. همینطور سایر عددها. البته ناخواسته برای مردم عادی‌، برخی از این اعداد طی‌ روزگاران‌، صورت تقدس به خود گرفته و گاه سوء استفاده‌هایی هم از آن‌ها می‌شود.
تنها چیزی که در باره برخی از این اعداد می‌شود گفت آن است که آن اعداد معین نشانه کثرت‌است‌. به عنوان مثال‌، در باره هفت چنین اظهار نظری شده است‌. بیش از این‌هرچه گفته شود، نمی‌توان به عنوان یک استدلال به آن نظر کرد.
مرحوم اربلی‌، از علمای بزرگ امامیه‌، در کتاب کشف الغمه فی معرفة الائمة‌ در برابر کسانی که به تقدس عدد دوازده و بروج دوازده‌گانه برای اثبات امامت‌ ائمه اطهار(ع) استناد کرده‌اند، اظهار می‌دارد، این مسأله نمی‌تواند چیزی را ثابت کند؛ چرا که اگر چنین باشد، اسماعیلیان یا هفت امامی‌ها، می‌توانند دهها شاهدـ مثل هفت آسمان ـ ارائه دهند که عدد هفت مقدس است‌، کما این که این کار راکرده‌اند.

عدد «اربعین‌» در متون دینی‌
یکی از تعبیرهای رایج عددی‌، تعبیر اربعین است که در بسیاری از موارد به کار رفته است‌. یک نمونه آن که سن‌ّ رسول خدا(ص‌) در زمان مبعوث شدن‌، چهل بوده است‌. گفته شده که عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فکری است‌. گفتنی است که برخی از انبیاء در سنین کودکی به نبوّت رسیده‌اند.از ابن عباس (گویا به نقل از پیامبر (ص‌)) نقل شده که اگر کسی چهل ساله شد و خیرش بر شرش غلبه نکرد، آماده رفتن به جهنم باشد. در نقلی آمده است‌ که‌، مردمان طالب دنیایند تا چهل سالشان شود. پس از آن در پی آخرتخواهند رفت‌. (مجموعه ورام‌، ص 35)
در قرآن آمده است «میقات‌» موسی با پروردگارش در طی چهل روز حاصل‌شده است‌. در نقل است که‌، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روی کوه صفا درحال سجده بود. (مستدرک وسائل ج 9، ص 329) در باره بنی اسرائیل هم آمده که‌ برای استجابت دعای خود چهل شبانه روز ناله و ضجّه می‌کردند. (مستدرک ج 5،ص 239) در نقلی آمده است که اگر کسی چهل روز خالص برای خدا باشد، خداوند او را در دنیا زاهد کرده و راه و چاه زندگی را به او می‌آموزد و حکمت ‌را در قلب و زبانش جاری می‌کند. بدین مضمون روایات فراوانی وجود دارد. چله نشینی صوفیان هم درست یا غلط‌، از همین بابت بوده است‌. علامه مجلسی در کتاب بحار الانوار در این باره که برگرفتن چهل نشینی از حدیث مزبور نادرست است‌، به تفصیل سخن گفته است‌.
اعتبار حفظ چهل حدیث که در روایات ‌فراوان دیگر آمده‌، سبب تألیف صدها اثر با عنوان اربعین در انتخاب چهل ‌حدیث و شرح و بسط آنها شده است‌. در این نقلها آمده است که اگر کسی ازامّت من‌، چهل حدیث حفظ کند که در امر دینش از آنها بهره برد، خداوند درروز قیامت او را فقیه و عالم محشور خواهد کرد. در نقل دیگری آمده است که ‌امیرمؤمنان (ع‌) فرمودند: اگر چهل مرد با من بیعت می‌کردند، در برابردشمنانم می‌ایستادم‌. (الاحتجاج‌، ص 84).
مرحوم کفعمی نوشته است‌: زمین از یک‌ قطب‌، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجیب‌، هیچگاه خالی‌نمی‌شود. (بحار ج 53، ص 200)
در باره نطفه هم تصور براین بوده که بعد از چهل‌ روز عَلَقه می‌شود. همین عدد در تحولات بعدی علقه به مُضْغه تا تولد درنقلهای کهن بکار رفته است‌، گویی که عدد چهل مبدأ یک تحول دانسته شده‌است‌.
در روایت است که کسی که شرابخواری کند، نمازش تا چهل روز قبول‌نمی‌شود. و نیز در روایت است که کسی که چهل روز گوشت نخورد، خلقش‌تند می‌شود. نیز در روایت است که کسی که چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قبلش را نورانی می‌کند. نیز رسول خدا(ص) فرمود: کسی که لقمه حرامی‌ بخورد، تا چهل روز دعایش مستجاب نمی‌شود. (مستدرک وسائل‌، ج 5، ص 217).
اینها نمونه‌ای از نقلهایی بود که عدد اربعین در آنها به کار رفته است‌.

2 . اربعین امام حسین (ع‌)
باید دید در کهن‌ترین متون مذهبی ما، از «اربعین‌» چگونه یاد شده است‌. به عبارت ‌دیگر دلیل برزگداشت اربعین چیست‌؟ چنان که در آغاز گذشت‌، مهمترین نکته درباره اربعین‌، روایت امام عسکری (ع‌) است‌. حضرت در روایتی که در منابع ‌مختلف از ایشان نقل شده فرموده‌اند: نشانه‌های مؤمن پنج چیز است‌: 1 ـخواندن پنجاه و یک رکعت نماز (17 رکعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌) 2 ـ زیارت اربعین 3 ـ انگشتری در دست راست 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پیشانی 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز.
این حدیث تنها مدرک معتبری است که جدای از خود زیارت اربعین که درمنابع دعایی آمده‌، به اربعین امام حسین (ع‌) و بزرگداشت آن روز تصریح کرده ‌است‌.
اما این که منشأ اربعین چیست‌، باید گفت‌، در منابع به این روز به دو اعتبارنگریسته شده است‌.
نخست روزی که اسرای کربلا از شام به مدینه مراجعت کردند.
دوم روزی که جابر بن عبدالله انصاری‌، صحابی پیامبر خدا (ص‌) از مدینه به ‌کربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسین (ع‌) را زیارت کند. شیخ مفید (م 413) در«مسار الشیعه» که در ایام موالید و وفیات ائمه اطهار علیهم السلام است‌، اشاره به روز اربعین‌کرده و نوشته است‌: این روزی است که حرم امام حسین (ع‌)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند. نیز روزی است که جابر بن عبدالله برای زیارت امام ‌حسین (ع‌) وارد کربلا شد.
کهن‌ترین کتاب دعایی مفصل موجود، کتاب «مصباح المتهجّد» شیخ طوسی ازشاگردان شیخ مفید است که ایشان هم همین مطلب را آورده است‌. شیخ ‌طوسی پس از یاد از این که روز نخست ماه صفر روز شهادت زید بن علی بن‌الحسین (ع‌) و روز سوم ماه صفر، روز آتش زدن کعبه توسط سپاه شام در سال‌64 هجری است‌، می‌نویسد: بیستم ماه صفر (چهل روز پس از حادثه کربلا) روزی است که حرم سید ما اباعبدالله الحسین از شام به مدینه مراجعت کرد ونیز روزی است که جابر بن عبدالله انصاری‌، صحابی رسول خدا (ص‌) ازمدینه وارد کربلا شد تا قبر حضرت را زیارت کند. او نخستین کس از مردمان بود که امام حسین (ع‌) را زیارت کرد. در چنین روزی زیارت آن حضرت‌ مستحب است و آن زیارت اربعین است‌. (مصباح المتهجد، ص 787) در همانجا آمده است که وقت خواندن زیارت اربعین‌، هنگامی است که روز بالا آمده‌ است‌.
در کتاب «نزهة الزاهد» هم که در قرن ششم هجری تألیف شده‌، آمده‌: در بیستم‌این ماه بود که حرم محترم حسین از شام به مدینه آمدند. (نزهة‌الزاهد، ص 241) همین طور در ترجمه فارسی فتوح ابن اعثم (الفتوح ابن اعثم‌، تصحیح مجد طباطبائی‌، ص‌916) و کتاب مصباح کفعمی که از متون دعایی بسیار مهم قرن نهم هجری است‌ این مطلب آمده است‌. برخی استظهار کرده‌اند که عبارت شیخ مفید و شیخ‌طوسی‌، بر آن است که روز اربعین‌، روزی است که اسرا از شام به مقصد مدینه ‌خارج شدند نه آن که در آن روز به مدینه رسیدند. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 154) به هرروی‌، زیارت اربعین از زیارت‌های مورد وثوق امام حسین (ع‌) است که ازلحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است‌.

3 . بازگشت اسیران به مدینه یا کربلا
اشاره کردیم که شیخ طوسی‌، بیستم صفر یا اربعین را، زمان بازگشت اسرای‌ کربلا از شام به مدینه دانسته است‌. باید افزود که نقلی دیگر، اربعین رابازگشت اسرا از شام را به «کربلا» تعیین کرده است‌. تا اینجا، از لحاظ منابع کهن‌، باید گفت اعتبار سخن نخست بیش از سخن دوم است‌. با این حال‌،علامه مجلسی پس از نقل هر دو این‌ها، اظهار می‌دارد: احتمال صحت هردوی اینها (به لحاظ زمانی‌) بعید می‌نماید. (بحار ج 101، ص 334 ـ 335) ایشان این ‌تردید را در کتاب دعایی خود «زاد المعاد» هم عنوان کرده است‌. با این حال‌، درمتون بالنسبه قدیمی‌، مانند «لهوف» و «مثیرالاحزان» آمده است که اربعین‌، مربوط ‌به زمان بازگشت اسرا، از شام به کربلاست‌. اسیران‌، از راهنمایان خواستند تا آنها را از کربلا عبور دهند.
باید توجه داشت که این دو کتاب‌، در عین حال که مطالب مفیدی دارند، ازجهاتی‌، اخبار ضعیف و داستانی هم دارند که برای شناخت آنها باید با متون‌کهن‌تر مقایسه شده و اخبار آنها ارزیابی شود. این نکته را هم باید افزود که ‌منابعی که پس از لهوف‌، به نقل از آن کتاب این خبر را نقل کرده‌اند، نباید به‌عنوان یک منبع مستند و مستقل‌، یاد شوند. کتابهایی مانند «حبیب السیر» که به ‌نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرا را به کربلا آورده‌اند، (نفس المهموم ترجمه شعرانی‌، ص 269) نمی‌توانند مورد استناد قرار گیرند.
در اینجا مناسب است دو نقل را در باره تاریخ ورود اسرا به دمشق یاد کنیم‌. نخست نقل ابوریحان بیرونی است که نوشته است‌:
در نخستین روز ماه صفر، أدخل رأس الحسین علیه السلام مدینة دمشق‌، فوضعه یزید لعنه الله بین یدیه‌ و نقر ثنایاه بقضیب کان فی یده و هو یقول‌:
لست من خندف ان لم أنتقم‌
من بنی أحمد، ما کان فَعَل‌
لیْت‌َ أشیاخی ببدرٍ شهدوا
جَزَع الخزرج من وقع الاسل‌
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثم قالوا: یا یزید لاتشل‌
قد قتلنا القرن من أشیاخهم‌
و عدلناه ببدر، فاعتدل (الاثار الباقیه‌، ص 422)
وی روز اول ماه صفر را روزی می داند که سر امام حسین (ع) علیه السلام را وارد دمشق کرده و یزید هم در حالی که اشعار ابن زبعری را می خواند و بیتی هم بر آن افزوده بود، با چوبی که در دست داشت بر لبان امام حسین (ع) می زد.
دوم سخن عماد الدین طبری (م حوالی 700) در «کامل بهائی» است که رسیدن اسرا به دمشق را در16 ربیع الاول دانسته ـ یعنی 66 روز پس از عاشورا ـ م یداند که طبیعی‌تر می‌نماید.

4. میرزا حسین نوری و اربعین‌
علامه میرزا حسین نوری از علمای برجسته شیعه‌، و صاحب کتاب «مستدرک الوسائل» در کتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزیابی برخی ازروضه‌ها و نقلهایی پرداخته که به مرور در جامعه شیعه رواج یافته و به نظر وی‌از اساس‌، نادرست بوده است‌. ظاهرا وی در دوره اخیر نخستین کسی است که به نقد این روایت پرداخته و دلایل متعددی در نادرستی آن اقامه کرده است.
ایشان این عبارت سید بن طاوس در لهوف را نقل کرده‌است که اسرا در بازگشت از شام‌، از راهنمای خود خواستند تا آنها را به کربلا ببرد؛ و سپس به نقد آن پرداخته است‌. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 152)
داستان از این قرار است که سید بن طاوس در «لهوف» خبر بازگشت اسراء را به‌کربلا در اربعین نقل کرده است‌. در آنجا منبع این خبر نقل نشده و گفته می‌شود که وی در این کتاب مشهورات میان شیعه را که در مجالس سوگواری بوده‌، درآن مطرح کرده است‌.
اما همین سید بن طاوس در «اقبال الاعمال» با اشاره به این که شیخ طوسی در مصباح‌می‌گوید اسرار روز اربعین از شام به سوی مدینه حرکت کردند و خبر نقل شده ‌در غیر آن که بازگشت آنان را در اربعین به کربلا دانسته‌اند، در هر دو موردتردید می‌کند. تردید او از این ناحیه است که ابن زیاد مدتی اسراء را در کوفه ‌نگه داشت. با توجه به این مطلب و زمانی که در این نگه داشته صرف شده و زمانی که در مسیر رفت به شام و اقامت یک ماهه در آنجا و بازگشت مورد نیاز است‌، بعید است که آنان در اربعین به ‌مدینه یا کربلا رسیده باشند. ابن طاوس می‌گوید: این که اجازه بازگشت به کربلا به آنها داده باشد، ممکن است‌، اما نمی‌توانسته در اربعین باشد. در خبر مربوط به‌ بازگشت آنان به کربلا گفته شده است که همزمان با ورود جابر به کربلا بوده و با او برخورد کرده اند . ابن طاوس در این که جابر هم روز اربعین به کربلا رسیده باشد، تردید می‌کند. (اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101).
این ممکن است که ابن طاوس لهوف را در جوانی و اقبال را در دوران بلوغ فکری تألیف کرده باشد. در عین حال ممکن است دلیل آن این باشد که آن کتاب را برای محافل روضه خوانی و این اثر را به عنوان یک اثر علمی نوشته باشد. دلیلی ندارد که ما تردید های او را در آمدن جابر به کربلا در روز اربعین بپذیریم. به نظر می رسد منطقی ترین چیزی که برای اعتبار اربعین در دست است همین زیارت جابر در نخستین اربعین به عنوان اولین زایر است.
اما در باره اعتبار اربعین به بازگشت اسرا به کربلا توجه به این نکته هم اهمیت دارد که شیخ مفید در کتاب مهم خود در باب زندگی امامان و در بخش خاص به امام حسین (ع) از کتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره‌ای به این که‌ اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همین طور ابومخنف راوی مهم شیعه هم‌اشاره‌ای در مقتل الحسین خود به این مطلب ندارد. در منابع کهن تاریخ کربلاهم مانند انساب الاشراف‌، اخبارالطوال‌، و طبقات الکبری اثری از این خبردیده نمی‌شود.
روشن است که حذف عمدی آن معنا ندارد؛ زیرا برای چنین‌حذف و تحریفی‌، دلیلی وجود ندارد.
خبر زیارت جابر، درکتاب بشارة المصطفی آمده‌، اما به ملاقات وی با اسرا اشاره نشده است‌.
مرحوم حاج شیخ عباس قمی هم‌، به تبع استاد خود نوری‌، داستان آمدن‌اسرای کربلا را در اربعین از شام به کربلا نادرست دانسته است‌. (منتهی الامال‌، ج 1،صص 817 ـ 818) در دهه‌های اخیر مرحوم محمد ابراهیم آیتی هم در کتاب‌بررسی تاریخ عاشورا بازگشت اسرا را به کربلا انکار کرده است‌. (بررسی تاریخ‌عاشورا، صص 148 ـ 149) همین طور آقای مطهری که متأثر از مرحوم آیتی است. اما این جماعت یک مخالف جدی دارند که شهید قاضی طباطبائی است.

5. شهید قاضی طباطبائی و اربعین‌
شهید محراب مرحوم حاج سید محمدعلی قاضی طباطبائی رحمة الله علیه‌، کتاب‌ مفصلی با نام «تحقیق در باره اولین اربعین حضرت سید الشهداء» در باره اربعین ‌نوشت‌ که اخیرا هم به شکل تازه و زیبایی چاپ شده است.
هدف ایشان از نگارش این اثر آن بود تا ثابت کند، آمدن اسرای از شام‌ به کربلا در نخستین اربعین‌، بعید نیست‌. این کتاب که ضمن نهصد صفحه‌ چاپ شده‌، مشتمل بر تحقیقات حاشیه‌ای فراوانی در باره کربلاست که بسیارمفید و جالب است‌. اما به نظر می‌رسد در اثبات نکته مورد نظر با همه زحمتی که مؤلف محترم کشیده ، چندان موفّق‌ نبوده است‌.
ایشان در باره این اشکال که امکان ندارد اسرا ظرف چهل روز از کربلا به کوفه‌،از آنجا به شام و سپس از شام به کربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها ومسیرها و زمانهایی که برای این راه در تاریخ آمده را به تفصیل نقل کرده‌اند. دراین نمونه‌ها آمده است که مسیر کوفه تا شام و به عکس از یک هفته تا ده دوازده ‌روز طی می‌شده و بنابر این‌، ممکن است که در یک چهل روز، چنین مسیررفت و برگشتی طی شده باشد. اگر این سخن بیرونی هم درست باشد که سر امام حسین (ع‌) روز اول صفر وارد دمشق شده‌، می‌توان اظهار کرد که بیست ‌روز بعد، اسرا می‌توانستند در کربلا باشند.
باید به اجمال گفت‌: بر فرض که طی این مسیر برای یک کاروان‌، در چنین زمان ‌کوتاهی‌، با آن همه زن و بچه ممکن باشد، باید توجه داشت که آیا اصل این ‌خبر در کتابهای معتبر تاریخ آمده است یانه‌. تا آنجا که می‌دانیم‌، نقل این خبر در منابع ‌تاریخی‌، از قرن هفتم به آن سوی تجاوز نمی‌کند. به علاوه‌، علمای بزرگ شیعه‌، مانند شیخ مفید و شیخ طوسی‌، نه تنها به آن اشاره نکرده‌اند، بلکه به عکس‌ِ آن تصریح کرده و نوشته‌اند: روز اربعین روزی است که حرم امام حسین (ع‌) وارد مدینه شده یا از شام به سوی مدینه خارج شده است‌.
آنچه می‌ماند این است که نخستین زیارت امام حسین (ع‌) در نخستین اربعین، توسط جابر بن عبدالله انصاری صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار علیهم السلام که از هر فرصتی برای رواج زیارت امام حسین (ع‌) بهره می‌گرفتند، آن‌روز را که نخستین زیارت در آن انجام شده‌، به عنوان روزی که زیارت امام‌حسین (ع‌) در آن مستحب است‌، اعلام فرمودند.
متن زیارت اربعین هم ازسوی حضرت صادق علیه السلام انشاء شده و با داشتن آن مضامین عالی‌، شیعیان را از زیارت‌آن حضرت در این روز برخوردار می‌کند.
اهمیت خواندن زیارت اربعین تاجایی است که از علائم شیعه دانسته شده است‌، درست آن گونه که بلند خواندن بسم الله در نماز و خواندن پنجاه و یک رکعت نماز در شبانه روز درروایات بیشماری‌، از علائم شیعه بودن عنوان شده است‌.
زیارت اربعین در «مصباح المتهجد» شیخ طوسی و نیز «تهذیب الاحکام» وی به نقل ازصفوان بن مهران جمال آمده است‌. وی گفت که مولایم صادق (ع‌) فرمود: زیارت اربعین که باید وقت برآمدن روز خوانده شود چنین است..... (مصباح المتهجد، ص 788، تهذیب الاحکام‌، ج 6،ص 113، اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101، مزار مشهدی‌، ص 514 (تحقیق قیومی‌)، مزار شهید اول (تحقیق‌مدرسة الامام المهدی‌، قم 1410)، ص 185 ـ 186).
این زیارت‌، به جهاتی مشابه برخی از زیارات دیگر است‌، اما از آن روی که‌مشتمل بر برخی از تعابیر جالب در زمینه هدف امام حسین از این قیام است‌، دارای اهمیت ویژه می‌باشد. در بخشی از این زیارت در باره هدف امام حسین‌(ع‌) از این نهضت آمده است‌: «... و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة ‌و حیرة الضلالة‌... و قد توازر علیه من غرّته الدنیا و باع حظّه بالارذل الادنی‌».
خدایا، امام حسین (ع‌) همه چیزش را برای نجات بندگانت از نابخردی وسرگشتگی و ضلالت در راه تو داده در حالی که مشتی فریب خورده که انسانیت‌ خود را به دنیای پست فروخته‌اند بر ضد وی شوریده آن حضرت را به‌شهادت رساندند.

دو نکته کوتاه:
نخست آن که برخی از روایاتی که در باب زیارت امام حسین (ع‌) در کتاب کامل الزیارات‌ ابن قولویه آمده‌، گریه چهل روزه آسمان و زمین و خورشید و ملائکه را بر امام‌حسین (ع‌) یادآور شده است‌. (اربعین شهید قاضی‌، ص 386)
دوم این که ابن طاوس یک اشکال تاریخی هم نسبت به اربعین بودن روز بیستم صفرمطرح کرده و آن این که اگر امام حسین (ع‌) روز دهم محرم به شهادت رسیده‌باشد، اربعین آن حضرت نوزدهم صفر می‌شود نه بیستم‌. در پاسخ گفته شده ‌است، به احتمال ماه محرمی که در دهم آن امام حسین (ع‌) به شهادت رسیده‌، بیست و نه روز بوده است‌. اگر ماه کامل بوده‌، باید گفت که روز شهادت را به ‌شمارش نیاورده‌اند. (بحار الانورا، ج 98، ص 335).
منبع : سایت خبری بازتاب
منبع

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

چند روز و چند ماه طول کشید تا اسرای کربلا به شام رسیدند؟ آیا در اربعین اوّل،‌ اسرا به کربلا بازگشتند

چند روز و چند ماه طول کشید تا اسرای کربلا به شام رسیدند؟ آیا در اربعین اوّل،‌ اسرا به کربلا بازگشتند؟

درباره اربعین اختلاف نظر است. سه دیدگاه از اهمیت بیشتری برخوردار است:
1. بعضی عقیده دارند اهل بیت امام حسین(ع) در سال 61 هجری از شام برگشته و در بیستم صفر همان سال در کربلا با جابر بن عبدالله انصاری ملاقات کردند و همگان برای امام عزاداری نمودند(1). از این اربعین به عنوان اربعین اوّل یاد می‌شود. این دیدگاه از شهرت بیشتری برخوردار است. مرحوم سید محمدعلی قاضی طباطبایی کتابی مستقل برای اثبات این ادعا تدوین کرده است(2) مرحوم ابن طاووس از طرفداران این دیدگاه است وی می‌نویسد: «راوی گفت: چون زنان و عیالات حسین(ع) از شام بازگشتند و به کشور عراق رسیدند، به راهنمای قافله گفتند ما را از راه کربلا ببر، پس آمدند به قتلگاه رسیدند، دیدند جابر بن عبدالله انصاری و جمعی از بنی‌هاشم و مردانی از اولاد پیامبر(ص) آمدند برای زیارت قبر حسین(ع) پس همگی به یک هنگام در آن سرزمین گرد آمدند و با گریه و اندوه و سینه‌زنی با هم ملاقات کردند و مجلس عزایی که دل‌ها را جریحه‌دار می‌کرد، برپا نمودند و زنانی که در آن نواحی بودند، جمع شدند و چند روزی به همین منوال گذشت»(3)
ابن نما(4) و برخی مقتل‌نویسان دیگر نیز طرفدار این نگرش هستند(5).
طرفداران این دیدگاه شواهد و قرائنی را دستمایه خویش قرار داده و دلائل مخالفان دیدگاه خود را پاسخ داده‌اند.
2. بعضی دیگر برگشت اهل بیت به کربلا و ملاقات آنان با جابر را قبول ندارند.
بر اساس این دیدگاه اربعین وجود نداشته است که تاریخ و نحوه رفتن اهل بیت(ع) به کربلا مطرح باشد.
مرحوم آیتی از طرفداران این نگرش است: در داستان آمدن اهل بیت(ع) از شام به عراق و رسیدن آنها در اربعین یعنی بیستم صفر به کربلا را به هیچ وجه نمی‌توان قبول کرد یا سند قابل اعتماد برای افسانه تاریخی به دست داد. اهل بیت(ع) عصمت در ماه رجب سال 60 هجری از مدینه به مکه رفتند... پس از مدتی که در کوفه گرفتار بوده‌اند، طبق دستوری که از شام رسید، آنان را به شام فرستادند و از آن جا هم بعد از مدتی که معلوم نیست، به مدینه طیبه بازگشتند و حق آن است که تاریخ حرکت اهل بیت به شام و تاریخ رسیدن آنان به شهر دمشق و مدت توقف اسیران در مرکز حکومت یزید و تاریخ حرکت آنان از دمشق به طرف مدینه و تاریخ ورود آنان به شهر مقدس مدینه، هیچ کدام از این‌ها به درستی معلوم نیست»(6).
استاد شهید مطهری نیز رفتن اهل بیت به کربلا و ملاقات آنان با جابر بن عبدالله را قبول ندارد(7).
به نظر ایشان، مدت زمانی و تاریخ رفت و برگشت آنها به گونه‌ای است که امکان ندارد پس از چهل روز دوباره به کربلا برگشته باشند.
طرفداران این دیدگاه برخی از شواهد را دستمایه خویش قرار داده و اربعین اوّل را به صورت عادی از محالات دانسته‌اند(8).
3. بعضی دیگر بر این عقیده هستند که اربعین وجود داشته است؛ بدین معنا که اهل بیت(ع) در کربلا حضور یافته و برای امام حسین(ع) و یاران او عزاداری کرده‌اند . ولی در سال اوّل و یا سال‌های بعد بوده است، معلوم نیست.(9)
از آن چه گذشت می‌توان نتیجه گرفت که بر اساس مبنای اوّل مدت چهل روز از آغاز حرکت اهل بیت(ع) تا برگشت آنان به کربلا طول کشیده است؛ ولی بر اساس مبنای سوم اربعین وجود داشته و اهل بیت(ع) به کربلا بازگشته‌اند، اما تاریخ و مدت آغاز حرکت اهل بیت از کربلا و بازگشت آنان بدان‌جا معلوم نیست، همچنین معلوم نیست برگشت در سال اوّل بوده است یا سال بعد. اما بر اساس دیدگاه دوم اصلاً یعنی وجود نداشته باشد تا تاریخ حرکت اهل بیت(ع) از شام به کربلا و پیمودن مسافت شام تا آن شهر مطرح باشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت‌:
1ـ علی نجاتی، قطعه از بهشت، ج 2، ص 607.
2ـ تحقیقی دربارهُ اربعین حسین(ع)، ص 608 به بعد.
3ـ ترجمه لهوف، ص 196.
4ـ مثیر الاحزان، ص 59.
5ـ قاضی طباطبایی، تحقیقی درباره امام حسین(ع)، ص 12 به بعد.
6ـ بررسی تاریخی عاشورا، ص 148 ـ 149.
7ـ حماسه حسین، ج 1، ص 30.
8ـ علی نجاتی، پیشین، ص 609.
9ـ همان، ص 612.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

گپ و گفتی صمیمانه با معجزه قرن

گپ و گفتی صمیمانه با معجزه قرن

 

مردم من را با قیافه بچگی می‌شناسند

 

شاید باید زودتر از اینها سراغ او می‌رفتیم. كسی كه تمامی مردم ایران از خردسالی او خاطره‌هایی به یاد می‌آورند. كسی كه وقتی نامش برده می‌شد همه برای طول عمرش دعا می‌كردند و برای موفقیت روز افزون او نذر و نیاز. دو ساله كه بود مادرش را كه استاد كلاس‌های آموزش قرآن بود همراهی می‌كرد و وقتی عموی او با اصرار فراوان از او تست گرفت فهمید باچه دریای استعدادی مواجه است. به همین راحتی در 5/2 سالگی استعدادش كشف شد. الان كه حدود 14 سال از آن زمان می‌گذرد روبروی نوجوانی قرار گرفته ام كه در لابه لای صفحات تاریخ گم نشد. قرار بود اول در جامعة القرآن همدیگر را ببینیم اما نشد و رفتیم به منزل دكتر! روی زمین نشستیم و با هم حرف زدیم. خبری از لوح‌ها و هدایایی كه از كشورها و نهادهای مختلف گرفته بود نبود، تنها یك قاب روی دیوار نشسته بود. از من استقبال می‌كند با همان لبخند دوران كودكی، وقتی از گذشته اش می‌پرسی آنقدر به نیكی از آن یاد می‌كند كه گویی خودش هم زمان را درك نكرده است ؛ مثل ما و خیلی از مردم دیگر كه وقتی او را می‌بینند به یادش نمی آورند. پایه 8 حوزه علمیه را می‌خواند و به گفته خودش هنوز خیلی از مسیر مانده كه طی نكرده است. برای كسی كه متولد 27 بهمن سال 69 است مطمئنا بخش عظیمی از راه طی نشده اما آنچه كه او تا امروز پشت سر گذاشته هم كم نبوده... این گفتگو تقدیم به همه دانشجویان راه علم و معرفت.

دکتر محمد حسین طباطبایی

¤ از كسی كه بیش از 10 سال از او خبر ندارید چه سؤالی می‌پرسید؟ دكتر كجا بودید؟

- به همه نسل سومی‌ها و خوانندگان كیهان سلام عرض می‌كنم. جای خاصی نبودم. همین جا در شهر قم مشغول درس و بحث.

¤ الان اگر كسی شما را در كوچه و خیابان ببیند، می‌شناسد؟

- نه، نمی شناسند! چون بیشتر هنوز قیافه پنج یا شش سالگی من را در ذهن دارند و به نظرم اینطور بهتر است. در روایت آمده «در گمنامی راحتی است».

¤ حالا چه چیزهایی می‌خوانید؟

- از نظر مطالعه محدودیت خاصی ندارم اما گرایش من بیشتر به مطالعه كتب اخلاقی و دینی است.

¤ از برنامه‌های آموزشی تلویزیونی تان هم خبری نیست...

- خب بعد از مدتی كه برنامه ریزی تحصیل من جدی تر شد زمان و فرصت كمتری دست می‌داد تا بتوانم در این گونه كارها شركت كنم و كم كم از برنامه‌های كاری من به طور خودكار حذف شد.

¤ در این مدت خودتان هم تدریس می‌كردید؟

- بله بعضا تدریس هم داشته ام.

¤ این روش‌های جدیدی كه برای حفظ به وجود آمده در زمان خود شما هم بود، فكر می‌كنید در جامعه جواب می‌دهد؟

- اصول حفظ از قدیم تا به حال تغییر نكرده یا با قرائت و تكرار یا از طریق استماع و یا از طریق نوشتن اما روش‌های تدریس و كلاسداری و شیوه‌های آموزشی تغییر كرده. این روش‌های جدید بحمدلله بسیار كارآمدند و من با تمام احترامی كه برای روش‌های سنتی قائلم اما از روش‌های جدید آموزشی استقبال می‌كنم.

¤ به فرزند خودتان چنین روشی پیشنهاد می‌كنید؟

- اگر شیوه‌ها و روش‌های بهتری در آن زمان ابداع شده باشد، حتما با آن شیوه‌ها با فرزندم كار می‌كنم.

¤ بعضی معتقدند به كودكی شما كمی ظلم شده(!) چون آن زمان كه باید برای شیطنت و بازیگوشی می‌گذاشتید بیشتر برای تحصیل و فراگرفتن قرآن صرف كردید. آغاز تحصیل از 5/2 سالگی خیلی توان می‌خواهد!

خیلی از مردم اینطوری فكر می‌كنند ولی اصلاً اینچنین نیست من در همان سن و سال شیطنت و تفریح خودم را داشتم، یادم می‌آید در یكی از برنامه‌هایی كه عده زیادی از خانم‌ها هم حضور داشتند در حال اجرای برنامه بودم و در همان حالی كه به سؤالات مطرح شده پاسخ می‌دادم با ماشین اسباب بازی كه در دست داشتم بازی می‌كردم ـ به قول بچه‌ها قام قام بازی ـ این اتفاق برای خیلی از آنها جالب بود در واقع باورشان نمی شد كه من دارم پاسخ سؤالاتشان را می‌دهم و همزمان ماشین بازی ام را هم می‌كنم.

¤ این فاصله‌ای كه از نظر ارتباط بین شما و مردم اتفاق افتاد خود خواسته بود یا اینكه عامل دیگری داشت؟

نمی دانم از كدام فاصله می‌گویید! زیرا من همیشه در میان مردم و با مردم بوده ام و حضور مستمر من در استانها و شهرهای مختلف و در جمع‌های مردمی گواه این گفته است.

¤ نگاه مردم و مسئولین به شما چگونه بود؟ الان چگونه است؟ هنوز دیدارها وجود دارد؟

نگاه مردم و مسئولین همیشه نگاهی توأم با لطف و احترام بوده چون مردم ما قرآن كریم و ذریه پیامبر (ص) را گرامی می‌دارند و احترام به حافظ قرآن را احترام و بزرگداشت خداوند متعال می‌دانند.

¤ قرآن از نظر شما چه تعریفی دارد به عنوان یك نوجوان؟

فكر می‌كنم نگاه یك جوان به قرآن باید مانند نگاه او به عطر باشد، چطور وقتی از خانه خارج می‌شود خود را معطر می‌كند، همانطور برای معطر كردن روح خود باید با قرآن مأنوس باشد. باید قرآن در سینه اش باشد تا كم كم در گفتار و رفتارش تأثیر بگذارد. امام صادق(ع) مؤمنی را كه اهل قرآن نیست به رطبی تشبیه كرده اند كه گرچه شیرین است اما بویی ندارد، اما شیعه‌ای كه با قرآن است را تشبیه به ترنج كرده اند كه هم مزه خوبی دارد و هم بوی خوبی.

¤ و فكر می‌كنید برای این زاویه دید كاری انجام شده؟

به نظر من در رابطه با قرآن كارهای ریشه‌ای صورت نگرفته، فقط اكتفا كرده ایم به بعضی از كارهای كلیشه‌ای در صدا و سیما و نمایشگاه‌های قرآنی در ماه مبارك رمضان، اگر چه تمام اینها در جای خود خوب است اما اصلاً كافی نیست و تا زمانی كه مسئله قرآن سرلوحه برنامه‌های اصلی مسئولین و مردم قرار نگیرد قرآن كریم در دل جوانان مان رسوخ نخواهد كرد.
دکتر محمد حسین طباطبایی(علم الهدی)

¤ یك سریالی در ماه مبارك رمضان از تلویزیون با محوریت قرآن كریم پخش شد (صاحبدلان) نظر شما در مورد فعالیت‌های هنری از این دست كه نگاه ارزشی به قرآن دارند چیست؟

ما وظیفه داریم از تمام ابزار ممكن برای معرفی قرآن و آوردن آن به صحنه زندگی مردم استفاده كنیم، یكی از ابزار مؤثر و پرمخاطب، پنجره سینما و تلویزیون است كه سینمای مذهبی و دینی ما به عقیده من گامهای موفقی برداشته، اما نباید اینطور باشد كه فقط در ماه رمضان شاهد چنین نگاهی و حركتی باشیم، یكی از علائم آخرالزمان این است كه «لایعبدون الله الا فی شهر رمضان» یعنی مردم آخرالزمان تنها در ماه مبارك رمضان خدا را عبارت می‌كنند!

¤ رادیو قرآن و شبكه قرآن به عنوان رسانه‌ای دیداری و شنیداری كلام خدا ، تا چه حد توانسته اند این دغدغه شما را مرتفع كنند؟

به نظرم یكی از بركات نظام اسلامی ما همین رادیو معارف و صدا و سیمای قرآن است البته نباید طوری شود كه شبكه‌های دیگر رادیویی و تلویزیونی از قرآن كریم بی نصیب بمانند مخصوصاً شبكه سه كه شبكه جوان است.

¤ «اینترنت» به عنوان رسانه‌ای جهانی چقدر می‌تواند كمك حال ما باشد؟

اینترنت به دلیل دارا بودن زبان مشترك در تمامی دنیا یكی از پل‌های ارتباطی مناسب برای ترویج معارف دینی است. ما هم باید از این ابزار قدرتمند كمال استفاده را ببریم كه البته این دیگر به خلاقیت و توانمندی ما برمی گردد تا چگونه از آن بهره بگیریم.

¤ به چه كسانی از نظرعلمی مدیون هستید؟

پدرم كه به عنوان اولین استاد و راهنمای من بودند. حجت الاسلام غرویان به عنوان استاد منطق كه درس لمعه را نیز نزد ایشان آموختم. حجت الاسلام سیداحمد خاتمی، و استاد پناهیان كه علم خطابه را از ایشان فرا گرفتم.

¤ با سؤالات یك كلمه‌ای نسل سومی موافقی؟

بله!

¤ دلتنگی؟

كسی كه با قرآن باشد، هیچگاه دلتنگ نمی شود.

¤ نفس؟

باید مراقبش بود بویژه خانواده اماره اش.

¤ مرگ؟

برای انسانهای خوب پلی است كه با عبور از آن به بهشت می‌رسند.

¤ گناه؟

آتشی كه نزدیكی به آن هم بدجوری می‌سوزاند.

¤ روشنفكری دینی؟

بیداری.

¤ RAM 512

(با تعجب نگاه می‌كند) یك قسمت سخت افزاری از كامپیوتر.

¤ باورم نمی شد بدانید.

جدی!؟

¤ اینترنت؟

بهترین وسیله برای نشر اسلام.

¤ حوزه یا دانشگاه؟

هر دوانه.

¤ منتظر؟

اهل كار و فعالیت.

¤ شهید؟

شمع.

¤ جشن پتو؟

خاطره زیبای جوانی.

¤ عشق؟

قلب مؤمن.

¤ آمریكا؟

كلكسیون بدیها.

¤انرژی هسته‌ای؟

حق مسلم تمام ملت‌ها.

¤ سیاست؟

عین دیانت.

¤ انتخابات مجلس خبرگان؟

سرنوشت ساز.

¤ رهبری؟

نائب الامام.

¤ هم مباحثه ای؟

دوست صمیمی.

¤ ان قلت؟

نصف علم.

¤ ورزش؟

لازم برای همه.

¤ فوتبال بازی می‌كنی یا تماشا می‌كنی؟

هر دو! هم بازی می‌كنم هم تماشا می‌كنم.

¤ پدر؟

اولین معلم و بهترین دوستم.
دکتر محمد حسین طباطبایی(علم الهدی)

¤ خاطره شیرین قرآنی؟

در برنامه پرسش و پاسخ قرآنی كه در عربستان و در جمع صدها وهابی داشتم، همه آنها را شكست دادم.

¤ خاطره غیرقرآنی؟

در هشت سالگی روزی با گروهی از بچه‌ها به اردو رفته بودیم، صبح زود بعد از نماز در حالی كه همه خواب بودند من با زغال صورت همه شان را سیاه كردم و آن پنجاه نفر هیچ وقت نفهمیدند كه چه كسی آنها را سیاه كرده بود!!!

¤ خدا را شناختی؟

هنوز خودم را هم نشناخته ام!

¤ میزان و معیار زندگی؟

پیامبر اعظم(ص)

¤ موسیقی؟

گوش می‌كنم. (با خنده) اما از نوع قرآنی آن.

¤ آخرین كتابی كه خواندی؟

اخلاق در قرآن از آیت الله مكارم شیرازی.

¤ شعر؟

می خوانم. اما نه به اندازه‌ای كه خیلی‌ها می‌خوانند.

¤ گلستان سعدی؟

سومین كتابی كه آن را خواندم و حفظ كردم.

¤ دیوان حافظ؟

از دولت قرآن پدید آمده.

¤ روزنامه؟

سر می‌زنم اما خواننده حرفه‌ای و افراطی روزنامه نیستم.

¤ دكتر محمدحسین طباطبایی؟

مسكین ابن مسكین، اقل لخلیفه بل لا شی فی الحقیقه...

¤ بینش 10 سال پیش محمدحسین طباطبایی با الان چه تفاوت‌هایی دارد؟

هر چه می‌خوانم وجلوتر می‌روم خود را فقیرتر ونیازمندتر می‌یابم.

¤ «لایكلف الله نفساً الا وسعها»؟

به نظر من برای رسیدن به هدف و پیشرفت، باید وظیفه خودمان را بیش از توانی كه داریم بدانیم.

¤ ممنون از این كه به بچه‌های نسل سوم فرصت گفت و گو دادید؟

من هم از این كه به من فرصت صحبت كردن دادید تشكر می‌كنم.

 

منبع:

كیهان

 منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

شيعه يا اهل تسنن؟!

شيعه يا اهل تسنن؟!

سؤال

بنا به درخواست شما دوستان در مورد تاريخچه و نحوه پيدايش اهل تسنن و شيعه مقاله ذيل تقديم مي شود:

كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.(1) در حداقل سه آيه از قرآن کريم اين واژه به صورت «شيعه» به کار رفته است:

رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.

 1- سوره مريم: ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَنِ عِتِيًّا؛ آنگاه از هر دسته‏اى كسانى از آنان را كه بر [خداى] رحمان سركش‏تر بوده‏اند بيرون خواهيم كشيد (2)

2- سوره قصص: وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ؛ و (حضرت موسي) داخل شهر شد بى‏آنكه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد يافت‏يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود] آن كس كه از پيروانش بود بر ضد كسى كه دشمن وى بود از او يارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت گفت اين كار شيطان است چرا كه او دشمنى گمراه‏كننده [و] آشكار است (3)

 3- سوره صافات: وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛و بى‏گمان ابراهيم از پيروان او (حضرت نوح) است (4) در اين سوره حضرت حق ابراهيم خليل را در روش و منش و اخلاق و عمل ، و ايمان و عقيده ، و جهاد و عبادت شيعه نوح شمرده است . و ان من شيعته لإبراهيم : و بي ترديد ابراهيم از پيروان نوح بوده است.

در آيات ديگري نيز مشتقات اين واژه به کار رفته است:

1- مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ؛از كسانى كه دين خود را قطعه قطعه كردند و فرقه فرقه شدند هر حزبى بدانچه پيش آنهاست دلخوش شدند (5)

2- وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الأَوَّلِينَ؛و به يقين پيش از تو [نيز] در گروه هاى پيشينيان [پيامبرانى] فرستاديم (6)

3-  قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ؛ بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر] بچشاند بنگر چگونه آيات [خود] را گوناگون بيان مى‏كنيم باشد كه آنان بفهمند (7)

4-  إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ؛ كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند تو هيچ گونه مسؤول ايشان نيستى كارشان فقط با خداست آنگاه به آنچه انجام مى‏دادند آگاهشان خواهد كرد (8)

بنابراين اصل اين واژه برگرفته از قرآن کريم است.

كلمة شيعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجيد به کار رفته است. اين واژه در اصل لغت به معناي گروه، فرقه، دسته و پيرو است.

 در طول حيات پر بار رسول اکرم به مناسبت هاي مختلف ايشان علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين پس از خود معرفي فرمودند. رسول مکرم براي بيان اين حقيقت که مسير صحيح اسلام پس از ايشان تنها در پيروي از ولايت امير المؤمنان علي (عليه السلام) خلاصه مي شود بارها از علي و شيعه او يعني پيروانش، نام برده اند.

 از جمله:

1- بعد از نزول آيه ان الذين امنو و عملو الصالحات اولئك هم خير البريه؛ در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‏اند آنانند كه بهترين آفريدگانند(9) روي مبارك را به علي عليه السلام نموده و فرمودند: ان هذا و شيعته هم خير البريه؛.يعني اين مرد و پيروانش بهترين آفريدگان اند.(10)

2- رسول الله صلي الله عليه وآله فرمودند : يا علي انت و شيعتك تردون علي الحوض رواء و ان عدوك يردون علي ظما ء مقبحين.(11)

3- رسول الله درحالي که به علي(عليه السلام) اشاره مي فرمودند، خطاب به مردم فرمودند: جاء خير البرية انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضين؛ بهترين بشر آمد. تو و پيروانت در روز قيامت راضي و خشنود خواهيد بود.(12)

4- يا علي ان الله قد غفر لك و لوالديك و لاهلك و لشيعتك؛ اي علي همانا خداوند تو را و پدر و مادرت را و خانواده ات را و پيروانت را بخشيده است.(13)

5- انك ستقدم علي الله و شيعتك راضين مرضين؛ همانا تو به پيشگاه الهي مي روي و پيروانت راضي و خشنودند.(14)

6- انت و شيعتك في الجنة؛ تو و پيروانت در بهشت خواهيد بود.(15)

7- علي و شيعته فهم الفائزون يوم القيامة؛ علي و پيروانش در روز قيامت رستگارن.(16)

وقريب به همين مضامين كه لفظ شيعه از زبان مبارك نبي جاري شده است, در بسياري از كتب صحيح و معتبر اهل تسنن نيز به وفور يافت مي شود:

سنن ابن ماجه

مجمع الزوايد هيثمي

كنوزالحقايق في احاديث خير الخلايق مناوي

استيعاب ابن عبدالبر

مستدرك حاكم

حليةالاولياء ابونعيم اصفهاني

تاريخ بغداد خطيب بغدادي

الصواعق المحرقة ابن حجرمكي

رياض النظرة محب طبري

شرف النبوة ابوسعيد

مناقب خوارزمي

نهاية ابن اثير

 پس از رحلت پيامبر اکرم بر خلاف دستور و توصيه حضرت، در سقيفه بني ساعده جلسه اي تشکيل شد تا خليفه بعد از پيامبر تعيين شود! جلسه اي که در آن خليفه و جانشين حقيقي پيامبر که در طول حيات شريف خود بارها بر آن تأکيد نموده بود، حضور نداشت. زيرا مشغول به خاکسپاري بدن شريف پيامبر بود!!

بدين ترتيب با انحراف جريان خلافت از مسير اصلي خود اسلام حقيقي تنها در علي و پيروان او خلاصه شد. از اين رو در طول تاريخ اسلام پيروان علي(عليه السلام) با عنوان مشخص شيعه ناميده شدند.

در مقابل اين گروه که اقليت مسلمانان صدر اسلام را تشکيل مي دادند، اکثرت مسلمانان به خلافت خلفايي که در سقيفه انتخاب شدند رضايت دادند و در طول تاريخ اسلام خود را اهل تسنن به معني کساني که به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند!، ناميدند. حال اين که چه کساني واقعاً به سنت و روش پيامبر عمل مي کنند سؤالي است که به اندازه همه تاريخ اسلام پاسخ دارد!!

پي نوشت ها:

1- لسان العرب

2- سوره مريم آيه 69:

3- سوره قصص آيه 15

4- سوره صافات آيه 83

5- سوره روم آيه 32

6- سوره حجر ايه 10

7- سوره انعام آيه 65

8- سوره انعام آيه 159

9- سوره بينه آيه 7 

10-  تفسير الدرالمنثور جلا ل الدين سيوطي

11- ابن ماجه و الطبراني في الكبير عن ابي رافع

12-  رواه ابن جرير في تفسيره ذيل آيه خير البرية وابونعيم وابن مردويه والديلمي عن جابر.

13- ديلمي عن علي و ابو ايوب الانصاري.

14- ديلمي و ابن عساكر والخوارزمي عن جابر.

15- الدار قطني عن ام سلمه وله طرق اخر اخرجه ابن حجر.

16- الطبراني عن علي و ابن مردويه و ابونعيم و ديلمي عن ابن عباس.


رادفر
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

شما از کدام دسته ايد؟!

شما از کدام دسته ايد؟!

تست ارزيابي مدل اعتقاد به خدا!

سؤال

تا حالا فکر کرده ايد که شما چه جوري به خدا اعتقاد داريد؟! نه تعجب نکنيد اصلاً حرف بي ربطي نمي زنم! شما چه جوري به خدا معتقديد؟ آيا از اون دسته آدم هايي هستيد که همه جوره پاي کاريد و اگر زندگيتون تو دست اندازم بيفته بازم با خدا رفيقيد و مي گيد: خدا دمت گرم! يا از اون دسته ايد که فقط وقتي کيفتون کوک باشه ميگيد خدايا ممنون! اما واي به روزي که يه کمي اوضاع بالا پايين بشه!! ديگه نه خدا رو يادتون مياد نه خوبي هاشو! احتمالاً به خاطر بي توجهي هاش! باهاش قهر مي کنيد! آخه آدم تا کي هي به خدا بگه اينو مي خوام اونو مي خوام؟! پس چرا خدا نمي ده؟!! پس منم باهاش قهرم! شايدم از اون آدم هاي بي خياليد که فرقي نداره خدا باشه يا نباشه!! شما کارتونو مي کنيد! نمي دونم؟! شايدم از اون دست آدم هايي هستيد که با ژست مثلاً فيلسوفانه! تا خدا رو زير تيغ جراحي نبينيد باور نمي کنيد مي شه يه چيزي باشه ولي با اين پنج تا دونه حس ناقابل نشه درکش کرد!

به نظرم اگر فقط يه کمي به خودمون فکر کنيم مي فهميم از کدوم دسته ايم!

چون انسان ها را از نقطه نظر اعتقاد به خدا، به سه گروه مي توان تقسيم كرد:(1)

 1 - معتقدين به وجود خدا:

اين گروه از نظر كميت، اكثريت انسان ها را تشكيل مي دهند و از نظر كيفيت هم از اهميت بيش تري برخوردار هستند، زيرا كه قريب به اتفاق متفكران و دانشمندان در طول تاريخ از معتقدين به خدا بوده اند.

2 - بي خيالان:

مراد افرادي است كه به ظاهر اعتقاد به خدا ندارند و موجود مطلقي را هم به عنوان خدا در نظر نمي گيرند. اين گروه شامل همه افرادي است كه عقيده اي درباره خدا ندارند. بنابراين گرايش و عملي هم مطابق با آن انجام نمي دهند، لذا شامل همه كساني مي شود كه در وجود خدا ترديد دارند، يا به طور تقليدي منكر خدا هستند. هم چنين شامل كساني مي باشند كه وجود يك مبدأ مبهم و نيروي بالاتري را در درون خود به طور ابهام انگيز درمي يابند، ولي از تطبيق عنوان خدا به آن مبدأ مبهم و نيروي بالاتر، امتناع مي ورزند. بسياري از اين افراد از روي تحقيق و هشياري، حالت بي طرفي نسبت به خدا نگرفته اند، چرا كه اگر تعليمات مناسب به آن ها عرضه شود، از انكار و ترديد خود دست خواهند برداشت.

 3 - قهركنندگان:

 كساني هم هستند كه از خدا قهر كرده اند و قهر خود را به حساب علم و فلسفه مي گذارند و چنين وانمود مي كنند كه بر مبناي علم و فلسفه در وجود او ترديد دارند. اين گروه را به دو دسته مي توان تقسيم كرد:

الف- قهركنندگان شخصي.

 اين دسته كساني هستند كه براي خود اهداف و آرمان هايي را در نظر مي گيرند، ولي چون به آن اهداف و آرمان ها نمي رسند، لذا از خدا قهر مي كنند. به طور مثال:

كساني هستند كه پول و مقام و موقعيتي را هدف قرار مي دهند و چون به آن ها نمي رسند، حالت قهر به خود مي گيرند و مي گويند: ما با خدا قهريم!!

 در واقع، اينان دچار بيماري چند شخصيتي شده اند.

ب- قهركنندگان مكتبي.

اين دسته اظهار مي كنند كه دلايل خداشناسان بي اساس است، زيرا ما وجود خدا را لمس نمي كنيم، يا شرور و ناگواري هاي فراواني عالم خلقت را فراگرفته است.

البته اين افراد گاهي براي اشكالات خود جنبه علمي و فلسفي قايل مي شوند، ولي يك متفكر هيچ گاه اين دلايل را موجب نفي خدا تلقي نمي كند، زيرا بر فرض بي پايه بودن دلايل خداشناسان و يا مشاهده شرور در عالم، نمي توان خدا را نفي كرد. آيا اين افراد مي توانند ادعا كنند كه:

مجموع جهان هستي را بدون بازيگري مورد مطالعه قرار داده اند و خدا را هيچ جا نيافته اند؟ اگر ملاك شناسايي خدا، مشاهده حسي است، پس چرا انسان انديشه و عقل خود را - كه مبنا و اساس همه فعاليت هاي او مي باشد - مشاهده نمي كند؟ هر انساني مي داند كه داراي "من" است و با وجود اين من، بدن وي بيمار مي شود و ناراحتي هاي بسيار پيدا مي كند. آيا ناگواري هايي كه بر انسان عارض مي شود نشانه آن است كه انسان "من" ندارد، زيرا اگر "من" مي داشت، هرگز دچار ناگواري هاي بسيار نمي شد؟ من انساني حركات و رفتارهاي انسان را در جهت زندگي بهتر تنظيم مي كند و در عين حال به انسان اعلام خطر مي كند كه فلان چيز ممكن است به كالبد مادي يا نيروهاي رواني انساني آسيب وارد كند.

 البته فعاليت من به زندگي مادي و معنوي و دنيوي انسان ها محدود است و قابل مقايسه با نقش خداوند در هستي نمي باشد، چرا كه نقش خدا درباره انسان ها نامحدود است و شامل همه امور خارج از توانايي و اختيار انسان در هندسه كلي خلقت نيز مي باشد. باري،

اگر كسي اندك توجهي به "من" خود داشته باشد، هرگز وجود خدا را در عالم نفي نخواهد كرد.

حالا شما از کدوم دسته ايد؟!!

پي نوشت:

علامه جعفري، اعتقاد به خدا


رادفر کارشناس فلسفه اسلامي
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

چرا نام فرزندش را عثمان نهاد؟

چرا نام فرزندش را عثمان نهاد؟

عثمان بن مظعون

یكی از شبهه‌هایی كه وهابیون به شیعه وارد می‌كنند و به نوعی می‌خواهند شیعه را زیر سوال ببرند، اینست كه چرا حضرت علی(علیه السلام)، نام فرزند خود را همنام خلیفه سوم؛‌ عثمان نهاده است؟!

برای پاسخ به این سوال ذكر چند نكته ضروری می‌نماید تا به داستان اسامی فرزندان حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب(علیهماالسلام) با دیدی ساده‌لوحانه نگاه نکرد.

ذكر این مطلب لازم و از مسلمات است كه نامگذاری به تنهایی، دلیل بر حبّ و بغض نسبت به كسی نمی‌با‌شد. پس نمی‌توان بر روی نام‌گذاری‌ها به تنهایی قضاوت كرد. در اینجا ذكر چند مطلب لازم می‌نماید: 

1- برخی از اصحاب ائمه اطهار(علیهم السلام) همنام خلفا اهل تسنن بوده‌اند. حتی برخی از آنها نام‌هایی مثل شمر، یزید و عمرو داشته‌اند که این خود نشانگر اینست كه استفاده از این اسامی در آن زمان، رواج داشته است.

2- ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابة خود افراد بسیاری را نام می‌برد که اسمشان "عمر" بوده، آیا تمام این اسامی به دلیل محبت و علاقه خود به خلیفه دوم بوده است؟ در همان زمان کسانی بودند همنام خلفاء که سنشان هم از خلفای سه‌گانه بیشتر بوده است! آیا می‌توان ادعا كرد كه اگر كسی همنام ایشان نبوده یعنی نسبت به آنها بغض و دشمنی داشته است؟!

3- در روایات رسیده از حضرات معصومین(علیهم السلام) هیچ منعی از اینگونه نامگذاری دیده نشده، کما این که از نام‌های "حرب" و "ضرار" نهی فرموده‌اند.

در این عصر هم دیده می‌شود نام‌هایی كه با مسمی نیست. مگر نام صدام، ‌حسین نبود؟! آیا این اسم نشانگر محبت و علاقه به امام بوده و یا حسینی بودن او را می‌رساند؟ 

آنچه که ذکر شد دلیل بر این است که فقط با نامگذاری فرزندان به نام ائمه اطهار، محبت و دلگرمی به وجود نمی‌آید، بلکه اسباب محبت فراتر از این مقوله‌هاست و یا بالعكس اگر از نام ائمه هم استفاده نشود نشانه بی علاقه‌گی به اهل‌بیت (علیهم السلام) نیست.

4- یکی از یاران و اصحاب امام سجاد(علیه السلام)،"یزید بن حاتم" بوده و یا "یزید الصائغ" از اصحاب امام باقر(علیه السلام) و همچنین فردی به نام "شمر بن یزید"، از اصحاب امام صادق(علیه السلام) بوده‌اند. آیا می‌توان دلیل آورد که از محبت "شمر" و "یزید"، این نام‌ها انتخاب شده است؟

5- شیخ مفید در ارشاد قائل است که یکی از فرزندان امام حسن مجتبی(علیه السلام) "عمرو" نام داشت؛ آیا می‌توان گفت که حضرت به دلیل علاقه به "عمرو بن عبدود" این اسم را انتخاب کرده‌اند؟

6- در این که مسلمانان علاقه بسیاری به حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دارند شکی نیست. اما آیا همه مسلمانان نام "محمد" را برای فرزندان خود انتخاب می‌کنند؟ آیا می‌توان گفت که آنهایی که فرزندی به نام رسول خدا ندارند، به ایشان بی علاقه هستند؟(1)

در این عصر هم دیده می‌شود نام‌هایی كه با مسمی نیست. مگر نام صدام، ‌حسین نبود؟! آیا این اسم نشانگر محبت و علاقه به امام بوده و یا حسینی بودن او را می‌رساند؟ 

آنچه که ذکر شد دلیل بر این است که فقط با نامگذاری فرزندان به نام ائمه اطهار، محبت و دلگرمی به وجود نمی‌آید، بلکه اسباب محبت فراتر از این مقوله‌هاست و یا بالعكس اگر از نام ائمه هم استفاده نشود نشانه بی علاقه‌گی به اهل‌بیت (علیهم السلام) نیست.

حضرت امیرمومنان علی(علیه‌السلام) دوستی داشتند، به نام "عثمان بن مظعون" که او به عبادت کردن، معروف بود. امام آنقدر وی را دوست می‌داشتند که فرزندی از فرزندانشان را به نام او، نامگذاری فرمودند. «إنّما سمَّیته عثمان، بعثمان بن مظعون أخی»؛‌ نام فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون، عثمان نهادم.

چرا حضرت علی(علیه‌السلام) نام فرزند خود را عثمان نهاد؟

حال بررسی می‌كنیم كه چرا حضرت علی(علیه‌السلام) نام فرزند خود را "عثمان" نهاد.

روایتی در کتب تاریخی ذکر شده که حضرت امیرمومنان علی(علیه‌السلام) دوستی داشتند، به نام "عثمان بن مظعون" که او به عبادت کردن، معروف بود. امام آنقدر وی را دوست می‌داشتند که فرزندی از فرزندانشان را به نام او، نامگذاری فرمودند. «إنّما سمَّیته عثمان، بعثمان بن مظعون أخی»(2)؛‌ نام فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون، عثمان نهادم.

حضرت علی(علیه‌السلام) در کتاب شریف نهج‌البلاغه، عثمان بن مظعون را بسیار ستوده است. ایشان در مدح او فرموده است: «کان لی فیما مضی اخ فی الله، تعظمه فی عینی صغر الدّنیا فی عینه...؛

 «در زمان‌ گذشته‌ یک‌ برادر الهی‌ داشتم‌ که‌ مقام‌ و منزلت‌ او در چشم‌ من‌ بسیار بزرگ‌ و عظیم‌ می‌نمود، به‌ علت‌ آن که‌ دنیا در چشم‌ او بسیار پست‌ و حقیر بود. و او از تسلط‌ نفس‌ اماره‌ و شهوت‌ شکم‌ بیرون‌ بود؛ چیزی‌ را که‌ نمی‌یافت‌ اشتها نمی‌کرد، و چون‌ چیزی‌ را می‌یافت‌، آن‌ را بسیار به کار نمی‌بست‌.

و بیشتر اوقات‌، در سكوت بود‌؛ و اگر احیاناً سخنی‌ می‌گفت‌، چنان‌ سخنش‌ مغزدار و پر حقیقت‌ بود که‌ دیگر مجال‌ سخن‌ برای‌ گویندگان‌ نمی‌گذاشت‌ و چون‌ آب‌ زُلال،ریال‌ عطش‌ پرسش‌‌کنندگان‌ را فرو می‌نشاند.

و مرد متواضع و ضعیفی‌ بود که‌ دیگران‌ بدین‌ لحاظ‌ او را بزرگ‌ نمی‌شمردند و شرائط‌ آداب‌ و حقوق‌ او را رعایت‌ نمی‌کردند و به‌ او به‌ دیده حقارت‌ می‌نگریستند؛ ولیکن‌ در مقام‌ جِد و دفاع‌ از حق و حریم‌ خدا چون‌ شیر ژیان و چون‌ افعی‌ پُر زهر بیابان‌ حمله‌ می‌نمود.

حضرت علی(علیه السلام) در مورد عثمان بن مظعون فرمود: در زمان‌ گذشته‌ یک‌ برادر الهی‌ داشتم‌ که‌ مقام‌ و منزلت‌ او در چشم‌ من‌ بسیار بزرگ‌ و عظیم‌ می‌نمود، به‌ علت‌ آن که‌ دنیا در چشم‌ او بسیار پست‌ و حقیر بود. و او از تسلط‌ نفس‌ اماره‌ و شهوت‌ شکم‌ بیرون‌ بود؛ چیزی‌ را که‌ نمی‌یافت‌ اشتها نمی‌کرد، و چون‌ چیزی‌ را می‌یافت‌، آن‌ را بسیار به کار نمی‌بست‌.

در مقام‌ استدلال‌ از هیچ‌ حجت‌ و برهانی‌ فرو گذار نبود، مگر آن که‌ خود به‌ قضاوت‌ راستین‌ خود متکی‌ بوده‌ و با بصیرت‌ کامل‌ در آن‌ امر وارد می‌شد؛ و بنابراین‌ هیچ‌ استدلالی‌ نمی‌کرد مگر آنکه‌ حاکم‌ و پیروز می‌شد.

به هیچ عنوان از درد، شکوه‌ و گلایه‌ نمی‌کرد مگر وقتی که‌ آن‌ درد برطرف‌ شده‌ و بهبودی‌ حاصل‌ گشته‌ بود.

آنچه‌ می‌گفت‌ خود نیز عمل‌ می‌نمود؛ و آنچه‌ را که‌ عمل‌ نمی‌نمود در آن‌ مورد چیزی‌ نمی‌گفت‌.

زمانی‌ که‌ بالبَداهه‌ و ناگهان‌ دو امر بر او روی‌ می‌آورد که‌ ناچار باید یکی‌ از آن دو را بجای‌ آورد، آن‌ یکی‌ را که‌ موافق‌ رضای‌ نفس‌ أماره‌ و هوای‌ خویشتن‌ بود توجه‌ نموده‌ و با آن مخالفت‌ می‌کرد.»(3)

 

معرفی عثمان بن مظعون

«عثمان بن مظعون» فرزند «حبیب‌ بن وهب بن حذاقة بن جمح الجمحی» بوده است.(4) او چهاردهمین فردی بود که اسلام آورد و از اصحاب رسل خدا بود. عثمان بن مظعون دو هجرت داشته،‌اولین هجرت وی در صدر اسلام به حبشه بوده است. وی از کسانی است که در جنگ بدر حضور داشت. او در دوران جاهلیت نیز شراب را بر خود حرام کرده بود.(5)

هنگامی که عثمان مظعون از دنیا رحلت فرمود، پیامبر به منزل او آمد و فرمود: «رحمک‌ الله ابا السّائب؛ ای پدر سائب! خدا رحمتت کند.» سپس پیامبر خم شد و بر صورتش بوسه زد. نقل شده وقتی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) سر بلند کردند، آثار گریه بر چهره پیامبر مشهود بود. سپس آن حضرت بر بدن وی نماز گزارد و او را در بقیع دفن فرمود.

بیشتر اوقات‌، در سكوت بود‌؛ و اگر احیاناً سخنی‌ می‌گفت‌، چنان‌ سخنش‌ مغزدار و پر حقیقت‌ بود که‌ دیگر مجال‌ سخن‌ برای‌ گویندگان‌ نمی‌گذاشت‌ و چون‌ آب‌ زُلال،ریال‌ عطش‌ پرسش‌‌کنندگان‌ را فرو می‌نشاند.

پیامبر سنگی بر قبر او نهاد تا آثار آن باقی بماند. آن حضرت گهگاه قبر او را زیارت می‌کرد. پیامبر عثمان بن مظعون را بسیار دوست می‌داشت. او فردی بزرگوار، عابد و زاهد بود. روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت می‌ایستاد. وی در ماه ذی الحجه سال دوم هجری در مدینه وفات کرد و اولین کسی بود که در بقیع به خاک سپرده شد.(6)

وقتی که رقیه دختر رسول‌ خدا(صلی‌الله علیه و آله) رحلت کرد. پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «الحقی بسلفنا الخیر عثمان بن مظعون؛ دخترم، به سبقت گرفته نیکوکار از ما، عثمان بن مظعون ملحق شد.»(7) هنگامی که زینب دختر رسول خدا نیز دار فانی را وداع گفت، پیامبر فرمودند: «الحقی بسلفناالخیر عثمان بن مظمون؛ دخترم به گذشتگان نیکوکار ما، عثمان بن مظعون محلق شود.»(8)

عثمان بن مظعون از چهره‌هاى درخشان مسلمانان صدر اسلام است و تا پایان عمر در راه اسلام ثابت قدم بود. او در مدینه چشم از جهان پوشید و نخستین كسى است كه در «بقیع » مدفون شد، و همین موجب گردید كه بقیه اموات مسلمانان در آنجا دفن شوند، و بقیع به صورت قبرستان مسلمانان مدینه درآید.

«عثمان بن مظعون» فرزند «حبیب‌ بن وهب بن حذاقة بن جمح الجمحی» بوده است. او چهاردهمین فردی بود که اسلام آورد و از اصحاب رسل خدا بود. عثمان بن مظعون دو هجرت داشته،‌اولین هجرت وی در صدر اسلام به حبشه بوده است. وی از کسانی است که در جنگ بدر حضور داشت. او در دوران جاهلیت نیز شراب را بر خود حرام کرده بود.

غیرت و مردانگی عثمان بن مظعون

در زمانی كه قریش در مكه مسلمانان را آزار می‌دادند؛ عثمان بن مظعون در پناه ولید بن مغیره مرد سرشناس قریش درآمد. وقتی عثمان بن مظعون دید كه سایر مسلمانان تحت تعقیب و شكنجه سران قریش قرار دارند، ولى او كه در پناه ولید است آزادانه آمد و رفت مى‌كند و كسى هم با او كارى ندارد؛ این پناه را ننگ بزرگی برای خود دانست، و به خود گفت: هم‌دینان من باید گرفتار انواع آزار و شكنجه باشند، و من در جوار مردى مشرك قرار گیرم؟

پس به نزد ولید آمد و ضمن تشكر از پناه دادن وی به او گفت: من پناهندگى خود را پس گرفتم. ولید بن مغیره گفت: چرا؟ شاید كسى از بستگان من به تو آزار رسانده است؟ عثمان بن مظعون گفت: مى‌خواهم در پناه «الله » باشم، نمى‌خواهم در پناه غیر او قرار گیرم. سپس به ولید گفت: برویم به مسجدالحرام و همان طور كه من به طور آشكار در امان تو درآمدم، در بین مردم، اعلام كن كه حق امان خود را پس گرفته‌اى.

پس هر دو وارد مسجدالحرام شدند و در آنجا ولید بن مغیره خطاب به سران قریش گفت: بدانید كه این عثمان بن مظعون حق امان خود را به من برگردانده و پناهندگى خویش را پس گرفته است.

عثمان بن مظعون هم گفت: ولید راست مى‌گوید. من او را در پناه دادن به خود با وفا و بزرگوار دیدم، ولى نمى‌خواهم جز در پناه «الله» پناه گیرم. بنابراین حق جوار خود را به او برمی‌گردانم.(9) 

 

«درود و رحمت خداوند بر این صحابی رسول خدا»

 

پی‌نوشت‌ها:

1- منتهی الآمال، ج۱، ص۷۰۳ .

2- مقاتل الطالبین، ص۵۵/ تقریب المعارف، ص ۲۹۴/ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص55.

3- نهج‌البلاغه، خطبه 289.

4- سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 144.

5- سیر اعلام النبلاء، ج1، ص 155.

6- سیره ابن هشام.

7- سیر اعلام النبلاء، ج1، ص 160و ج 2، ص 252.

8- تنقیح المقال، ج2، ص 249.

9- سیره ابن هشام.

   

                                                                                                                                             سایت تبیان

                                                                                                                                          مهری هدهدی

 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پرسمان عصمت

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

وداع با ماه خدا

وداع با ماه خدا

آیت الله جوادى آملى

ماه مبارك رمضان یك حقیقت و باطنى دارد كه این حقیقت در قیامت ظهور مى‏كند. ماه مبارك رمضان را امام سجاد(ع) عید اولیاء الله مى‏داند. در صحیفه سجادیه دعایى است‏به نام دعاى وداع ماه مبارك رمضان.

این وداع براى كسى است كه با ماه مبارك رمضان مانوس بوده و ماه مبارك رمضان دوست او مى‏باشد والا آنكه با این ماه نبوده وداعى ندارد. انسان از دوستش و یا با كسى كه مدتى مانوس بود، خداحافظى مى‏كند. آنكه اصلا نمى‏داند چه وقت ماه مبارك رمضان آمد و چه وقت‏سپرى شد، چرا آمد و چرا سپرى شد، او وداعى ندارد. اما امام سجاد(ع) آخر ماه مبارك رمضان كه شد، در حد یك ضجه این دعا را مى‏خواند.

در مقدمه این دعا، حضرت سجاد(ع) كلیات نعمت‏هاى الهى را مى‏شمارد و اینكه بخشش‏هاى خداى سبحان ابتدایى است، نه از روى استحقاق.
رمضان بهترین بخشش خداوند

بعد از آن مقدمه مى‏فرماید: یكى از بهترین بخشش‏هاى خداوند سبحان، ماه مبارك رمضان و روزه در این ماه است: «و انت جعلت من صفایا تلك الوظائف و خصائص تلك الفروض شهر رمضان... و قد اقام فینا هذا الشهر مقام حمد و صحبنا صحبة مبرور». (1)

خدایا، نعمت‏هاى فراوانى به ما دادى; یكى از آن برجسته‏ترین نعمت‏ها ماه مبارك رمضان است و یكى از بهترین فضیلت‏ها روزه این ماه است كه نصیب ما كردى. و هیچ زمانى به عظمت زمان ماه مبارك رمضان نیست، گذشته از آنكه شب قدر را در آن قرار دادى، این ماه را ظرف نزول قرآن كریم قرار دادى كه این فیض در این ماه نازل شده است، اگر كسى با قرآن باشد همراه قرآن بالا مى‏رود، و این را بر ملت مسلمان منت نهادى، زیرا دیگر ملل در ماه مبارك رمضان روزه نمى‏گرفتند و این نعمت را مخصوص مسلمین كردى.

و این ماه مبارك در بین ما اقامت داشت و جاى حمد و ثنا بود; زیرا به همراه خودش رحمت آورد و رفیق بسیار خوبى براى ما بود. ما در صحبت‏با او به فضایل و نعمت‏هایى رسیدیم. دوستى بود كه به همراهش رحمت و مغفرت و بركت آورد. اینكه رسول خدا - علیه آلاف التحیة و الثناء - در خطبه شعبانیه فرمود: «قد اقبل الیكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة‏»; این ماه، بركت و رحمت و مغفرت آورد; كسى كه رفیق این ماه بود، بركت و رحمت و مغفرت این ماه را هم دریافت مى‏كند.
رمضان ماه منفعت

«و اربحنا افضل ارباح العالمین‏»;«ماه رمضان‏» برترین سودهاى جهانیان را به ما ارزانى داشت كه هیچ تاجرى در هیچ گوشه دنیا نبرده است. هیچ كسى در سراسر عالم به اندازه ما از این ماه مبارك رمضان استفاده نكرد. اگر انسان یك مسافرى است كه سفر ابد در پیش دارد، ره‏توشه آن سفر ابد را باید همین چند روز تهیه كند و اگر درهاى آسمان به چهره مؤمن باز مى‏شود و اگر مؤمن مى‏تواند با وارستگى به باطن عالم راه پیدا كند و اگر بهترین فرصت ماه مبارك رمضان است; پس بهترین سود را ماه مبارك رمضان و اهلش دارند.
ماه حسابرسى

از «ابن طاووس‏» نقل شده است كه فرمود: عده‏اى اول سالشان اول فروردین است. یك نوجوان اول سال او اول فروردین است كه تلاش مى‏كند لباس نو در بر كند; درخت‏ها اول سالشان فروردین است كه لباس‏هاى نو و تازه در بر مى‏كنند; اول سال یك كشاورز اول پاییز است كه درآمد مزرعه را حساب مى‏كند; یك تاجرى كه كارگاه تولیدى دارد، اول سال را در فرصت دیگرى تعیین مى‏كند; اما آن‏ها كه اهل سیر و سلوك‏اند، اول سالشان ماه مبارك رمضان است;حساب‏ها را از ماه مبارك تا ماه مبارك بررسى مى‏كنند كه ماه مبارك رمضان گذشته، چه درجه‏اى داشته و امسال چه درجه‏اى دارند؟ چقدر مطلب فهمیده و چقدر مسایل براى آنها حل شده است؟ چقدر در برابر گناه قدرت تمكین داشته و چقدر در برابر دشمن، قدرت تصمیم دارند؟ ماه مبارك رمضان براى سالكان الى الله، ماه محاسبه است; لذا امام سجاد(ع) فرمود: هیچ كس در سراسر جهان به اندازه ما در این ماه استفاده نكرد.

هجران جانكاه

«ثم قد فارقنا عند تمام وقته و انقطاع مدته و وفاء عدده و نحن مودعوه‏»; این ماه بعد از آنكه پایانش فرا رسید، از ما مفارقت و هجرت كرد و ما را تنها گذاشت و ما الان این ماه را وداع مى‏كنیم.

«وداع من عز فراقه علینا و غمنا»، (2)

چه وداعى؟ وداع تشریفاتى؟ نه، وداع با یك دوست عزیزى كه مفارقتش براى ما توانفرساست. آنكه اهل معنا بود خیرش در این ماه بیشتر شد; آنكه گرفتار گناه بود گناهش در این ماه كمتر شد. فرمود: ما كسى را وداع مى‏كنیم كه رفتنش براى ما عظیم و سخت است و ما را غمگین كرد; این ماهى بود كه شب و روزش رحمت‏بود.

بزرگان فقه ما همچون «مرحوم صاحب جواهر» و «سید محمد كاظم‏» صاحب «عروة الوثقى‏» و دیگران (رضوان الله علیهم) در كتاب‏هایشان هست كه در فضیلت روزه گرفتن، همین بس كه انسان از نظر ترك بسیارى از كارها شبیه فرشته مى‏شود. همین كه انسان از شكم رها شد، یك مقدار به فرشته شدن نزدیك مى‏شود. گفته‏اند شش روز اوایل ماه شوال را به عنوان بدرقه، روزه بگیرید. بعد از عید فطر، كه عید فطر روزه‏اش حرام است، زیرا اگر كسى دوست عزیزى را بخواهد بدرقه كند، چند قدم به همراه او مى‏رود; معناى وداع كردن، به دنبال او چند قدم رفتن است.

«و اوحشنا انصرافه عنا» و از اینكه منصرف شد و از ما فاصله گرفت، ما را به وحشت انداخت. ما یك دوست رئوف و مهربان و پربركتى را از دست مى‏دهیم، لذا ما به وحشت افتادیم; آخر ماه مبارك رمضان كه مى‏شد احساس غربت مى‏كردند. سلام بر تو اى عید اولیاء خدا.

«و لزمنا له الذمام المحفوظ و الحرمة المرعیة و الحق المقضى‏»; ما باید حقى كه او به عهده ما دارد رعایت كنیم; حرمتى كه در پیش ما دارد باید ارج بنهیم; باید به تعهدى كه بین ما و اوست وفا كنیم.
سلام بر تو اى عید اولیاء خدا

«فنحن قائلون السلام علیك یا شهر الله الاكبر و یا عید اولیائه‏»، آن گاه چون این دوست عزیز از ما مفارقت مى‏كند، ما در آخر ماه مبارك این چنین مى‏گوییم: سلام بر تو اى بزرگ‏ترین ماه كه به خدا انتساب دارى و سلام بر تو اى عید اولیاء الهى. این سلام تودیع است، چون تنها ماهى كه اسمش در قرآن كریم است ماه مبارك رمضان است:
عارفان هر دمى دو عید كنند

عنكبوتان مگس قدید (3) كنند (4)

كار عنكبوت آن است كه بتند و با این تارها مگس صید كند و قرمه درست كند. كار عنكبوت آن است كه مگس را ذخیره كند، قدید كرده و قرمه درست كند و كارش غیر از ذخیره كردن چیز دیگرى نیست، اما عارف در هر دم و هر نفس دو عید دارد كه سعدى گفت: هر نفسى كه فرو مى‏رود ممد حیات است و چون برمى‏آید مفرح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب; لذا عارف در هر دم دو عید دارد.

على اى حال، بهترین دمى كه انسان دارد در ماه مبارك رمضان است كه «انفاسكم فیه تسبیح‏»; نفس كشیدن در این ماه «سبوح قدوس‏» گفتن است; لذا امام سجاد(ع) مى‏فرماید: سلام بر تو اى عید اولیاى الهى. اینكه مى‏بینیم در آخر ماه مبارك رمضان عید فطر مى‏گیرند، چون جایزه‏هاى یك ماه را به ما مى‏دهند; در حقیقت محصول ماه مبارك رمضان است. این ضیافة الله، آن لقاء الله را در بر دارد و عظمت از آن ماه شوال نیست، بلكه عظمت از آن ماه مبارك رمضان است كه نتیجه یك ماهه را در روز عید مى‏دهند.

روز عید است و من مانده در این تدبیرم

كه دهم حاصل سى روزه و ساغر گیرم

«السلام علیك یا اكرم مصحوب من الاوقات و یا خیر شهر فى الایام و الساعات‏». (5) امام سجاد چندین بار به این ماه سلام مى‏كند. ماه اگر یك زمانى گذرا بود و باطن و سر و حقیقت و روح و جانى نداشت، این ولى الله كه به او سلام نمى‏گفت. آیا این‏ها معاذ الله نظیر اشعار خیالى شعراست كه بر خطابه‏هاى خیالى حمل شود كه مثلا به كوه و یا آثار مخروبه خطاب مى‏كنند، یا نه این ماه یك حقیقتى دارد.

مى‏گوید: ما خیلى دوست داشته و داریم، اما هیچ دوستى به عظمت این ماه نبود. یك ماهى كه نه هیچ روزى مثل روزهاى او بود و نه هیچ شبى مثل شب‏هاى او.

ماه چه و چگونه خواستن از خداوند

«السلام علیك من شهر قربت فیه الامال و نشرت فیه الاعمال‏»; سلام بر ماه آرزوهاى مشروع و اعمال مرفوع سلام ما بر تو اى ماهى كه آرزوها در این ماه نزدیك شد و ما فهمیدیم كه چه بخواهیم، لذا آرزوهاى طولانى نمى‏طلبیم. و از طول امل آزاد شدیم و بر آمدن آرزوهاى مشروع ما نزدیك شد. در همین دعاى سحر ماه مبارك رمضان، امام سجاد(ع) به ما آموخت كه به خدا عرض كنیم: خدایا، آن‏ها كه تو را نمى‏شناسند و عبادت نمى‏كنند، آن‏ها را روزى مى‏دهى و این همه مار و عقرب‏ها را خدا تامین مى‏كند، پس حیف است كه انسان تمام حاجت‏ها را در محور ماده و مادیات خلاصه كند. آن‏ها كه اصلا خدا را نمى‏شناسند و عبادت نمى‏كنند، نظیر این همه كفار و منافقین، خداوند آنها را در عالم تامین مى‏كند، پس آیا صحیح است انسان تلاش و كوشش خود را بر این صرف بكند كه از خدا طبیعت و دنیا بطلبد؟

امام مى‏فرماید: سلام بر این ماه كه فهمیدیم در این ماه از خدا چه بخواهیم. آرزوهاى طولانى نداشته باشیم، بلكه چیزى بخواهیم كه براى ما بماند.

وقتى این آیه نازل شد: «و كاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها»، (6) مهاجرین از مكه به مدینه هجرت كردند. چون اینها وقتى مى‏خواستند از مكه به مدینه هجرت كنند، كسى به آنها اجازه نمى‏داد تا اموالشان را هم منتقل كنند یا بفروشند و مى‏گفتند: اگر خواستید از مكه به مدینه بروید باید با دست‏خالى بروید. وقتى این آیه نازل شد كه هیچ جنبده‏اى، چه اهل پس‏انداز باشد یا نباشد، نیست كه از جایى به جایى حركت‏بكند، مگر اینكه خدا روزى او را مى‏دهد; معنایش این است كه همه در عالم روزى خدا را مى‏خورند.

جنبده‏ها دو قسمت‏اند: بعضى اهل پس‏انداز و ذخیره‏اند مثل موش و مورچه‏ها; بعضى آزادانه زندگى مى‏كنند، مثل كبوترها، گنجشك‏ها، بلبل‏ها كه اینها اهل ذخیره و پس‏انداز نیستند. در این آیه فرمود: هم آن موش و مورچه را كه اهل پس‏اندازند خدا روزى مى‏دهد، هم كبوتر و بلبل و گنجشك را كه اهل ذخیره نیستند; اینطور نیست كه فقط موش‏ها را خدا تامین كند و بلبل‏ها را تامین نكند، وقتى این آیه نازل شد، مسلمین از مكه به مدینه هجرت كردند. گفتند ما روزى‏مان را كه از جایى به جایى حمل نمى‏كنیم، بالاخره خداى مكه خداى مدینه هم هست. اگر ما را در مكه اداره مى‏كند در مدینه هم اداره مى‏كند. با دست‏خالى آمدند و در مسجدهاى مدینه ماندند و مهاجر نامیده شدند; خدا آنها را تامین كرد.

این چنین نیست كه اگر انسان روح بلند نداشته باشد، به او خوش بگذرد و یا اگر روح بلند و عظیم داشت در جهان تلخكام باشد. انسان اگر ذهن و جانش را به چیز درستى مشغول نكند، او آدم را به چیز نادرستى مشغول مى‏كند; تا آدم این نفس و ذهن و مركز اندیشه را مشغول نكند او آدم را مشغول مى‏كند; فرمود: ما در این ماه فهمیدیم از خدا چه بخواهیم، اعمالمان باز و آرزوهایمان بسته شد. جلو آرزوهایمان را گرفتیم و دست‏به كار شدیم.
وداعى غم انگیز با یارى عزیز

«السلام علیك من قرین جل قدره موجودا و افجع فقده مفقودا»; سلام بر تو اى نزدیكى كه وقتى بودى گرامى بودى و حال كه در آستانه رفتن هستى، رفتنت فاجعه است و ما را غمگین مى‏كند همچون كسى كه عزیزترین عضو خانواده‏اش را از دست‏بدهد.

«و مرجو آلم فراقه‏»; سلام بر تو اى تكیه‏گاه امید كه در هنگام مفارقت، ما را متالم و رنجور كردى. آن ماه كه در جان انسان رسوخ داشت، وقتى از جان فاصله مى‏گیرد جایش را غم پر مى‏كند. آن فهمیدن‏ها و صفاى ضمیر دیگر نیست. آن نشاطى را كه انسان در ماه مبارك رمضان براى نثار و ایثار دارد در غیر ماه مبارك رمضان ندارد. اگر انسان در این ضیافت‏حق از خدا، غنا و بى‏نیازى طلب كند، چیزى او را به خود متوجه و مشغول نمى‏كند; نه از كسى مى‏ترسد و نه از بذل جان دریغ مى‏كند.

«السلام علیك من الیف آنس مقبلا فسر و اوحش منقضیا فمض‏»; (7) سلام بر تو اى دوست‏با الفت كه وقتى آمدى، ما را مسرور كردى و وقتى رفتى، ما را گداختى و رفتى، داغ زدى و رفتى! این حرف، حرف یك انسانى است كه با باطن روزه این ماه و با باطن لیله قدر در تماس بوده است.
وداع با ماه رقت قلوب و قلت ذنوب

«السلام علیك من مجاور رقت فیه القلوب و قلت فیه الذنوب‏»; سلام بر تو اى همسایه عزیز كه در مجاورت و جوار رحمت تو بودیم. تو همسایه‏اى بودى كه در این مدت دل‏ها رقیق مى‏شد و گناهان كم.

در مناطق ییلاقى و در سرزمینى كه سبز و خرم است چشمه معدنى مى‏جوشد، چون با املاح و رسوبات همراه است، این آب زلال نیست كه راه خود را طى كند و راه باز كند و تشنه‏ها را سیراب كرده و به مقصد برسد، بلكه با رسوبات و املاح همراه است. این آب زلال است كه وقتى از چشمه مى‏جوشد راه خود را باز مى‏كند و راه كسى را هم نمى‏بندد; همه این درخت‏ها و گیاهان تشنه سر راه را هم سیراب مى‏كند تا به دریا برسد، این خاصیت آب زلال است كه اصلا به دنبال تشنه مى‏رود تا سیرابش كند. سرش را به سنگ مى‏زند و تلاش و كوشش مى‏كند كه خود را به تشنه‏ها برساند اما اگر این آب رسوبى باشد همین كه مى‏جوشد راه خود را مى‏بندد. بعد از چند سال در آن مزرع، تلى از سنگ پیدا شده و همه آن سرزمین‏هاى سبز، خشك مى‏شود و از او چیزى روئیده نمى‏شود.

این آب وقتى زلال و صاف نباشد جلوى خودش را هم مى‏بندد; افكار و اندیشه در دل‏ها هم همین طور است، اگر زلال باشد از جان مى‏جوشد، با زبان و قلم منتشر مى‏شود، به گوش و چشم مى‏رسد و از آنجا به دل‏هاى دیگران مى‏رسد; لذا یكى از القاب عالم «ماء معین‏» است كه ریشه اصلى آن درباره حضرت ولى عصر (عج) است كه یكى از القاب مبارك آن حضرت «ماء معین‏» است: «قل ارایتم ان اصبح ماءكم غورا فمن یاتیكم بماء معین‏». (8)

ماء معین یعنى آب جارى; آبى كه چشم، آن را مى‏بیند. علم و عالم را ماء معین مى‏گویند، چون مانند چشمه زلال است كه مى‏جوشد. حرفى كه مى‏زند، چیزى كه مى‏نویسد، علمى است كه از جان او تراوش كرده و به گوش و چشم شخصى رسیده است و او مى‏فهمد و به دیگرى مى‏گوید، دیگرى هم مى‏فهمد و به بعدى مى‏گوید.

این مانند یك چشمه زلالى است كه بالاخره به اصلش مى‏رسد اما افكار و اندیشه و خیالات باطل مانند همان رسوبات و املاح معدنى‏اند كه همان جا قلب را مى‏بندند; كم كم این قسى مى‏شود، وقتى كه دل بسته شد، نه چیزى از آنجا سرایت مى‏كند و به دیگران مى‏رسد و نه حرف دیگران به آنجا مى‏رسد. نه حرف او در غیر مؤثر است و نه حرف غیر در او مؤثر مى‏باشد. امام سجاد(ع) فرمود: دل‏ها در این ماه نرم و رقیق و گناهان در این ماه كم مى‏باشد.
ماه پیروزى بر شیطان

«السلام علیك من ناصر اعان على الشیطان و صاحب سهل سبل الاحسان‏»; سلام بر تو اى رفیقى كه كمك كردى تا ما بر شیطان مسلط شدیم. انسان در این ماه بر شیطان مسلط مى‏شود. به خاطرات شیطانى گوش فرا نمى‏دهد. تو براى ما مصاحب خوبى بودى كه ما توانستیم بر شیطان پیروز شویم.

ما نه تنها در بعد سلبى از دست‏شیطان نجات پیدا كردیم كه كار بد نكردیم، بلكه در بعد اثباتى هم پیروز شدیم. راه‏هاى خیر را خوب و به آسانى طى كردیم. اگر در غیر ماه مبارك رمضان كار خیر را به سختى انجام مى‏دادیم، در این ماه به آسانى انجام دادیم، تو باعث‏شدى كه ما راه احسان را با سهولت طى كردیم.

ماه آزادى

«السلام علیك ما اكثر عتقاء الله فیك‏» سلام بر تو اى ماهى كه چقدر بنده‏ها را خدا در این ماه آزاد كرده است. خدا آنها را كه گرفتار آتش و رذائل اخلاقى بودند، از دست این بندها آزاد كرد و نعمتى بهتر از آزادى نیست.

امام صادق(ع) فرمود: «من رفض الشهوات فصار حرا»; (9) اگر كسى شهوت را ترك كند، آزاد مى‏شود و نعمتى بالاتر از آزادى و آزادگى و حریت نیست كه انسان گرفتار شهوت و غضب و برده هوى نباشد و زمامش را به دست هوسش نسپرد.

«و ما اسعد من رعى حرمتك بك‏»; چقدر سعادتمند شد آن كسى كه احترام تو را حفظ كرد و مواظب بود تا در این ماه حرف بد نزند، خیال و گناه بد نكند.

ماه محو كننده گناه

«السلام علیك ما كان امحاك للذنوب و استرك لانواع العیوب‏»; سلام بر تو اى حقیقت ماه مبارك رمضان كه تو محوكننده گناه هستى و پوشاننده‏تر از هر چیزى نسبت‏به عیوب انسان. عیب را مى‏پوشانى و گناه را محو مى‏كنى.

اول پوشاندن و ستر و بعد مغفرت است. خداى سبحان اول مى‏پوشاند، كه آبروى انسان محفوظ باشد، بعد مى‏بخشد. این ستار زمینه آن غفار را فراهم مى‏كند. انسان تا بتواند آبروى دیگران را حفظ كند، خدا هم آبروى او را حفظ مى‏كند، مؤمن حق ندارد كارى بكند كه ذلت‏آور باشد.

«السلام علیك ما كان اطولك على المجرمین‏»; سلام بر تو اى ماه مبارك رمضان كه براى افراد تبهكار خیلى طولانى هستى و رمضان براى او حكم چندین ماه است.

«و اهیبك فى صدور المؤمنین‏»; ماه مبارك رمضان در دل‏هاى مؤمنان با یك هیبت و ابهت و جلال و هیمنه و شكوه تلقى مى‏شود.

وداع با ماه بى‏رقیب

«السلام علیك من شهر لا تنافسه الایام‏»; سلام بر تو اى ماهى كه هیچ ماهى با تو مسابقه و رقابت ندارد.

در منافسه وقتى انسان مى‏دود و مسابقه مى‏دهد، نفس نفس مى‏زند تا به مقصد برسد. خداى سبحان هم فرمود براى گرفتن فضائل، منافسه بدهید: «فلیتنافس المتنافسون‏»; شما نفس نفس بزنید تا آن شى‏ء نفیس و ارزنده را بگیرید. هیچ ماه و ایام و لیالى و لحظاتى با تو منافسه نمى‏كند و رقابت ندارد. تو پیشگامى و همه یازده ماه سال به دنبال تواند. این چنین نیست كه انسان بگوید در ماه مبارك رمضان حرف‏ها را مى‏شنوم و بعدا عمل مى‏كنم. اگر فعلا عمل نشود بعدا هم عمل نمى‏شود; چون زمان‏هاى دیگر آن قدرت را ندارد كه با ماه مبارك رمضان در كسب توفیق انسان رقابت كنند.

«السلام علیك غیر كریه المصاحبة و لا ذمیم الملابسة‏»; سلام بر تو، در این مدتى كه مهمان ما بودى یا ما در خدمت‏شما بودیم، هیچ رنجى ندیدیم. از مصاحبت‏با شما خسته نشدیم. در خدمت‏شما بودیم و لذت بردیم، ذم، كراهت و مانند آن از شما مشاهده نكردیم. تو مهمان خوبى براى ما بودى.

«السلام علیك كما وفدت علینا بالبركات و غسلت عنا دنس الخطیئات‏».

سلام بر تو اى ماه گرامى مبارك رمضان كه بركت آوردى، ما را شستشو كردى و رفتى و بعدا اگر آلوده شدیم به دست‏خود آلوده شده‏ایم والا تو ما را تطهیر كردى و رفتى. ما احساس سبكى مى‏كنیم.

مهمان بى‏زحمت

«السلام علیك غیر مودع بر ما و لا متروك صیامه ساما»; سلام بر تو كه در هنگام تودیع، ما احساس خستگى نكردیم. انسان وقتى مهمان را با تشریفات پذیرایى مى‏كند، خود در این مدت خسته مى‏شود; اما ایشان مى‏فرماید ما خسته نشدیم، ما از روزه گرفتن كه پذیرایى تو بود خسته نشدیم و رنجى احساس نكردیم، بلكه براى ما گوارا بود.

«السلام علیك من مطلوب قبل وقته و محزون علیه قبل فوته‏»; سلام بر تو، قبل از اینكه بیایى ما انتظار تو را داشتیم و الان هم هنوز نرفته‏اى مقدارى مانده است. ولى همین كه مى‏خواهى بروى ما را غمگین كرده‏اى.

«السلام علیك كم من سوء صرف بك عنا و كم من خیر افیض بك علینا»; سلام بر این مهمان گرانقدرى كه به بركت تو، خدا خیلى از بلاها را از ما برداشت و خیلى از بركات را به ما داد. ما در حقیقت مهمان تو بودیم، نه تو مهمان ما.

«السلام علیك و على لیلة القدر التی هی خیر من الف شهر»; این زیارتنامه است، این سلام تودیع است، سلام بر تو اى ماه، سلام بر لیلة القدرت، آن شب قدرى كه هزار ماه - تقریبا هشتاد سال - بالاتر است.

«السلام علیك ما كان احرصنا بالامس علیك و اشد شوقنا غدا الیك‏».

سلام بر تو اى ماهى كه ما دیروز خیلى حریص بودیم كه شما بیایى و فردا هم خیلى مشتاقیم كه زیارتتان كنیم; این طور نیست كه به عنوان یك اداء وظیفه این مراسم تودیع را انجام بدهیم.

«السلام علیك و على فضلك الذى حرمناه و على ماض من بركاتك سلبناه‏»; سلام بر تو و فضیلت تو، سلام بر تو و بركات تو.

«اللهم انا اهل هذا الشهر الذى شرفتنا به و وفقتنا بمنك له حین جهل الاشقیاء وقته و حرموا لشقائهم فضله‏»; خدایا آن توفیق را دادى كه ما اهل این ماه باشیم، در حالى كه عده‏اى از فضیلت این ماه محروم شدند و منشاء حرمان آنها نیز شقاوتشان بود كه به سوء اختیار خود آنان فراهم شد. «و انت ولى ما آثرتنا به من معرفته و هدیتنا له من سنته‏»; پروردگارا، تو مولى و سرپرست مایى، در آنچه ما را براى شناخت آن برگزیده‏اى و راهنمایى نموده‏اى كه روش آن را طى نماییم.

«و قد تولینا بتوفیقك صیامه و قیامه على تقصیر و ادینا فیه قلیلا من كثیر». و در پرتو توفیق تو، به روزه و نماز آن با اعتراف به تقصیر نایل آمدیم و اندكى از وظایف بسیار را ادا نمودیم.

«اللهم فلك الحمد اقرارا بالاسائة و اعترافا بالاضاعة و لك من قلوبنا عقد الندم و من السنتنا صدق الاعتذار».

پروردگارا! تو را در حالى ستایش مى‏كنم كه به بد رفتارى خود اقرار و به ضایع نمودن نعمت احكام تو و عمر خویش اعتراف داریم. و براى توست از طرف دل‏هاى ما پیمان پشیمانى و از ناحیه زبان پوزش طلبى صادقانه.

«فاجرنا على ما اصابنا فیه من التفریط اجرا نستدرك به الفضل المرغوب فیه و نعتاض به من انواع الذخر المحروص علیه‏».

پس اجر مصیبت‏بر تفریط در این ماه را چیزى قرار ده تا به وسیله آن، فضیلتى كه مورد رغبت است نائل آییم و به جاى آن از انواع ذخایرى كه بر آن تشویق شده عوض به دست آوریم.

«و اوجب لنا عذرك على ما قصرنا فیه من حقك‏».

و از باب: كتب ربكم على نفسه الرحمة. پذیرش پوزش را براى ما مقرر نما تا حق تقصیر شده شما بخشوده گردد.

«و ابلغ باعمارنا ما بین ایدینا من شهر رمضان المقبل فاذا بلغتناه فاعنا على تناول ما انت اهله من العبادة و ادنا الى القیام بما یستحقه من الطاعة‏» و عمر ما را تا ماه مبارك آینده طولانى بفرما و هنگامى كه ما را به آینده آن رساندى ما را كمك فرما تا آنچه در خور شماست عبادت نمائیم و آنچه سزاوار توست طاعت كنیم «و اجر لنا من صالح العمل ما یكون دركا لحقك فى الشهرین من شهور الدهر»; و توفیق انجام كار نیك را بطور جارى و مستمر بهره ما فرما تا آنچه حق و شایسته شما است در تمام ماه مبارك رمضان كه در مدت عمر ما پیش مى‏آید جبران شود.

«و اجبر مصیبتنا بشهرنا و بارك لنا فى یوم عیدنا و فطرنا».

پروردگارا، هجران ماه مبارك را كه مصیبت ماست جبران فرما و براى ما در روز عید فطر بركت مقرر نما...

و با سپرى شدن این ماه ما را از هر تباهى بیرون بیاور...

و هر پاداشى كه به افراد شایسته و واجد شرایط این ماه مرحمت مى‏كنى، به ما نیز لطف فرما، زیرا فضل تو تمام‏شدنى نیست، بلكه همواره جوشان است.

و ثواب همه كسانى كه تا قیامت در آن ماه روز مى‏گیرند یا عبادت مى‏كنند براى ما ثبت فرما... آمین.

پى‏نوشت‏ها:

1) صحیفه سجادیه، دعاء 45، وداع ماه مبارك رمضان

2) همان ماخذ

3) قدید به گوشت‏هاى مانده ذخیره لانه‏ها مى‏گویند

4) دیوان سنائى غزنوى

5) دعاى وداع

6) عنكبوت، 60

7) «مض‏» آن درد گدازنده را گویند. همچون رنجش از گداختگى آهن سرخ شده‏اى كه به انسان اصابت كند.

8) سوره ملك، آیه 30.

9) امالى، شیخ مفید، مجلس 6، حدیث 14

منبع : ره‏توشه راهیان نور ص 216 .
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

قمه زنی ، سنت یا بدعت

قمه زنی ، سنت یا بدعت

علی ربانی خوراسگانی

اهمیت عزاداری :

قیام امام حسین ( ع ) در هر عصر و زمان و برای هر ملت و مردمی پیامی دارد، پیامی که هیچ گاه کهنه نمی شود . اما در شرایطی که همواره ستم پیشگان و استعمارگران خون آشام در تلاش بوده اند تا نقش عاشورا را کمرنگ نموده و بنیانش را براندازند ، موثرترین عاملی که می تواند آن را برای نسلهای آینده حفظ نماید ، مراسم سوگواری امام حسین ( ع ) می باشد . برپا داشتن مراسمی به یاد سید الشهداء در ایام مختلف بویژه ، دهه محرم و روز عاشورا می تواند روشی برای احیاء خط ائمه و تبیین مظلومیت آنان باشد . تاکیدهای فراوان پیامبر و ائمه به برپائی مراسم سوگواری نیز هماهنگ با این اهداف عالیه بوده است . روایت است از امام صادق ( ع ) که فرمودند : " خداوند شیعیان ما را مشمول رحمت خویش سازد . به خدا قسم شیعیان ما همان مومنین اند ، آنان به خدا قسم با حزن و حسرت طولانی خویش ]در عزای ما[ شریک و همــدرد مصیبت های ما خاندانند . "( بحار الانوار ، ج 43 ، ص 222).

همچنین ایشان به فضیل می فرمایند : " آیا مجالس عزا بر پا می کنید و از اهل بیت و آنچه بر آنان گذشته صحبت می کنید ؟ فضیل گفت : آری قربانت گردم ، امام فرمود : این گونه مجالس را دوست دارم پس امر ما را زنده گردانید که هر کس امر ما را زنده کند مورد لطف و مرحمت خدا قرار می گیرد . ]ای فضیل [ : هر کس از ما یاد کند ، یا نزد او از ما یاد کنند و به اندازه بال مگسی اشک بریزد ، خدا گناهانش را بیامرزد اگر چه بیش از کف دریا باشد . "( همان ، ص 282 و 289)

امام رضا ( ع ) در این رابطه می فرماید : " کسی که متذکر مصایب ما شود و به جهت ستم هایی که بر ما وارد شده گریه کند ، در روز قیامت با ما خواهد بود و مقام و درجه مارا خواهد داشت و کسی که مصیبت های ما را بیان کند و خود بگرید و دیگران را بگریاند ، در روزی که همه چشم ها گریان است ، چشم او نگرید و هر کسی در مجلسی بنشیند که در آن مجلس ، امر ما را زنده می کنند ، روزی که قلب ها می میرند ، قلب او نخواهد مرد . "( همان ، ص 278)

اما نکته ای که از تمام این روایات می توان در یافت این است که ائمه ( ع ) ، به منظور حفظ واقعه کربلا و انتقال فرهنگ آن به نسل های آینده ، برگزاری مراسم سوگواری ساده و بی آلایشی را توصیه می نمودند ، اما متاسفانه با گذشت زمان و گسترش مذهب تشیع ، این مراسم به پاره ای از آداب و رسوم قومی و ملی و سلایق فردی و جمعی ممزوج شد ، که خود می تواند مانعی برای درک مناسب پیام عاشورا باشد .

قمه چیست ؟ قمه زن کیست ؟

قمه نام سلاحی است شبیه شمشیر اما کوتاهتر و پهنتر بدون انحنا و کجی ، و به هر کسی که با این سلاح در روز عاشورا سر خویش یا دیگران را مجروح می سازد " قمه زن " ، و به این عمل " قمه زنی " می گویند .

کسانی که می خواهند صبح روز عاشورا " قمه " بزنند ، در شب عاشورا قمه خود را تیز کرده و در جلسه عزاداری به نام " مشق قمه " شرکت می کنند و در صبح عاشورا بعد از نماز صبح سر برهنه ، پا برهنه و کفن پوش قمه ها را در دست گرفته از پهنا به سر می زنند و با نوحه خوانی و گفتن " حیدر ، حیدر " آماده قمه زنی می شوند . استــــاد قمـــه زن با زدن دو - سه ضربه سر افراد را مجروح ساخته و سپس آنها از پهنای قمه بر روی زخم زده و حسین - حسین می گویند ، بعضی افراد نیز که خود توان قمه زدن را دارند به دلخواه خویش با ضرباتی سر خویش را مجروح ساخته و گاهی آنقدر قمه می زنند تا از هوش بروند .

قمه زنی از منظر تاریخ

از نظر تاریخی مسلم است که قمه زنی در قبل صفویه هیچ گونه سابقه ای نداشته است و تردیدها در آن است که آیا در زمان صفویه به وجود آمده است ؟ و یا اینکه بعد از صفویه و در زمان قاجاریه رواج یافته است ؟

بعضی از محققان بر این عقیده اند که قمه زنی در زمان صفویه تاٌسیس گردیده و صفویه آغازگر آن بوده است به این صورت که در روز عاشورا سلاطین صفویه به بخشهای خاصی از افواج ارتش قزلباش خود که به گروه فدائیان قزلباش مشهور بودند دستور می دادند تا به طور منظم و دسته بندی شده ، دسته های عزاداری راه بیاندازند . نصراله فلسفی در کتاب تاریخ شاه عباس کبیر که یکی از دقیقترین تواریخ است فوج فدائیان را چنین تشریح می کند : فدائیان قزلباش که همیشه سرشان به نشانه خدمت تراشیده بود در رز عاشورا شمشیر به دست بیرون می آمدند و تصورشان این بود که نوعی همدردی با اصحاب امام حسین داشته باشند . آنان می گفتند : در چنین روزی که امام حسین و اصحابش تیر می خورند پس ما هم این حالت را برای خودمان ایجاد می کنیم ، یعنی نشان می دهیم که ما در راه امام حسین فدوی هستیم و حاضریم سرمان بریده شود و این شروع قمه زنی شد .

استاد یوسفی غروی در تاریخ نگاری عاشورا و تحریفات آن چنین می نویسد : این احتمال نیز وجود دارد که نخست این عمل از سوی صوفیان و درویشان انجام می گرفته است . چنانکه " پیترو دلاواله " یکی از سیاحان عصـــر شاه عباس اول می نویسد : " بسیاری از دراویش در کوچه های پر رفت و آمد شهر ، تمام بدن خود تا گلو و حتی قسمتی از سر خود را در خمره هایی از گل پخته که در داخل زمین پنهان شده فرو می کنند بطوری که انسان تصور می کند واقعاً مدفون شده اند و از طلوع تا غروب خورشید و حتی تا پاسی از شب گذشته به همین نحو باقی می مانند ...جمعی دیگر در میدان ها وکوچه های مختلف و جلوی خانه های مردم برهنه و عریان در حالی که فقط با پارچه سیاه سترعورت کرده و تمام سر تا پای خود را با ماده ای سیاه و براق رنگ زده اند ، حرکت می کنند . به همراه این اشخاص عده ای برهنه راه می روند که تمام بدن خود را به رنگ قرمز در آورده اند تا نشانی از خونهایی که به زمین ریخته و اعمال زشتی که آن روز نسبت به امام حسین ( ع ) انجام گرفته است ، باشد . و تمام این برای نشان دادن مراتب سوگواری و غم و اندوه آنان در عزای امام حسین ( ع ) است .... "

اما برخی دیگر از محققان و تاریخ نگاران نیز بر این عقیده می باشند که قمه زنی مربوط به دوره قاجار بوده و در عصر صفویه وجود نداشته است . استاد رسول جعفریان در این باره می گوید : " پرسیده اند قمه زنی و سینه زنی از کجا شروع شده است ؟ حقیقت این است که دو - سه احتمال هست . یک نظر جدی این است که بخش هایی از صورت های عزاداری از هند آمده است . تشیع در زمان صفوی به هند رفت و در برگشتش از بندر بوشهر و شیراز وارد ایران شد . در مورد لبنان هم همینطور است . در نبطیه یک عالم شیعه گفته یک عده ایرانی این جا آمدند و یک رسم ورسوم خاصی در عزاداری دارند که جلوی اینها باید گرفته شود . این عبارت مال اواخر زمان قاجار است .... عزاداری ریشه اش از خود ائمه است ، ولی شکل عزاداری عربها به گونه دیگری است . [1] شکل عزاداری ایرانی ها بعدها به وجود آمد . راجع به سینه زنی و قمه زنی ، تاریخش به بیشتر از اواخر قاجاریه نمی رسد .... یکی از دلایل این است که فتاوایی که از علما داریم همه اش مال اواخر قاجاریه است و مطلقاً در استفتائات قدیمی تر راجع به این نصی نداریم . [2] این سیستم سینه زنی یا زنجیر زنی یا قمه زنی مطلقاً در متون صفوی نیست . عزاداری ها معمولاً در خانه ها بر پا می شد ، به این صورت که روضه الشهداء را رو به روی خودشــــــان می گذاشتند و از روی آن می خواندند . "

اما اگر بخواهیم به یک جمع بندی میان این دو نظریه دست یابیم باید گفت که ریشه های این گونه عزاداری ها از زمان صفویه نشاٌت می گیرد ولی نه بصورت کنونی ، بلکه بصورت فردی و بسیار محدود و بی ضابطه انجام می گرفته است . و خواستگاه آن بیشتر در شهرهایی بوده است که در آن دراویش و صوفیان نفوذ بیشتری داشته اند .

گزارشی از اولیاء چلپی در عهد شاه صفی در مورد عزاداری مردم تبریز که مرکز اصلی تجمع دراویش و صوفیان بوده اظهارات فوق را تاٌیید می کند : " هنگامی که خواننده به قسمتی میرسد که طرز کشته شدن امام حسین به دست شمر ملعون را توصیف می کند درست در همان لحظه تصاویر اجساد اطفال کشته شده امام را از چادر شهیدان کربلا بیرون می آورند . از تماشای این منظره فریادها و ناله و شیون های " وای حسین " گوش فلک را کر می کند و تمامی تماشگران گریه وناله سر می دهند ، صدها تن از مخلصان با شمشیر و قمه به سر و صورت و پیکر خود زده مجروح می شوند . " (ایرانیان و عزاداری عاشورا ، اصغر فروغی ابری ، ص 61).

با این حال در طول دوره صفویه و زندیه ، عزاداری رسمی و سنتی شیعیان همواره به صورت روضه خوانی و برگزاری تعزیه انجام می گرفته است و همین امر منجر گردیده تا سیاحان خارجی عصر صفوی حرفی از قمه زنی یا زنجیر زنی به میان نیاورده و فقط اشاره ای به اعمالی داشته باشند که می تواند سرآغازی برای این اعمال باشد . اما این سبک عزاداریها در دوره قاجاریه صورت منظم تری به خود گرفت و با نفوذ در میان عوام ، در مراسم رسمی ایرانیان رسوخ کرد . " پیر لوتی " که در زمان مظفر الدین شاه به ایران سفر کرده در مورد قمه زنی می نویسد : " مردان ، سر برهنه در میان گیسوان خود شکاف خون آلودی ایجاد کرده اند ( قمه زده اند ) و عرق و قطرات خون روی شانه هایشان جاری است . " (ایرانیان و عزاداری عاشورا ، اصغر فروغی ابری ، ص68).

دلایل قمه زنی :

مدعیان قمه زنی برای اثبات جواز قمه زنی خود به دلایلی استدلال می کنند که در اینجا به نقد بررسی این دلایل پرداخته می شود :

1) : افسانه سر به محمل کوبیدن ( تقریر معصوم )

قمه زنان به این روایت دروغ استناد کرده و می گویند : اگر قمه زنی و سرشکافتن در عاشورا و عزای سید الشهداء جایز نیست پس چرا حضرت زینب ( س ) سرش را به چوب محمل کوفت و سر و صورت خود را آغشته به خون کرد . دو استدلال برای قمه زنان وجود دارد :

اول اینکه چون حضرت زینب پرورش یافته دامان وحی بوده و نافرمانی خدا را انجام نمی دهد اگر کاری از او سر زده می توان مجاز بودنش را استنباط کرد .

دوم اینکه مگر امام سجاد ( ع ) که امام معصوم بوده همراه حضرت زینب ( س ) نبود و این اقدام عمه را ندید آیا سکوت امام معصوم در اینجا نمی تواند در تاٌیید و تقریر این عمل باشد ؟ تقریر معصوم نیز حجت است .

اما اصل ماجرا چنین است که فردی بنام " مسلم جصاص(گچکار) " نقل می کند : به هنگامی که در حال بازسازی دروازه اصلی شهر کوفه بوده هیاهویی می شنود و به سمت هیاهو حرکت کرده و می بیند که اسرای واقعه عاشورا در کجاوه بودندو در این هنگام سر بریده امام حسین ( ع ) را بالای نیزه بردند که حضرت زینب با مشاهده سر بریده برادر ، سر خود را از فرط ناراحتی به چوب محمل می کوبد چنانچه خون از زیر مقنعه اش جاری شد . و با چشم گریان اشعاری را قرائت کردند(ناسخ التواریخ ، ج 6 ، ص 54 و 55) .

این مطلب برگرفته شده از کتابی بنام " نورالعین فی مشهد الحسین " می باشد که نویسنده آن مشخص نیست و تنها به ابراهیم بن محمد نیشابوری اسفراینی نسبت داده می شود که شخصی اشعری مذهب و شافعی مسلک بود و بسیاری از علما در بی اعتبار بودن آن صحه گذاشته اند . چنانچه محدث بزرگوار مرحوم شیخ عباس قمی صاحب مفــاتیح الجنـــــــان بیان می کند که : نسبت سر شکستن به حضرت زینب بعید است چون ایشان عقیله بنی هاشم و صاحب مقام رضا و تسلیم است(منتهی الآمال ، ج 1 ، ص 75 ) . وی سپس با استناد به کتابهای معتبر می نویسد که اصلاً محمل و هودجی در کار نبود تا آنحضرت سرش را به آن بکوبد .

همچنین عالم بزرگوار آیت اله حاج میرزا محمد ارباب نیز در خصوص بی اعتبار بودن کتاب نورالعین و بی اساس بودن گفته های مسلم جصاص تاکید دارد(الاربعین الحسینیه ، میرزا محمد ارباب ، چاپ اسوه ، ص 232) .

به دلایل زیر این خبر اساس و پایه ای ندارد :

الف )- تنها در کتاب نورالعین نوشته شده که طبق آنچه گفته شد بی اعتبار است . و در سایر کتابهای معتبر دینی این مطلب گزارش نشده است .

ب ) - سند ندارد و به عبارت دیگر راویان آن در جایی ذکر نشده است .

ج ) - در اشعاری که به حضرت زینب نسبت داده اند مصرعی آمده که در آن حضرت خطاب به امام حسین ( ع ) می فرمایند : " اگر با من حرف نمی زنی لااقل با دختر صغیر خود فاطمه سخن بگو " . در حالی که بنا به تصریح همه مورخان اسلامی ، فاطمه بنت الحسین که فاطمه کبری هم خوانده می شود در آن زمان ( حادثه عاشورا ) زن بزرگ و شوهر داری بود که همسرشان حسن بن حسن ( ع ) معروف به حسن مثنی بوده و در روز عاشورا پس از آنکه زخمهای فراوانی برداشته بودند از مرگ نجات یافت . و از دختر دیگری بنام فاطمه که صغیر بوده ، در کاروان اسرا نام برده نشده است و آنکه در میان روضه خوانان بنام فاطمه صغری معروف است به قول خود روضه خوانان به علت بیماری در مدینه مانده بود و در حماسه عاشورا شرکت نداشت .

د ) - در بیت دیگری از همان اشعار منتسب به حضرت زینب ، حضرت امام حسین به سنگدلی و قساوت قلب متهم شده که حتی با تمسک به صنایع ادبی ، مانند تجاهل عارف هم قابل توجیه نیست .

ه ) - با توجه به شخصیت معرفی شده حضرت زینب در متون اسلامی که ایشان را آدمی خویشتندار و رضا و تسلیم معرفی کرده اند ، آنچه در این کتاب گفته شده با آنچه در سایر متون معتبر اسلامی آمده متضاد است وچهره دیگری از حضرت زینب معرفی شده است .

علاوه بر آنچه گفته شد ، اگر بر فرض محال چنین گفته ای صحت داشته باشد که ندارد ، عمل قمه زنان با فعل حضرت زینب تفاوت آشکار دارد(تحریف شناسی عاشورا و تاریخ امام حسین ، محمد صحتی سردرودی ، ص 209 ) .

2) جزع برای امام حسین ( ع )

قمه زنان با استناد به این موضوع ، قمه زنی را از مصادیق جزع و عزاداری می دانند چون جزع و عزاداری برای امام حسین از شعائر الهی است پس قمه زنی نیز به تبع آن جایز و حتی مستحب است .

ولی باید دانست که هر فعل و شیئی دارای تعریف و محدوده مشخصی می باشد که این تعریف یا از ناحیه شرع مقدس معین شده و یا عقل و عرف برای آن محدوه معین می نماید . در اینجا نیز باید محدوده عزاداری توسط شرع یا عقل معین گردد . امام خمینی (قدس سره) در این باره چنین می گویند :" در اینجا هم باید در خصوص عزاداری ومجالسی که به نام امام حسین ( ع ) بر پا می شود سخنی بگویم . ما وهیچ یک از دینداران نمی گوییم که با این مراسم ، هر کسی هر کاری می کند خوب است . چه بسا علمای بزرگ و دانشمندان ، بسیاری از این کارها را ناروا دانسته و از آن جلوگیری کرده اند(کشف الاسرار ، ص 173) . "

اما در مورد قمه زنی باید گفت که هیچ دلیل شرعی که بتوان با آن قمه زنی یا اعمال شبیه به آن را به عنوان عزاداری و جزع بر شمارد موجود نمی باشد . از برخی روایات نیز می توان این موضوع را درک کرد . چنانچه جابر بن عبداله انصاری می گوید از امام محمد باقر ( ع ) درباره جزع سئوال نمودم حضرت فرمودند : " شدیدترین مرتبه جزع عبارتست از فریاد همراه وای گفتن ، زدن بصورت و سینه و چیدن مو از جلوی سر ، و هر کس نوحه گری بر پا کند به طور حتم صبر را رها کرده و در غیر صبر قرار گرفته است . " (وسائل ، ج 2 ، ص 915 ، باب کراهه الصراخ بالویل و العویل)

که با این بیان با قاطعیت می توان گفت که از دیدگاه شرع ، قمه زنی و اعمال شبیه آن را نمی توان به عنوان گونه ای عزاداری و جزع به حساب آورد . زیرا لطم بنا بر تصریح کلیه اهل لغت به معنای زدن بصورت با کف دست است که معنای بسیار متفاوتی با قمه زنی دارد . اما متاٌسفانه بعضی از طرفداران قمه زنی برای این که کار خود را توجیه نمایند و وجهه شرعی به آن بدهند دست به تحریفاتی در متون روایات نیز زده اند . مثلاً روایت (... لا شیی فی الطلم علی الخدود سوی الاستغفار و التوبه ... و علی مثله تلطم الخدود و تشق الجیوب ) ؛ " چیزی در زدن بر صورت به جز استغفار و توبه نیست ... و برای مثل حسین ( ع ) لطمه به صورت زده شده و گریبان چاک زده شده است . " (تهذیب ، ج 8 ، ص 325 ) که امام صادق ( ع ) در بیان این معنا می باشند که لطمه زدن بصورت کفاره ای لازم نیست و چون عمل توسط زنان هاشمی و برای سرورانی همچون امام حسین ( ع ) انجام شده فقط توبه و استغفار برای آن کافی است ، به اینگونه بیان شده : " و علی مثله فلتطلم الخدود و لتشق الجیوب " ؛ " و بر مثل حسین ( ع ) باید بصورت زد و گریبان چاک داد . " که در آن نقل فعلهای روایت بصورت امر درآمده است .

در مورد این سند باید گفت :

الف ) - سند این روایت ضعیف است و بسیاری از فقهاء به این امر تصریح نموده ند :

شهید ثانی در مسالک الافهام در این باره می گوید : " سند این روایت ضعیف می باشد ، زیرا خالد بن سدیر که در سند آن است فردی غیر موثق می باشد . " (مسالک الافهام ، ج 10 ، ص 27 )

شیخ صدوق در مورد او گفته که روایات کتابش جعلی است .

محقق بزرگوار آقا رضا همدانی در کتاب مصباح الفقیه می نویسد : این روایت به خاطر ضعف سندش و اعراض اصحاب از آن صلاحیت برای دلیل واقع شدن را ندارد(مصباح الفقیه ، ج 1 ، ص 430) .

- آیت اله العظمی گلپایگانی نیز می نویسد : بسیار بعید است که جواز لطم به صورت و گریبان چاک دادن را به عزاداری امام حسین ( ع ) اختصاص دهیم زیرا وقتی که این دو فعل در اسلام حرام باشد محققاً زنان فاطمی نیز آن را انجام نداده اند اگر چه این اعمال برای امام حسین ( ع ) جایز باشد زیرا انجام این اعمال موجب تنفر و بیزاری نفوس مردم از آن عمل میشود(کتاب الطهاره الاول ، ص 218) .

ب ) - متن این روایت دارای تناقضاتی است که بعضی فقها به آن اشاره نموده اند :

- آیت اله سید احمد خوانساری در کتاب جامع المدارک می نویسد : استفاده وجوب کفاره از این

روایت به خاطر تناقضاتی که در آن است مشکل است زیرا در آن آمده است نماز کسی که گریبانش را در عزای زوج یا فرزندش چاک دهد صحیح نیست تا اینکه کفاره بدهد و همچنین آمده است که چیزی در لطمه زدن بصورت غیر از استغفار و توبه نیست ، پس چگونه میتوان ملتزم شد که نماز شخص ، بدون کفاره دادن و توبه صحیح نباشد و همچنین چگونه می توان ملتزم به وجوب استغفار و توبه در لطم بر صورت شد با وجود آنچه که در ذیل این روایت آمده است که " و علی مثله تشق الجیوب " زیرا که استغفار و توبه فرع حرمت است(جامع المدارک ، ج 5 ، ص 14) .

ج ) - چنانچه گفته شد کلمه " لطم " به معنای زدن به صورت با کف دست می باشد نه وارد کردن خراش بصورت ، تا بتوان با آن بر جواز قمه زنی احتجاج نمود . که این معنی را می توان از خود روایت هم فهمید زیرا در صدر روایت برای وارد کردن خراش بصورت کفاره قرار داده شده است . ولی در ادامه ، لطمه را از موارد وجوب کفاره خارج نموده و استغفار را برای آن کافی می داند که این عمل بیانگر آنست که لطمه چیزی غیر از خراش است .

د ) - با وجود روایات متعددی که از پیامبر ( ص ) ، اهل بیت ( ع ) در نهی از آسیب رساندن به بدن در عزاداری رسیده است ، استدلال به این خبر ضعیف و غیر صحیح می باشد . بر همین اساس است که گفته شده فتاوی که غالباً از علما و در مورد جواز قمه زنی صادر می شود به خاطر محبت شدید ایشان نسبت به امام حسین ( ع ) و خوف آنها از آسیب وارد شدن به عزاداری آن حضرت است و مبنای محکم فقهی ندارد .

ه ) - در صورت اثبات لطم توسط زنان فاطمی و همچنین اثبات اینکه امام سجاد ( ع ) بر این اعمال سکوت نمودند نیز نمی توان حکم آنرا برای دیگران جاری نمود . چون ممکن است این حکم فقط اختصاص به زنان فاطمی داشته باشد که در آن شرایط حضور داشتند و دارای رابطه خویشاوندی با آن حضرت بودند .

مرحوم آیت الله العظمی شیخ محمد حسن نجفی صاحب جواهر الکلام در این باره می نویسد : " استدلال به آنچه که در مورد فعل زنان فاطمی نقل شده است و در ذیل خبر خالد بن سدیر از امام صادق ( ع ) نیز آمده ، متوقف بر آن است که عمل آنها بر غیر پدر و برادرشان باشد و همچنین اینکه حضرت علی بن حسین ( ع ) بر عمل آنها علم داشته و در مقابل آن نیز سکوت نموده اند که این سکوت هم بگونه ای باشد که نشانه ای از رضایت آن حضرت از آن عمل داشته باشد ، که چنگ زدن به خارهای بیابان برای کندن خارهای آن با دست از پذیرش این گفته ها آسانتر است " .

در تعدادی از روایات امام حسین ( ع ) زنان فاطمی را از گریبان چاک زدن و وارد کردن خراش به صورت ، بعد از شهادتشان نهی فرمودند چنانچه در لهوف و دیگر مقاتل معتبر آمده است که امام حسین ( ع ) در شب عاشورا به زنان حرم چنین فرمودند: " ای خواهرم ام کلثوم ، و تو زینب و هم تو ای فاطمه و تو ای رباب توجه کنید ! هر گاه کشته شدم ، گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخن ناروا بر زبان جاری نکنید . " (اللهوف ، ص 141-140)

در کتاب کامل الزیارت نیز از امام محمد باقر ( ع ) روایت می کند که هنگامی که امام حسین ( ع ) در صدد کوچیدن از مدینه برآمد ، زنان بنی عبدالمطلب آمدند و به نوحه سرایی پرداختند تا آن که امام حسین ( ع ) میانشان رفت و گفت ، شما را بخدا سوگند مبادا که نافرمانی خدا و رسول باشد که از شما سر بزند(کامل الزیارات ، ص 195 ، ح 275 ، باب 29) . که مراد آن حضرت لااقل شق جیوب و خمش وجوه را شامل میشود .

و ) - لطمه زدن همیشه عملی بوده که توسط زنان انجام می گرفته و روایاتی هم که در نهی آن وارد شده همگی خطاب به جمعیت نساء است . پس در صورتی نیز که از روایت فوق جواز لطمه زنی در مصیبت امام حسین ( ع ) برداشت شود باید آن را اختصاص به همان قشر داد .

پس همانگونه که بررسی شد استدلال به این روایت برای اثبات جواز قمه زنی هم از حیث دلالت و هم از حیث سند آن بی مورد می باشد .

از طرفی دیگر عقل هیچ گاه حکم نمی کند که قمه زنی مصداق جزع و عزاداری باشد زیرا عزاداری یعنی اظهار حزن و اندوه نسبت به امام حسین ( ع ) ، کسی که با کارد تیز به جان خودش می افتد و به سر خودش می کوبد حالت حزن و عزاداری است یا یک حالت وحشت و ترس خصوصاً برای بچه ها و افرادی که تحمل دیدن این صحنه را ندارند . گذشته از این عزاداری اگر به نحومتعارف خود باشد اثری که بر آن مترتب است بر جای خواهد گذاشت ولی اگر به گونه های غیر متعارف همچون قمه زنی انجام شود نه تنها اثر وضعی خود را ندارد بلکه ممکن است نتایج بد و سویی بر جای گذارد . به همین جهت بوده که اسلام اجازه نداده است که انسان هر روشی را جهت تحقق عمل خود انتخاب کند . بـــــرای بیـان اندوه ، روشهای متمدن تری وجود دارد که بجاست به مدد انسانیت خود آنها را بشناسیم ، اندوه کنشی برای خودآزاری نیست بلکه راهی برای کمال بخشیدن به انسانیت است .

بر همین اساس است که روش هماهنگ با فکر و عقیده اینست که اندوه از راه قداست قهرمانان آن ، راهی برای هماهنگی با مصیبتی باشد که آنها داشته اند ، تا شهادت ، قداست اسلامی خود را حفظ کند و مصیبت در گامهای رسالت ، موثر واقع شود . بنابراین باید غم و اندوه آنان را به گونه ای مجسم کرد که رسالت را مجسم کنند و جنبه های انسانی آن را آشکار سازد تا مردم بدانند که این مصیبت ، مصیبت انسانی تاریخی نبوده ، بلکه مصیبت انسانیت در تمام مراحل زندگی بوده است .

متأسفانه این روشهای نادرست چنان اهمیتی پیدا کرده اند که این فکر را بوجود آورده اند که میان اینها و بقاء و استمرار دین یا علاقه مردم به اهل بیت رابطه است . بطوری که اگر کسی از جنبه های منفی این روشها سخن گوید ، گویا دعوت به کفر و خروج از دین کرده است . کار بجایی رسیده است که بعضی می ترسند که آنهایی که این روشها را انکــار می کنند از جانب اهل بیت گرفتار بلایی شوند یا ضربتی از آسمان بر سر آنها فرود آید . زیرا در مقام دشمنی با ائمه قرار گرفته اند .

حتی برخی از علماء دینی تصریح می کنند که اگر درباره برخی از مسائل سخنی بگویند از امام حسین ( ع ) بیمناکند گویا آن حضرت که در پیشگاه خداوند است همچون افراد معمولی در قید و بند مسائل شخصی خویش است و در صدد انتقام گرفتن از مخالفین می باشد .

3): مواسات و همدردی با امام حسین ( ع )

دلیل دیگر قمه زنان برای قمه زدن ، این است که آنان عنوان می دارند که عمل ما نوعی مواسات و همدردی با امام حسین ( ع ) است .

در جواب گفت :

ابتدا باید تعریف و محدوده مشخصی برای مواسات مشخص کرد سپس حکم کرد که قمه زنی مصداق مواسات است یا نه ؟ . مواسات در لغت به معنای آن است که از آنچه داریم به طرف مقابل خویش بدهیم تا با او مساوی شویم . پس اطلاق مواسات بر قمه زنی از نظر معنای لغوی غلط است . در اینجا چیزی به امام حسین ( ع ) داده نشده است زیرا انجام این امور یا بخاطر دنیای ایشان است که آنحضرت در دنیا نیستند و یا بخاطر آخرت آن حضرت است که ایشان در آخرت ، به این کارها نیازی ندارند .

پس اگر سید الشهداء به خاطر نبرد در راه خدا متألم میشد ، همدردی ما این است که ما هم بخاطر نبرد در راه خدا متألم شویم ، زیرا معنای مشارکت همین است که در جای او قرار گیریم .

4): احیای امر مذهب

مدافعان قمه زنی ادعا می کنند که با قمه زنی پایه های دین را تقویت نموده و بدینوسیله تعداد علاقه مندان به مذهب تشیع را می توان افزایش داد . استناد به این دلیل در منابع مختلف بصورتهای گوناگون دیده می شود . آقای سید حسن شیرازی با حمله به کسانی که در پی حذف این شعائر هستند اینگونه استدلال می کند : " اگر بحث مبارزه با محرمات و حفظ اسلام هست چرا با دیگر محرمات مبارزه نمی شود و اگر بحث مبارزه با این شعائر است چرا از روز اول با آنها مخالفت نشد و مجموع اینها از سالها قبل است که اجرا گردیده است و مهمترین دلایل موافقت با قمه زنی همین هاست . " (اشعائر الحسینیه ، ص 25-26 و 128) و پس از نقل آنها نتیجه می گیرد که قمه زنی ذاتاً مباح و پیروی از امام است .

در جواب از این استدلال باید گفت :

باطل بودن این استدلال بسیار مشخص می باشد زیرا اصلی ترین دلیل حرمت قمه زنی موضوع مدهن و تضعیف مذهب بودن آن است بگونه ای که انجام آن چهره ای زشت و وحشیانه از اسلام در نظر غیر مسلمانان و حتی بعضی از مسلمانان بر جای می گذارد .

دانشمند شیعی علامه سید محسن امین ( ره ) در این زمینه می گوید : " چه لزومی دارد در انجام دادن کاری مثل قمه زنی که اگر فرض شود آن عمل جزء قطعی دین اسلام است موجب نسبت داده شدن عار و ننگ به دین و اهل آن میشود . و مردم را از دین متنفر می کند . آیا تقوا و احتیاط ایجاب نمی کند که باید از قمه زنی خودداری نمود . حتی اگر ما قمه زنی را مباح هم بدانیم باید آنرا ترک نمود چون از واجبات نمی باشد که با ترک آن ضرری به دین وارد کند . "

همچنین مرحوم آیت الله العظمی امام خمینی ( ره ) در این باره می گوید : " شما می خواهید برای خدا کاری انجام دهید . در شرایطی که کاری به ضرر اسلام تمام شود بهتر است که انجام نشود مثلاً قمه زنی که موجب وهن اسلام می شود شما تا می توانید دستجات و سینه زنی را با شکوهتر انجام دهید . "( در سایه آفتاب ، محمدحسن رحیمیان ، ص 116)

5): استدلال به فرازی از زیارت ناحیه مقدسه

در قسمتی از زیارت منسوب به زیارت ناحیه مقدسه آمده است : " من صبح و عصر بر تو ندبه می کنم و به جای اشکها بر تو خون می گریم . " بعضی ها خواسته اند تا از این عبارت جواز قمه زنی و خونریزی را استفاده نموده و بگویند چون امام زمان ( عج ) حاضر است برای جد بزرگوارش خون گریه کند پس ما نیز می توانیم قمه زنی و خونریزی کنیم .

اولاً باید گفت : اینگونه استدلال ها یا از شدت تعصب آنهاست یا از روی قلت سواد . زیرا هر شخص غیر مغرضی با شنیدن این جملات متوجه میشود که خون گریه کردن امری است که عرفاً محال بوده و عملی نیست . پس اگر معنای کلام را آنگونه که قمه زنان معنی می کنند تصور کنیم لازم می آید که نعوذبالله امام زمان ( عج ) در این کلمات دروغ گفته باشند . اینگونه استعمالات ادبی که برای بیان شدت احساسات فرد بکار میرود در کلام فصحاء به وفور یافت میشود و نباید آن را در غیر محل آن ، معنی نمود .

ثانیاً : بحث مربوط به این روایت فقط در عنوان اولی حکم قمه زنی وجود دارد و آن این است که آیا آسیب رساندن به بدن در عزاداری جایز است یا نه ؟ . اما بحث از عنوان ثانوی قمه زنی ، که وهن مذهب بودن آن است همچنان به جای خویش باقی است . به عبارت دیگر قمه زنی همچنان به عنوان ثانوی حرام خواهد بود.

ادعاهای نامشروع :

بسیاری از افرادی که به اینگونه اعمال دست می زنند ادعا می کنند که مصیبت امام حسین ( ع ) چنان در آنها ایجاد حزن و اندوه می کند که عنان عقل خود را از کف داده و از خود بیخود می شوند و بقول خود آنها دیوانه امام می گردند . جای تعجب است که با این ادعاها باید گفت که جایگاه این افراد از ائمه اطهار هم بالاتر است زیرا ائمه با آنکه با علم الهی خویش همیشه ناظر آن وقایع بودند هیچ خبری از آنها بدست نیامده که اینگونه حرکات و رفتار را حتی در سطح کوچکتری انجام داده باشند . حتی امام حسین ( ع ) در شب عاشورا از حضرت زینب خواست تا پس از وی گریبان پاره نکند و صورت نخراشد و فریاد نکشد(اللهوف ، ص 140-140) .

این افراد باید بدانند که قیام عاشورا قیامی نیست که هدف آن تحویل دادن آدم دیوانه به جامعه باشد بلکه هدفی بسیار بزرگتر و با ارزشتر در آن نهفته است و آن آزادگی و عزت برای زیستن و زندگی کردن است .

تبیین دلائل حرمت قمه زنی

1) بدعت بودن قمه زنی

بدعت دارای دو معنای لغوی و اصطلاحی است که معنای لغوی آن ایجاد هر امر جدید و بی سابقه و در معنی اصطلاحی به معنای افزودن مسأله وحکمی جدید و بی سابقه به دین است مانند حلال کردن حرامی و یا حرام کردن حلالی . قمه زنی نیز در هر دو معنی آن قرار گرفته و حکم به حرمت آن می گردد .

از طریق معنای لغوی :

هرگاه فعل و امر جدیدی که جزء دین بودن آن ثابت نشده سبب وهن و تضعیف دین شود ، به یقین انجام آن فعل حرام بوده و باید از انجام آن پرهیز شود . قمه زنی نیز از امور اختراعی می باشد که هیچگونه سابقه ای در عصر ائمه ( ع ) و حتی قرون نزدیک به آن نداشته است . شهید مطهری در این رابطه می گوید : " قمه زنی و بلند کردن طبل و شیپور از ارتدوکسهای قفقاز به ایران سرایت کردو چون روحیه مردم برای پذیرفتن آنهاآمادگی داشت همچون برق در همه جا دوید . "( جاذبه و دافعه علی ( ع ) ، ص 154) جالبتر آنکه طبق گفته شهید مطهری تیغ زنی ، زنجیر زنی ، حمل صلیب (= حمل علم ) ، زدن طبل و شیپور و ... حتی هم اکنون نیز به همین شکل در لورد lourdes) )سالیانه در سالروز شهادت مسیح ! برگزار میشود .

از طریق معنای اصطلاحی :

بطور کلی اگر شخصی عملی را که دلیلی بر وجوب یا استحباب آن ندارد به اعتقاد اینکه آن عمل واجب یا مستحب است انجام دهد به یقین ، انجام آن فعل با این نیت حرام می باشد . امام خمینی ( ره ) در این مورد می نویسد : " تشریع ، یعنی به دین وارد کردن چیزی که از دین نیست . این مساوی با بدعت است . " (انوار الهدایه ، امام خمینی ج 1 ، ص 225)

افراد قمه زن نیز قمه زنی را به نیت اینکه از اعمال عبادی و مطلوب است انجام می دهند در حالیکه قمه زنی هیچ میانه ای با دین ندارد . علامه سید محسن امین ( ره ) در این رابطه می نویسد : " بزرگترین گناهها این است که انسان بدعت ها را به جای مستحب گرفته و یا امور مستحبی را بدعت وانمود کند امور نهی شده ، که در عزاداریها فراوان اتفاق می افتد ، از قرار زیر است : 1)- کذب و دروغ گفتن . 2)- آزار نفس و اذیت کردن بدن ، که همان قمه زدن و ... حرام بودن این امور ، عملاً و فعلاً ثابت است . 3)- جیغ زدن و فریادهای بلند زنان ، که علاوه بر زشت بودن آن ، اصلاً گناه و معصیت است . 4)- داد و فریاد و نعره های وحشیانه با صداهای نکره . 5)- غیر از اینها آنچه به نام دین در اینگونه مجالس ، موجب آبروریزی و هتک حرمت فوق العاده دین میشود و حد مرزی نیز نمی توان بر آن شمرد . " (التنزیه ، ص 13)

بدعت در دین امر نکوهیده ای است که به هر نام و هدفی که باشد جز خسران و ضربه بر اصل دین حاصل دیگری ندارد . غالباً آنهایی که اقدام به بدعت گذاری در دین می کنند ، کسانی هستند که از راههای معقول نتوانسته اند جایگاه مناسبی در بین دینداران برای خود پیدا کنند و یا افراد جاهل و غافلی هستند که به گمان خود از این راه می توانند خدمتی به دین کنند. این دسته مصداق بارز افرادی هستند که امام صادق ( ع ) در حدیثی آنها را چنین معرفی می کنند : " دو نفر کمر مرا شکستند ؛ عالم پرده در نابکار و جاهل نادانی که فقط به ظاهر دستورات دینی توجه می کنند ."( میزان الحکمه ، ج 8 ، ص 4003)

پیامبر اسلام ( ص ) فرمودند : " بدترین کارها آنست که نوپدید و بی سابقه باشد . بدانید هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی فرجامش آتش است . " (امالی شیخ مفید ، ص 188 ، اصول کافی ج 1 ، ص 57)

حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) نیز در نکوهش بدعت چنین می فرمایند: " هیچ بدعتی نهاده نشده مگر آنکه بدان سبب سنتی ترک شد . از بدعت ها بپرهیزید و راه روشن را در پیش گیرید . بهترین کارها آن است که پیشینه داشته باشد و بدترین آنها آن است که نو پدید و بی سابقه باشد . " (میزان الحکمه ، ج 1 ، ص 453).

2) : وهن وتضعیف مذهب

وهن در لغت به معنای تضعیف و سست نمودن کسی یا چیزی است و منظور از آن در اینجا این است که اگر دیگران این عمل را در عزاداری امام حسین ( ع ) ببینند مذهب شیعه را متهم به خشونت ، توحش و خرافه گری می کنند ، که در نتیجه منجر به تضعیف و وهن تشیع می گردد . مهمترین دلیلی که برای حرمت قمه زنی ذکر شده وهن نسبت به مذهب است .

تا کنون در شبکه های تلویزیونی و رسانه های ضد اسلامی در جهان ، با استناد به صحنه های قمه زنی که در برخی دیگر از کشورهای اسلامی نظیر پاکستان و عراق هم معمول است تولیدات زیادی را بر علیه اسلام و مسلمین تهیه کرده اند که در آنها چهره ای خشن و زشت از اسلام معرفی شده است . نظیر فیلم " شمشیر اسلام " که توسط شبکه تلویزیونی بی بی سی تهیه شده و یا فیلم " ترور شیعی " که از تلویزیون آمریکا پخش شد که در آن شیعیان به گونه ای معرفی شده بودند که به چیزی جز قتل و خونریزی فکر نمی کنند و در پایان نیز صحنه های از قمه زنی در روز عاشورا پخش گردید(کیهان عربی 6/1/1415 ، شماره 3113) .

اینکه استعماراز تمامی ابزارهای ممکن در جهت ضربه زدن به اسلام و مسلمین استفاده می کند ، در طول تاریخ به اثبات رسیده است ، قمـــه زنی نیز یکی از همین ابزارهــــاست که مقــــام معظم رهبری در این رابطه مطلبی نقــــل کرده اند : " ... وقتی کمونیست ها بر منطقه آذربایجان شوروی سابق مسلط شدند همه آثار اسلامی را از آنجا محو کردند مثلاً مساجد را به انبار تبدیل کردند و ...و هیچ نشانه ای از اسلام و تشیع باقی نگذاشتند فقط یک چیز را اجازه دادند و آن قمه زدن بود . دستورالعمل روسای کمونیستی به زیر دستانشان این بود که مسلمانان حق ندارند نماز جماعت برگزار کنند و یا قرآن بخوانند اما اجازه دارند که قمه بزنند ، چون خود قمه زنی برای آنها یک وسیله تبلیغاتی بر ضد دین و تشیع بود ... " (نقل شده در دیدار عمومی با مردم مشهد در اول فروردین 1376).

در سایت http://www.rahpouyan.com/ مقاله ای تحت عنوان " دفاع از حریم شیعه ، قسمت نهم " آمده است که در آن ذکر شده در اسناد سفارت انگلیس در تهران ، مدرکی پیدا شده با این مضمون : در سال 1324 شمسی سفارت انگلیس در ایران تعداد 15000 قمه خرید و به هیئات مذهبی اهدا کرد !که خودتان را بزنید و کاری به کار ما نداشته باشید .

3) : تبعات بهداشتی و روانی قمه زنی

الف )- عوارض بهداشتی :

پیامدهای این عمل ( قمه زنی ) به اعتقاد کارشناسان و متخصصان امور بهداشت عبارتند از :

- خونریزی ، عفونت های موضعی ،قطع شدن عروق و اعصاب ، احتمال شیوع بیماریهای عفونی همچون هپاتیت b و مننژیت ، ایجاد جوشگاه ناهنجار ( محل ترمیم زخم بد شکل ) ، احتمال بروز شوک ناشی از کم شدن حجم خون بدلیل خونریزی ، احتمال بروز آنمی ( کم خونی ) ، احتمال بروز کزاز و در موارد نادر بیماری هاری ، خطر احتمال ابتلا به عفونتهای پوست و استخوان ، تشکیل کانونهای چرکی داخل نسج مغز و ایجاد آبسه در اثر قمه زدنهای عمقی ، شکستگی استخوانهای جمجمه و فرو رفتگی آن و مرگ سلولی .

ب )- اثرات زیانبار اصابت قمه بر مغز :

از دیدگاه دکتر علیرضا زالی جراح مغز و اعصاب و استادیار دانشکده پزشــکی دانشـــگاه عــلوم پزشکی شهید بهشتی ، اثرات وارده به مغز عبارتند از :

-آسیب دیدگی پوست و مو ، استخوان و نسج مغزی زیر استخوان در اثر اصابت قمه

- لختگی ، پارگی ، و جراحت وریدی و خونریزی شدید در اثر اصابت قمه به سیستم وریدی مغز مــوسوم به سینوس " بلیاژیتال "

- ایجاد شکستگی فرو رفته در اثر شکسته شدن قطعات استخوانی زیرین

- تشکیل کانونهای عفونت در شکستگی فرو رفته

- کوفتگی ، خونریزی و دچار دمه شدن نسج مغز

- وارد شدن مو و اجسام خارجی به داخل و تشدید خطر عفونت
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

معراج، سفرى اعجازآمیز

معراج، سفرى اعجازآمیز

عسکرى اسلامپور
مقدمه‏
یکى از رخدادهاى شگرف و شگفت‏انگیز که در صدر اسلام و براى شخص پیامبر اکرم (ص) اتفاق افتاد، سفر اعجازآمیز «معراج» است که یکى از بزرگترین معجزه‏هاى رسول اکرم (ص) بوده و عقول بشرى از درک حقیقت آن عاجز است. این معجزه الهى در سایه عبودیت و بندگى خالص نبوى (ص) حاصل شده است و آیات و روایات بسیارى، از آن با عظمت و شکوه یاد کرده است.
در حقیقت معراج، سفر رسول اکرم (ص) از زمین به سوى عرش بود. در این باره اختلافها زیاد است، بعضى معتقدند که این سفر جسمانى بود و عده‏ای بر این باورند که سفرى روحانى بود.
در این نوشتار مختصر بر آنیم تا با مطالعه در آیات الهى و روایات اسلامى ضمن بیان عظمت این سفر اعجازآمیز، به برخى از ابهاماتى که درباره این موضوع مهم اسلامى وجود دارد، پاسخ دهیم.

مفهوم معراج‏
عروج به معناى بالا رفتن است. به شبى که دعا بالا رود لیلة المعراج گویند؛(1) و نیز حرکت (با جسم) در زمین و بر روى زمین را گویند،(2) و «اسار و اسراء» به معناى راندن است، یا سیر در شب را گویند،(3) و معناى روح و جسم هم روشن است. راغب اصفهانى، روح را به معناى نفس گرفته است.(4) بنابراین، حقیقت معراج، سیر در زمین و جهان‏هاى بالا و دوردست است.
نکته درخور توجه در اینجا این است که داستان معراج پیامبر اکرم(ص) مرکب از دو قسمت بوده، قسمت نخست آن سفر با مرکب فضاپیمایى به نام «براق»(5) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى بود که آن حضرت در مدت کوتاهى در آن نقطه پایین آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و «بیت اللحم» که زادگاه حضرت عیسى (ع) است و منازل انبیاء و آثار و جایگاه آنها دیدن کرد؛ و در برخى از منازل دو رکعت نماز گزارد. البته ناگفته نماند آن حضرت این مسیر را در یکى از شبها در دوران رسالت در مکه از طریق اعجاز طى کرده است، که این قسمت را اصطلاحاً در کتابها و تواریخ «إسراء» مى‏نامند و قسمت دوم داستان معراج، سیر آن حضرت از مسجدالاقصى به آسمانها انجام شده و «ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده کرد؛ و با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراکز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ) بازدیدى به عمل آورد؛ درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهد فرمود.»(6) این قسمت سفر اعجازآمیز آسمانى را اصطلاحاً «معراج» مى‏نامند.
رسول اکرم (ص) در این سیر آسمانى (معراج) با رموز هستى و اسرار شگفت‏انگیز دستگاه عظیم آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى‏پایان خداوند کاملاً آگاه گشت. سپس به سیر خود ادامه داد، و به «سدرة المنتهى»(7) رسید، و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. در این هنگام برنامه سفر اعجازآمیز وى پایان یافت، سپس مأمور شد از همان راهى که پرواز نموده بود بازگشت نماید. در برگشت نیز در «بیت‏المقدس» فرود آمد، و روانه مکه و وطنش گردید.

معراج در آینه آیات و روایات‏
هر موضوعى را که قرآن‏کریم بدان اشاره فرموده است از ضروریات دین در میان مسلمان مى‏باشد. داستان نیز این چنین است. یعنى، معراج اجمالاً یکى از ضروریات دین و صریح قرآن و جمله مسلمات در میان تمام فرق اسلام است؛ پس انکار آن، انکار ضرورى دین و موجب ارتداد است؛ بنابراین، هر فرد مسلمان که معتقد به قرآن و روایات اسلامى و اتفاق مسلمانان باشد، نمى‏تواند آن را انکار نماید؛ زیرا، معراج ریشه قرآنى دارد و در دو سوره از قرآن‏کریم به سرگذشت این سیر جسمانى و روحانى تصریح شده است.
اول: سوره اسراء، که شروع این سفر اعجازآمیز را متذکر است:
«سبحان الذى اسراى بعبده لیلاً من المسجدالحرام الى المسجدالاقصى الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا إنه هو السمیع البصیر»(8)پاک و منزه است آن خدایى که بنده‏اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى که در سرزمین مبارک و مقدسى واقع شده برد، تا آیات و نشانه‏هاى (عظمت) ما را ببیند، او شنوا و بینا است.
دوم: سوره «النجم» که به قسمتهایى از این سفر آسمانى اشاره دارد که در ضمن 6 آیه، از آیه 13 تا 18 قسمت دوم معراج، یعنى سیر آسمانى را بیان مى‏کند. آنجا که مى‏فرماید: «و لقد رءاه نزلة اُخرى، عند سدرة المنتهى، عندها جنة المأوى، اذ یغشى السدرة ما یغشى، مازاغ البصر و ما طغى، لقد رأى من آیات ربّه الکبرى» آیا با او درباره آنچه (با چشم خود) دیده مجادله مى‏کنید؟! و بار دیگر نیز او را مشاهده کرد، نزد «سدرة المنتهى»، که «جنت المأوى» در آنجاست. در آن هنگام که چیزى (= نور خیره کننده‏اى) سدرة المنتهى را پوشانده بود، چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد (آنچه دید واقعیت بود). او پاره‏اى از آیات و نشانه‏هاى بزرگ پروردگارش را دید.
غالب مفسران، آیات سوره «النجم» را هم در ارتباط با قضیه معراج پیامبر (ص) دانسته‏اند.(9)
همچنین در آیه دیگرى از قرآن‏کریم به صورت اشاره، برخى از تماسهاى پیامبر(ص) را در شب معراج تأیید مى‏کند و آن آیه 45 سوره «زخرف» است: «و سئلْ مَن ارسلنا مِن قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن ءالهةً یُعبدون؛ اى پیامبر! از پیامبرانى که قبل از تو فرستادیم بپرس: آیا ما براى آنها معبودانى غیر از خداى رحمان براى پرستش قرار داده بودیم؟!»
آیا پرسش پیامبر اکرم (ص) از انبیاى گذشته به جز با رویارویى با آنها ممکن است؟ و در کدام مجمعى غیر از آن شب معهود این امر مواجهه میسر شد؟
روایتى هم از امام باقر (ع) در تفسیر این آیه شریفه به همین معنا وارد شده است و نیز علامه مجلسى در «جلد 18 بحارالانوار، باب اثبات المعراج» این آیه شریفه را در زمره آیات معراج مطرح نموده است.
ناگفته پیداست که با امعان‏نظر در مطالب یاد شده، بدون مراجعه به روایات تفسیرى معراج، تنها از تأمل در آیات سوره «اسرا» و «النجم» به تصویر نسبتاً روشنى از این سفر مبارک اعجازآمیز رسول خدا (ص) دست مى‏یابیم.
در منابع روایى اسلام روایات زیادى درباره معراج وارد شده که بسیارى از علماى اسلام، تواتر یا شهرت آن را تصدیق کرده‏اند،(10) که به عنوان نمونه و رعایت اختصار به دو روایت و آن هم از طریق فریقین اشاره مى‏کنیم:
1- امام باقر (ع)در ضمن روایتى که طولانى است فرمود: «و لکنّه اسرى به... و اشار بیده الى السماء؛ و لکن پیامبر را از مسجدالحرام تا آسمانها سیر داد.»(11)
2- زمخشرى حدیثى را نقل نموده است که در قسمتى از آن چنین آمده است: «و قد عرج به الى السماء فى تلک اللیله... و انه لقى الانبیاء و بلغ البیت‏المأمور و سدرةالمنتهى؛ در حالى که سیر داده شده بود بسوى آسمان در این شب و عجائب آسمان به او نشان داده شده، و انبیاء را ملاقات نموده بود و تا بیت‏المأمور و سدرةالنتهى سیر نمود.»(12) در این حدیث «عرج به»، به معراج جسمانى اشاره دارد؛ از اینجا معلوم مى‏شود روایاتى که فقط دلالت بر معراج روحانى دارد، چون مخالف ظاهر قرآن کریم است، قابل اعتماد نیست.
سخن از این که آیا تنها روح بزرگ پیامبر (ص) در خواب و مکاشفه در این سفر همراه جبرئیل بوده و یا آن حضرت با این بدن خاکى دعوت به عالم بالا شده است، مورد اختلاف است. با این که صریح قرآن و روایات اسلامى گواهى قطعى بر جسمانى بودن آن مى‏دهد؛ چنان که فقیه و مفسر بزرگ شیعه، مرحوم طبرسى، در تفسیر «مجمع البیان» اتفاق علماء را بر جسمانى بودن معراج نقل مى‏کند.(13)
همچنین محدث عالیقدر شیعه، علامه مجلسى (ره)، و مفسر معروف اهل سنت، فخررازى، معتقدند که اهل تحقیق بر این باورند که به مقتضاى دلالت قرآن‏کریم و روایات متواتر شیعه و سنى، خداى متعال روح و جسد پیامبر اسلام (ص) را از مکه به مسجدالاقصى و سپس از آنجا به آسمانها برد و انکار این مطلب، یا تأویل آن به عروج روحانى، یا وقوع آن در خواب، ناشى از کمى تتبع یا سستى دین و ضعف یقین است.(14)
براى اثبات این موضوع دلائل و شواهدى وجود دارد که:
1- کلمه «عبد» نشان مى‏دهد،(15) که این سفر در بیدارى و این سیر، جسمانى بوده است؛ چون وقتى گفته مى‏شود: فلان شخص را به فلان نقطه بردم، یعنى خودش را با همان جسم و روح، نه این که در عالم خواب و خیال برده؛ مگر قرینه‏اى برخلاف باشد. بنابراین، از باب آن که قرآن خود مفسر خود است مى‏بینیم در سوره «جن» آیه 19 مى‏فرماید: «و انّه لمّا قام عبدالله یدعوه» و در سوره «علق» آیه 10 مى‏فرماید: «عبداً اذا صلى» از عبد اراده مجموع روح و جسم شده است. یعنى پیامبر اسلام (ص) با تن و جسم خود به عالم بالا عروج کرده است و این سیر جسمانى و روحانى بوده است، نه روحانى تنها، و معلوم است چنین سیرى، از مسجدالحرام تا بیت‏المقدس (حدود یکصد فرسخ) در صورتى یک ارزش و معجزه حساب مى‏شود که با جسم بوده باشد.
همچنین در تأیید و تقویت بیشتر این نظر (جسمانى بودن معراج) آیت ا... سبحانى مى‏فرماید: «قریش از شنیدن این که پیامبر ادعا نمود من در ظرف یک شب همه این اماکن (سیر به مسجدالاقصى و عروج به آسمانها) را سیر نموده‏ام، سخت ناراحت شدند، و جداً به تکذیب او برخاستند؛ به طورى که جریان معراج وى در همه محافل قریش موضوع روز شد؛ هرگاه سیر این عوالم به صورت یک رؤیا بود، معنا نداشت که قریش به تکذیب حضرت برخیزند، و جنجالى راه بیندازند؛ زیرا گفتن این که من در شبى از شبها در هنگام خواب، چنین خوابى را دیده‏ام، هرگز موجب نزاع و اختلاف نمى‏گردد، چون سرانجام هر جه هست خواب است، و تمام امور محال و غیر ممکن و به دور از ذهن، در خواب به صورت ممکن درمى‏اید.»
ایشان مى‏افزاید: «این نظر (معراج در خواب و عالم مکاشفه بود) آن قدر ارزش ندارد، که ما آن را دنبال کنیم؛ ولى افسوس اینجاست که برخى از دانشمندان مصرى، مانند «فرید وجدى»(16) این نظر را پسندیده و با سخنان بى‏اساس، به تحکیم آن پرداخته است. با این همه، بهتر آن است که از این مطلب بگذریم.»(17)
شیخ طوسى (ره) در تفسیر «التبیان»، ذیل این آیه شریفه مى‏فرماید: «علماى شیعه معتقدند که خداوند در همان شبى که پیامبرش را از مکه به بیت‏المقدس برد، او را به سوى آسمانها عروج داد، و آیات عظمت خویش را در آسمانها به او ارائه فرمود؛ و این در بیدارى بود، نه در خواب.»
2- لفظ «سبحان» که در ابتداى سوره اسراء آمده حکایت از اعجازگونه بودن این جریان مهم دارد که خداوند متعال براى رفع استبعاد مردم، خود را از هرگونه عیب و نقص و ناتوانى تنزیه مى‏کند و گرنه سیر روح منهاى جسد که از محدویت‏هاى عالم مادى رها باشد، این تعبیر را نمى‏طلبد.
3- آن‏که در سوره «النجم» ماده «رؤیت» بکار رفته: «ما زاغ البصر و ماطغى، لقد رأى من آیات ربه الکبرى»؛ چشم پیامبر(ص) دچار خطا و انحراف نشد. او نشانه‏هاى بزرگ خداى خود را مشاهده کرد. این دو آیه شریفه به روشنى مى‏رساند که این رؤیت با همین و حالت بیداری پیامبر(ص) رخ داده، نه در حالت خواب و عالم مکاشفه.
سؤالى که در اینجا مطرح مى‏شود این است که بر اساس تناسب بین رائى و مرئى (بیننده و دیده شده)، این چشم مادى تنها آنچه را که از جنس خود باشد را مى‏بیند نه روح مجرد را و فرشتگانى که در ذات وجوشان طبیعت مادى راه ندارد. بنابراین، دیدارهاى پیامبر(ص) با انبیاى گذشته و برپا شدن نماز جماعت در بیت‏المقدس که آن تمامى انبیاء و رسل به خاتم خود (پیامبر اسلام) اقتداء کردند و حجت با فرشتگان و رؤیت اهل بهشت و جهنم که شرحش در اخبار آمده، چگونه صورت گرفته است؟
پاسخ آن است که: این امر با تمثل ارواح در ابدان مناسب خود، و مفارقت نوریه در قالب‏هاى مثالى، شدنى است؛ چنان که جبرئیل(ع) در برابر حضرت مریم به صورت مردى ظاهر گشت. ناگفته نماند که ما این برخوردها را در نقل روایاتى که در این‏باره رسیده، تا جایى مى‏پذیریم که برهان عقلى آن را مردود نداند و بر این اصل، آن قسمتهایى که در پاره‏اى از روایات، مراحل نهایى و اوج صعود حضرت را بازگو مى‏کند که ملاقات با پروردگار است و چگونگى آن که ملازم است با جسمیت خدای متعال، به هیچ وجه پذیرفته نیست؛ به عنوان نمونه: ابن هوازن قشیرى (متوفى 465) در کتاب معراجش روایت مى‏کند که پیامبر (ص)، پروردگارش را با همین چشم سر دید، یا آن که از پیامبر نقل کرده است که: خداى خود را دیدم در حالى که دو کفش از طل در پاى وى بود و در نوشته‏هاى برخى از خاورشناسان آمده است: در آخرین آسمان، پیامبر (ص) به خداوند به اندازه‏اى نزدیک شد که صداى قلم خدا را مى‏شنید و مى‏فهمید که خدا مشغول نگاهدارى حساب افراد مى‏باشد.(18)
متأسفانه جریان معراج پیامبر (ص) مانند بسیارى دیگر از جریان‏هاى صحیح تاریخى، از روى غرض‏ورزى یا ساده‏لوحى و اعمال سلیقه‏هاى شخصى در طول تاریخ آمیخته با خرافات عجیب و غریبى شده است که قیافه اصلى آن را از نظر کسانى که مطالعه کافى در این قسمت ندارند، ناپسند نشان داده است.
درباره مطالب مزبور (دیدن خداوند و...) مى‏گوییم: لازمه رؤیت با چشم، محدود بودن مرئى است و هر محدودى، محدودکننده‏اى باید، پس او نمى‏تواند واجب الوجود باشد و آیا نشنیده‏اید این کلام امام على (ع) را که در جواب «ذعلب یمانى» فرمود: «لاتدرکه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان...»(19) و فرازى دیگر از کلام 182 مى‏فرماید: او مکان ندارد و با حواس ظاهرى ادراک نگردد و با مردمان مقایسه نشود. او با موسى سخن گفت و آیات خویش را به او نمایاند، بدون آن که از اعضا و جوارح و ابزارى همانند بشر استفاده کرده باشد.
آخرین ابهام و یا سؤالى که در باره معراج مطرح مى‏شود این است: آیا معراج پیامبر(ص) به عنوان یک بشر، از نظر علوم طبیعى امکان‏پذیر است؟
در پاسخ، مقدمه ذکر مى‏کنیم: اساساً اعتقاد ما بر آن است که شریعت حیات‏بخش اسلام و قوانین نورانى آن از طرف خالق هستى‏بخش حکیم، تنظیم و توسط بهترین‏ها که انبیا، و ائمه معصومین (ع) هستند به بشر ابلاغ شده است. ازاین‏رو، آنچه که جنبه خرافى داشته و با عقل و علم و حکمت منافى باشد در آن راه ندارد. ما پیرو مذهبى هستیم که علوم روز آن را تأیید مى‏کند، بلکه این مذهب پویا خود، دانشهایى را پایه‏گذارى کرده است، ولى باید متوجه بود که منظور از علوم تنها آن دسته از مسائلى است که صد در صد جنبه قطعى به خود گرفته، نه هر آنچه که به عنوان علم مطرح شود؛ زیرا ممکن است در پرتو اکتشافات دیگرى دیر یا زود دگرگون شود و این دسته در میان علوم کم نیستند.
کوتاه سخن آن که ما مى‏گویى میان عقائد مسلمان مذهبى و مسائل قطعى علوم، رابطه تنگاتنگ وجود دارد و هر کدام دیگرى را تقویت مى‏کند.
از این مقدمه نتیجه مى‏گیریم که بسیارى از موانع سفر انسان به فضا با اختراعات و اکتشافات علم روز از میان بر داشته شده است و امورى که زمانى غیرمعقول انگاشته مى‏شد با پیشرفت بشر در عرصه‏هاى علمم و صنعت و فناورى به امرى ممکن و معقول مبدل شد و انسان در این عصر تسخیر فضا و ... توانست بر مشکل جاذبه زمین، پرتوهاى خطرناک شهابهاى آسمان، فقدان اکسیژن، مشکل بى وزنى فائق آید.
ولى سخن در این است: آیا تنها این موجود ضعیف (بشر) که سراپا فقر و نیاز است، و پس از گذشت قرنها تلاش و کوشش طاقت‏فرسا با تجهیزات کذائى، توان سفر به کرات آسمانى را دارد؟ و آیا خالق قادر متعال او از ابداع وسیله‏اى که بهتر از سفینه‏هاى فضایى مدرن، این مأموریت را انجام دهد، عاجز است؟!
روى سخن با مسلمانان است آیا هیچ فرد خداپرستى که ایمان به قدرت لایزال و بى‏پایان الهى دارد. (ان الله على کل شى‏ء قدیر) مى‏تواند انکار کند؟ آیا براى خداى متعال مانعى دارد که وسیله مرموزى که از فکر محدود بشر بیرون است در اختیار پیامبرش بگذارد تا بتواند در آسمانها سیر کند و عجائب آیات پروردگارش مشاهده نماید؟ جواب البته منفى است. چه مانعى در مقابل عظمت و قدرت خداى متعال مى‏تواند ابراز وجود کند!
جایى که بشر با این فکر محدود در پرتو صنعت و تکنولوژى، همه موانع را برطرف کرد و توانست فضانوردانى را در قمر (کرات آسمانى) پیاده کند و در ماوراء جوّ به حرکت درآورد، به یقین پیامبران الهى مى‏توانند با عنایت خداوند بزرگ که قدرت او مافوق قدرتها است و خالق تمام موجودات و قدرتهاست بدون اسباب ظاهرى و خارجى ایجاد کنند.
پیامبر اسلام (ص) با عنایت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سیر تاریخى پیامبر، در پرتو عنایت الهى انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام این قوانین طبیعى در برابر اراده قاهره وى تسلیمند، و هر آنى در قبضه قدرت او هستند؛ از این رو، چه اشکالى دارد: خدایى که به زمین جاذبه داده است و به اجرام آسمانى اشعه کیهانى بخشیده، بنده برگزیده‏اش را به وسیله قدرت نامتناهى خویش، بدون اسباب ظاهرى و خارجى از مرکز جاذبه خارج نماید، و اشعه‏هاى خطرناکى که در ماوراء جو وجود دارد، مانند اشعه ماوراءبنفش، اشعه‏ایکس و اشعه کیهانى، مصون بدارد.

پى‏نوشت‏ها: -
1. حسین راغب اصفهانى، المفردات، دفتر نشر الکتاب، دوم 1404ق، ص 329.
2. همان، ص 247.
3. احمد سیاح، فرهنگ جامع ، تهران: کتاب فروشى اسلام، 1354، ج 1- 2،ص 690.
4. مفردات راغب، ص 205.
5. براق نام مرکوبى است که بنا بر روایات، حضرت رسول(ص) شب معراج برپشت او آسمانها را درنوردید.
6. طبرسى، مجمع البیان، سوره اسراء،ج 3، ص 395.
7. سدره یا سدرة المنتهى، نام درخت کُنار بزرگى است که بنابر روایات اسلامى بر بالاى آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فیل و میوه اش مانند کوزه است. علم ملائکه و سایر مخلوقات به آن منتهى شود و از آن درنمى گذرد. هیچ موجودی، بجز پیامبر اسلام (ص) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه وراى آن است جز خداى نداند. از پاى این درخت رودهایى از آب صاف روشن و شیر تازه و باده خوشگوار، براى نوشندگان روان مى گردد. دربارة آن گفته اند که اسب سوار، در سایه اش هفتاد سال راه مى پیماید و یک برگ از آن روى تمام مردم سایه مى افکند.(جعفر یاحقّى، دکتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطیر و اشارات در ابیّات فارسى، ص 241 - 242.)
8. سوره اسراء، آیه 1.
9. ر.ک: محمود زمخشرى، الکشاف، دارالکتاب العربى، بیروت، چ سوم، 407 ق، ج‏4، ص 419.
10. تفسیر نمونه، ج 12، ص 12.
11. محسن فیض کاشانى، تفسیر صافى، بیروت: مؤسسة الاعلمى مطبوعات، ج 3، ص 166-171.
12. الکشاف، ج 2، ص 647.
13. مجمع البیان، ج‏7، ص 395.
14. بحارالانوار، چاپ مؤسسه الوفاء، بیروت، ج 18، ص 289 فخررازى، مفاتیح الغیب، ج 5، ص 540 - 546.
15. تفسیر نمونه، ج 12، ص 9.
16. دایرة المعارف، ج 7، ص 329، ماده «عرج».
17. آیت اللّه جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم چاپ نهم، 1373، ج‏1، ص 386.
18. «محمد پیامبرى که از نو باید شناخت»، ص 125.
19. نهج البلاغه صبحى صالح، کلام 179.

پاسدار اسلام ـ ش 296 - مرداد 85

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

آداب غدیری

آداب غدیری

رسول جعفریان

روز غدیر، عید بزرگی برای ما شیعیان است و همه اعمالی که به طور معمول برای یک روز عید توصیه می‌شود، در این روز نیز توصیه شده است. یکی از ارکان عید بودن یک روز، اظهار فرح و شادی در آن است. آنچه برای ایجاد فرح و شادی مناسب باشد از پوشیدن لباس نو گرفته تا انجام كارهای دیگر مستحب خواهد بود. از دیگر ارکان عید روزه گرفتن و صله رحم و سر زدن به دوستان و خویشان است. اینها مطالبی است که در روایات ما آمده است.

روایت مفضل بن عمر از امام صادق ـ علیه السلام ـ که در مصباح‌المتهجد آمده است، حکایت از آن دارد که روزه روز غدیر، معادل کفاره شصت سال است.
در روایت دیگری امام صادق ـ علیه السلام ـ در پاسخ این پرسش که آیا به جز جمعه و عید فطر و قربان عید دیگری هم هست یا خیر، فرمودند: آری، آن روزی که رسول خدا (ص) امیر المؤمنین (ع) را به رهبری برگزید. سائل پرسید:‌ آن چه روزی است؟ ‌حضرت فرمودند: روز هیجدهم ذی حجه که برای شما مناسب است تا در این روز با انجام كارهای نیک و روزه و صله رحم و رسیدگی به کار برادران دینی به خداوند تقرب جویید. سپس حضرت تأکید کردند که انبیا در روزهایی چنین که وصی خود را معین می‌فرمودند، توصیه به این کارها داشتند.

در روایتی مشابه آمده است که حضرت روزه این روز را معادل شصت روز دانستند. روایت دیگری هم از امام رضا ـ علیه السلام ـ در مصباح المتهجد آمده است که حضرت توصیه به بزرگداشت این روز دارند و روزه گرفتن آن را تأکید کرده و فرمودند: اگر بتوانید در کنار قبر امیرالمؤمنین باشید، چنین کنید. سپس تأکید کردند که خداوند در چنین روزی، گناهان هر زن و مرد به مقدار شصت سال را می‌بخشد. چنان که دو برابر آنانی را که در رمضان و قدر و فطر از عذاب جهنم رهایی داده در این روز از آتش رها می‌کند. هر درهم صدقه در این ماه به اندازه هزار درهم محاسبه خواهد شد.
سپس حضرت تأکید کردند که در این روز به برادرانت برس و زن و مرد مؤمن را خوشحال کن.
بنابراین، صله رحم و رسیدگی به مؤمنان، نیازمند مهربانی ولو با یک دیدار، از مصادیق بارز نیکی در چنین روز مبارکی است.

از دیرباز، یکی از رسوم شیعیان آن بود که روز غدیر میان یکدیگر عقد اخوت می‌خواندند و دو به دو با یکدیگر برادر می‌شدند. مناسبت این کار همان است که رسول خدا (ص)‌ پس از آن که صحابه را با یکدیگر برادر کرد، امام علی ـ علیه السلام ـ را به عنوان برادر خود برگزید.

یکی از بهترین كارها در این روز، خواندن زیارت امین الله است که ورود اولیه آن برای خواندن در این روز در کنار قبر امیر مؤمنان (ع) وارد و البته توصیه شده است که در کنار مراقد دیگر امامان ـ علیهم السلام ـ هم خوانده شود. مضامین موجود در این زیارت نامه بسیار عالی است و شایسته است، هر مؤمنی در هر فرصت مناسب آن را بخواند.
البته برای این روز زیارت نامه‌های دیگری هم برای امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ وارد شده که آنها نیز مضامین بسیار زیبایی دارد، اما شاید هیچ عملی در این قبیل روزها، بهتر از فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد نباشد.

عمل خاص روز عید دو رکعت نماز با یک حمد و ده قل هو الله است که هر وقت از این روز خوانده شود، بی اشکال است، اما بهترین وقت آن نزدیک ظهر است. طبعا اگر کسی در کوفه باشد و این نماز و نمازهای دیگر را در مسجد کوفه بخواند، بسیار نیکو خواهد بود، زیرا به طور خاص اقامه نماز در مسجد کوفه در این روز توصیه شده است.

توجه داریم که روز 24 ذی حجه روزی است که امام علی (ع) انگشتری خویش را در وقت نماز صدقه داد و روز 25 ذی حجه نیز روز «مباهله» است.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

فقه غدیر

فقه غدیر

احمد مبلغى

غدیر دریایى از معارف است. فقه، فرهنگ، كلام، اخلاق و تفسیر، همه را دارد؛ ولى دریغ كه گوهرهایش تا كنون استخراج نشده است، هر چند دستان سخاوتمند امواج غدیر گاه دانه‏هاى گرانبهایى را به ساحل‏نشینانش ارزانى داشته است.

در این نوشتار بر آنیم نگاهى به فقه غدیر افكنیم، پیش از ورود به بحث توجه به چند نكته ضرورى مى‏نماید:

.1 مراد از فقه غدیر اعمال مستحب این روز است. روایات سى و شش عمل را در این روز مستحب شمرده‏اند كه ما آنها را به ترتیب حروف الفبا ارائه مى‏كنیم.

.2 این تعداد حكم براى یك روز نشان از اهمیت، حساسیت و عظمت آن دارد. در اسلام براى هیچ روزى، هر چند بسیار مهم و مقدس، این تعداد حكم ارائه نشده است. در برخى از روزهاى مهم مانند فطر و قربان، عرفه و مباهله اعمال متعددى مستحب شمرده شده، ولى اگر همه آنها را به یكدیگر ضمیمه كنیم، با مستحبات غدیر برابرى نمى‏كنند.

.3 دومین ویژگى فقه غدیر جامعیت است. در هر زمینه‏اى عملى وارد شده، اعمالى جامع و بى كم و كاست؛ از عمل عبادى تا برنامه سیاسى همایش و طرح اقتصادى ایجاد مساوات همه در فقه غدیر گرد آمده است. گستردگى و غناى این اعمال چنان است كه مى‏توان گفت در آینه فقه كامل غدیر كمال دین تجلى یافته است.

.4 سومین ویژگى فقه غدیر این است كه براى اعمال آن فضیلتهاى منحصر بفرد قرار داده‏اند؛ كه در جاى دیگر به چشم نمى‏خورد و این حتى از فضیلتهاى ماه رمضان نیز بیشتر است. مرحوم میرزا جواد آقا تبریزى مى‏گوید: «فضیلتى كه براى روز غدیر وارد شده نسبت به فضیلتهاى ماه رمضان زیادتر است.» (1)

در خلال اعمال غدیر به برخى از این فضیلتها اشاره خواهد شد.

.5 چرا این حجم از اعمال را، با آن همه فضیلت، براى روز غدیر قرار داده‏اند؟ امام صادق (ع) در پاسخ بدین پرسش مى‏فرماید: «اعظاما لیومك؛ (2) تا با این اعمال روز غدیر را بزرگ بدارى».

این سخن امام ششم(ع) دو حقیقت را آشكار مى‏سازد: یكى اینكه باید روز غدیر را بزرگ داشت و دیگر اینكه بزرگداشت غدیر با انجام دادن اعمال ویژه این روز تحقق مى‏یابد.
الفـ افطارى دادن

در میان اعمل روز غدیر افطارى دادن به مؤمن جایگاهى والا دارد. بر اساس روایات در این عمل فضیلتى بزرگ نهفته است. امام على(ع) مى‏فرماید: من افطر مؤمنا فى لیلة فكأنما افطر فئاما... (3)

كسى كه مؤمن روزه‏دارى رادر غدیر افطار دهد، مانند این است كه ده فئام را افطار داده است. فردى پرسید: اى امیرمؤمنان(ع) «فئام» چیست؟ حضرت فرمود: صد هزار پیامبر(ص) و صدیق و شهید. آنگاه ادامه داد: پس چگونه خواهد بود فضیلت كسى كه جمعى از مؤمنین و مؤمنات را تكفل كند.

شبیه به این روایت، حدیثى از امام صادق(ع) نیز نقل شده است. (4)

بر اساس برخى از روایات امام رضا(ع) در روز غدیر گروهى را براى افطار نزد خود نگاه داشت . (5)
بـ برادر شدن

روز ولایت روز برادرى است و روز برادرى روز ولایت است؛ این دو با یكدیگر پیوندى ناگسستنى دارند و حلقه وصلشان ایمان است؛ زیرا از سویى ایمان با ولایت پا مى‏گیرد و از سوى دیگر اهل ایمان برادر یكدیگرند. (انما المؤمنون اخوة) (6)

به همین دلیل عقد برادرى یكى از آداب روز غدیر شمرده شده است. این عقد به صورت زیر است : یكى از دو نفر دست راست خود را بر دست راست دیگرى مى‏گذارد و مى‏گوید:

و اخیتك فى الله و صافیتك فى الله و صافحتك فى الله و عادهت الله و ملائكته و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین(ع) على أنى إن كنت من اهل الجنة و الشفاعة و أذن لى بأن أدخل الجنة لا ادخلها الا و أنت معى.

با تو در راه خدا برادر مى‏شوم؛ با تو در راه خدا راه صفا و صمیمیت در پیش مى‏گیرم؛ با تو در راه خدا دست مى‏دهم و با خدا، ملایكه، كتابها، فرستادگان و پیامبرانش و ائمه معصومین(ع) عهد مى‏بندم كه اگر از اهل بهشت و شفاعت شده، اجازه ورود به بهشت یافتم، داخل آن نشوم مگر آنكه تو با من همراه شوى.

آنگاه دیگرى مى‏گوید: قبلت؛ یعنى، قبول كردم. سپس مى‏گوید: اسقطت عنك جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعاء و الزیارة؛ جز شفاعت و دعا و زیارت، همه حقوق برادرى را ساقط كردم. (7)
بیرازى جستن

امام صادق(ع) فرمود: تبرى إلى الله عز و جل ممن ظلمهم حقهم؛ (8) در روز غدیر از كسانى كه به اهل بیت(ع) ستم كردند بیزارى مى‏جویى.
پـ پوشیدن لباس پاكیزه و نو

امام صادق(ع) فرمود: یحب ... أن یلبس المؤمن انظف ثیابه و افخرها؛ (9) در روز غدیر لازم است مؤمن پاكیزه‏ترین و فاخرترین لباس خود را بپوشد. مرحوم میرزا جواد آقا تبریزى این عمل را از مستحبات مؤكد غدیر مى‏شمرد. (10)
تـ تبریك و تهنیت

تبریك و تهنیت از برجسته‏تریم آداب هر عیدى است. در اسلام نیز سنت تبریك و تهنیت در عید غدیر جایگاهى ویژه یافته است. پیامبر(ص) بر تبریك گفتن در این تأكید مى‏ورزید و به مردم مى‏فرمود: هنئونى هنئونى؛ (11) به من تهنیت بگویید، به من تهنیت بگویید.

امام صادق(ع) شیوه تهنیت گفتن در روز غدیر را چنین آموزش داده است:

وقتى یكدیگر را ملاقات كردید، بگویید: الحمدلله الذى اكرمنا بهذا الیوم و جعلنا من الموفین بعهده الینا و میثاقه الذى واثقنا به من ولایة ولاة امره و القوام بقسطه و لم یجعلنا من الجاحدین و المكذبین بیوم الدین. (12)

سپاس خداى را كه ما را به این روز گواهى داشت و ما را از مؤمنان و كسانى قرار داد كه به پیمان و میثاقى كه در باره والیان امرش و بر پا دارندگان قسط و عدالتش از ما گرفته است وفا كردیم و ما را از انكاركنندگان و تكذیب‏كنندگان رستاخیز قرار نداد.

امام رضا(ع) فرمود كه، هنگام برخورد با یكدیگر بگویید:

الحمدلله الذى جعلنا من المتمسكین بولایة امیرالمؤمنین(ع) (13)

سپاس خداى را كه ما را از تمسك‏كنندان به ولایت امیرمؤمنان(ع) قرار داده است.
تبسم

امام رضا(ع) فرمود: ... و هو یوم التبسم فى وجوه الناس من اهل الایمان فمن تبسم فى وجه اخیه یوم الغدیر نظر الله الیه یوم القیامة بالرحمة و قضى له الف حاجة و بنى له فى الجنة قصرا من در بیضاء و نضر وجهه ... (14)

روز غدیر روز تبسم به روى مؤمنین است. كسى كه در این روز به روى برادر مؤمنش تبسم كند، خداوند، در روز قیامت، نظر رحمت به او مى‏افكند، هزار حاجتش را برآورده ساخته و قصرى از در سفید برایش بنا مى‏كند و صورتش را زیبا مى‏سازد.
توسعه زندگى

در روز غدیر، باید چهره زندگى عوض شود. همه باید بكوشند برنامه عادى زندگى خود را بر هم زده و آن را با رفتارهایى سخاوتمندانه‏تر و نشاطانگیزتر بیارآیند تا همگان در همه جا طعم شیرین عید را بچشند و رایحه دل‏انگیز آن را استشمام كنند. یقینا در صدر توسعه دادن زندگى توسعه مالى قرار دارد. امام رضا(ع) فرمود: هو الیوم الذى یزید الله فى مال من عبدالله و وسع على عیاله و نفسه و اخوانه... . (15)

روز غدیر روزى است كه خداى متعال در مال كسى كه خدا را عبادت كند و بر خانواده، خویشتن و برادران ایمانى‏اش توسعه دهد فزونى پدید مى‏آورد.
جـ جشن گرفتن

امام رضا(ع) در عید غدیر احوال كسان و اطرافیان خود را تغییر داد و وضع تازه‏اى در آنان ایجاد كرد. (16)
حـ حمد كردن

پیامبر(ص) فرمود: یكى از سنتها این است كه مؤمن، در روز غدیر، صد بار بگوید:

الحمدلله الذى جعل كمال دینه و تمام نعمته بولایة امیرالمؤمنین على بن‏ابیطالب(ع). (17)
دـ دعا

معصومان(ع) پیروانشان را به دعا در روز غدیر سفارش كرده‏اند. دعاهاى ویژه این روز عبارت است از:

1ـ دعایى كه با این جمله آغاز شده است: اللهم انك دعوتنا إلى سبیل طاعتك... (18) .

2ـ دعایى كه در آغاز این عبارت دیده مى‏شود:

اللهم انى اسئلك بحق محمد نبیك و على ولیك و الشأن و القدر الذى خصصتهما دون خلقك.. . (19) . این دعا در مفاتیح‏الجنان ذكر شده است. (20)

3ـ دعایى كه با این جمله آغاز شده است:

اللهم بنورك اهتدیت و بفضلك استغنیت ... .

به بحارالانوار، ج 95، ص 318 مراجعه شود.
دید و بازدید

دید و بازدید یكى از آداب روزهاى عید و شادى است. این سنت مردم را شادابتر و نام و یاد عید را در دل و ذهنشان ریشه‏دارتر مى‏كند. اسلام همین سنت را براى عید غدیر در نظر گرفته و آن را مورد تأكید قرار داده است.

امام رضا(ع) فرمود: من زار مؤمنا ادخل الله قبره سبعین نورا و وسع فى قبره، و یزور قبره كل یوم سبعون الف ملك یبشرونه بالجنة. (21)

كسى كه در روز غدیر به دیدار مؤمنى برود خداوند هفتاد نور بر قبر او وارد و قبرش را وسیع مى‏سازد؛ هر روز هفتاد هزار فرشته قبرش را زیارت كرده، به او بشارت بهشت مى‏دهند .

شایسته است این سنت در روز غدیر، كه بزرگترین عیدهاست، اجرا شود تا علاوه بر احیاى روز غدیر رشته‏هاى الفت و مودت میان مردم محكمتر شود.
رـ روزه

روزه در روز غدیر، بسیار مستحب است و فضیلتى استثنایى دارد.

امام على(ع) فرمود: إذا اخلص المخلص فى صومه لقصرت ایام الدنیا عن كفائته. (22)

اگر بنده مخلصى در روزه این روز اخلاص داشته باشد، همه روزهاى دنیا توان برابرى با آن را ندارد؛ به عبارت دیگر، اگر كسى تمام روزهاى دنیا زنده باشد و همه را روزه‏دار سپرى كند، ثوابش كمتر از ثواب روزه این روز خواهد بود.

نخستین جانشین راستین رسول خدا همچنین فرمود: ... و جعل الجزاء العظیم كفاءة عنه. (23)

... خداوند در برابر روزه عید غدیر پاداشى بزرگ نهاده است. امام صادق(ع) یارانش را به این امر تشویق مى‏كرد و مى‏فرمود:

إنى احب لكم أن تصوموه... (24) .

من دوست دارم شما این روز را روزه بگیرید.

آن بزرگوار همچنین مى‏فرمود: صیام یوم غدیر خم یعدل عندالله فى كل عام مائة حجة و مائة عمرة مبرورات متقبلات. (25)

روزه روز غدیر خم نزد خداوند،در هر سال، برابر با صد حج و صد عمره مقبول است.

پیرامون روزه غدیر روایت بسیار وارد شده آنچه ذكر شد از باب نمونه بود.
زـ زیارت

یكى از اعمال روز غدیر زیارت امیرمؤمنان على(ع) است.

زیارت آن حضرت(ع) به دو صورت ممكن است:

.1 زیارت در حرم مطهر

امام رضا(ع) به احمد بن‏محمد بن‏ابى نصربزنطى فرمود: اى فرزند ابونصر، هر كجا بودى در روز غدیر كنار قبر امیرمؤمنان(ع) حاضر شو! همانا خداوند در این روز گناه شصت سال مرد و زن مؤمن را مى‏آمرزد.

بدرستى كه پروردگار در این روز دو برابر آنچه در ماه رمضان شب قدر و شب عید فطر آزاد مى‏كند، مى‏رهاند. (26)

شیوه زیارت آن حضرت را از امام هادى(ع) مرحوم شیخ عباسى قمى(ره) در مفاتیح‏الجنان روایت كرده است. (27)

.2 زیارتهاى عمومى این زیارت، كه به حرم مطهر اختصاص ندارد و ارادتمندان ولایت در همه جا مى‏توانند از آن بهره گیرند، دو مورد است:

الف. زیارت امین الله؛ (28)

ب. زیارت روایت شده از امام صادق(ع) (29) .

هر دو زیارت در مفاتیح ذكر شده است.
زینت دادن

آراستن پیكر و آذین بستن خانه، كوچه و بازار، در روزهاى عید، عملى رایج است. عیدى در ذهن و دل مردم زنده است كه در آن خویش را بیارایند و در و دیوار را آذین‏بندى كنند.

چون عید غدیر بزرگترین عید است مردم باید در آن، بیش از هر عید دیگر، شادمانى كنند و خود و جامعه را بیارایند. فضیلت این عمل بسیار است، امام رضا(ع) فرمود:

روز غدیر روز زینت است، كسى كه براى روز غدیر زینت كند خداوند همه گناهان كوچك و بزرگش را آمرزیده، فرشتگانى به سویش مى‏فرستد تا حسنات او را بنویسند و تا عید غدیر سال بعد بر درجات او بیفزایند. (30)

اهمیت زینت در این روز چنان است كه امام رضا(ع) براى گروهى لباسهاى نو، انگشتر و كفش فرستاد. (31)
شـ شادى كردن

امام على(ع) فرمود: و اظهروا ... السرور فى ملاقاتكم؛ (32) در برخوردها شادى را آشكار كنید.

امام صادق(ع) فرمود: روز غدیر روز خوشحالى و شادى است. (33)

شكر گزارى امام على(ع) فرمود: در روز غدیر، خداى را بر آنچه به شما ارزانى داشته( نعمت ولایت) شكر كنید. (34)
صـ صدقه دادن

روز غدیر یكى از مستحبات مؤكد صدقه دادن است. امام على(ع) فرمود: الدرهم فیه بمائتى الف درهم؛ فضیلت یك درهم، (35) كه در روز غدیر داده شود، با فضیلت دویست هزار درهم برابر است.
صلوات فرستادن

امام صادق(ع) فرمود: در روز غدیر، بر محمد و اهل بیتش صلوات بسیار مى‏فرستى. (36)
طـ طعام دادن

در روز غدیر غذا دادن به مؤمنان اهمیت بسیار دارد، امام صادق(ع) مى‏فرماید: و اطعم اخوانك؛ (37) در روز غدیر، برادران دینى‏ات را اطعام كن.

امام رضا(ع) در فضیلت این عمل فرمود: من اطعم مؤمنا كان كمن اطعم جمیع الانبیاء و الصدیقین؛ (38) كسى كه مؤمنى را در روز غدیر غذا دهد مانند فردى است كه تمام پیامبران و صدیقین را غذا داده است. اهمیت طعام دادن در این روز به اندازه‏اى است كه امام صادق(ع) روز غدیر را روز اطعام طعام (39) خوانده است.
عـ عبادت

امام رضا(ع) فرمود:

هو الیوم الذى یزید الله فى مال من عبد فیه... (40)

غدیر روزى است كه خداوند بر مال كسى كه در آن عبادت كند، مى‏افزاید ... .
عطر زدن

بر اساس برخى از روایات امام صادق(ع) مؤمنان را به استعمال عطر در روز غدیر سفارش كرده است. (41)
عمل صالح انجام دادن

روى ان العمل فیه یعدل ثمانین شهرا و روى انه كفارة ستین سنة. (42)

روایت شده كه كردار نیك در روز غدیر، با عمل هشتاد ماه برابرى مى‏كند؛ و نیز روایت شده كه كردار نیك در این روز كفاره شصت سال است.
غـ غسل كردن

علماى شیعه بر استحباب غسل در روز غدیر اجماع دارند (43) و آن را مستحب مؤكد مى‏دانند. (44) بهتر این است كه غسل در اول روز انجام گیرد. (45)
قـ قضاى حوائج مؤمنان

امام صادق(ع) فرمود: واقض حوائج اخوانك؛ (46) در عید غدیر حاجتهاى برادرانت را برآور!
كـ كمك كردن

كمك كردن به ضعیفان و نیازمندان پیام ویژه صاحب غدیر براى روز غدیر است؛ پیامى كه به فرمان حضرت(ع) باید دهان به دهان به همه مردم ابلاغ شود:

و لیعد الغنى على الفقیر و القوى على الضعیف؛ (47) باید در روز غدیر ثروتمند به تهیدست و توانا به ناتوان كمك كند.
گـ گذشت و آشتى كردن

چشم‏پوشى از گناه برادران و برقرارى ارتباط دوستانه از دیگر مستحبات روز غدیر شمرده شده است. (48)
گشاده‏رویى

امام على(ع) فرمود: و اظهروا البشر فیما بینكم؛ (49) با یكدیگر با گشاده‏رویى برخورد كنید.
مـ مساوات

امام على(ع) فرمود: و ساووا بكم ضعفائكم؛ (50) میان خویش و ضعیفان مساوات ایجاد كنید.
مصافحه

امام على(ع) فرمود: إذا تلاقیتم فتصافحوا بالتسلیم؛ (51) وقتى در روز غدیر یكدیگر را ملاقات كردید به هم دست بدهید و سلام كنید.
مهربانى و عطوفت كردن

امام على(ع) فرمود: و التعاطف فیه یقتضى رحمة الله و عطفه... (52)

با یكدیگر عطوفت و مهربانى كردن در روز غدیر، موجب رحمت و عطوفت خداى متعال خواهد شد .

مهمان كردن امام رضا(ع) در روز غدیر گروهى را براى افطار نزد خود نگاه داشت. (53)
نـ نماز

.1 نماز شب عید غدیر

این نماز دوازده ركعت است. هر دو ركعت یك تشهد دارد و در پایان ركعت دوازدهم باید سلام داد. در هر ركعت، بعد از سوره حمد توحید ده بار و آیةالكرسى یك بار خوانده مى‏شود. در ركعت دوازدهم باید هر یك از حمد و سوره را هفت بار خواند و این ذكر را ده بار در قنوت تكرار كرد: لا اله الا الله وحده لا شریك له، له الملك و له الحمد یحیى و یمیت و یمیت و یحیى و هو حى لا یموت بیده الخیر و هو على كل شى قدیر. در دو سجده ركعت آخر، این ذكر ده بار خوانده مى‏شود: سبحان من احصى كل شى علمه سبحان من لا ینبغى التسبیح الا له سبحان ذى المن و النعم سبحان ذى الفضل و الطول سبحان ذى العز و الكرم اسألك بمعا قد العز من عرشك و منتهى الرحمة من كتابك و بالاسم الاعظم و كلماتك التامة ان تصلى على محمد رسولك و اهل بیته الطیبین الطاهرین و ان تفعل بى كذا و كذا [به جاى كذا و كذا حاجت خود را ذكر كند] و سپس بگوید انك سمیع مجیب. (54)

.2 نماز روز عید غدیر

نیم ساعت پیش از ظهر غدیر، دو ركعت نماز مستحب است. در هر ركعت بعد از حمد، سوره‏هاى توحید، قدر و آیةالكرسى ده بار خوانده مى‏شود. (55)

.3 نماز مسجد غدیر

امام صادق(ع) فرمود: یستحب الصلاة فى مسجد الغدیر؛ (56) نماز در مسجد غدیر مستحب است.
نیكى و احسان

امام على(ع) فرمود: تباروا یصل الله الفتكم و البر فیه یثمر المال و یزید فى العمر. (57)

به یكدیگر نیكى كنید كه خداوند الفت میان شما را پایدار مى‏سازد و نیكى در این روز موجب افزایش مال و عمر مى‏شود.

امام صادق(ع) فرمود: ... و اكثر برهم. (58)

... در روز غدیر به برادران ایمانى، بسیار نیكى كن.
وـ وام گرفتن براى كمك به دیگران

امام على(ع) فرمود: من استدان لإخوانه و أعانهم فأنا الضامن على الله إن ابقاه قضاه و إن قبضه حمل عنه. (59)

كسى كه وام بگیرد تا به برادران مؤمنش كمك كند از سوى خدا ضمانت مى‏كنم كه اگر او را زنده نگه داشت، بتواند وامش را بپردازد و اگر نگه نداشت، آن دین از دوش او برداشته شود .

توجه به دو نكته آشكار مى‏سازد كه چگونه روز غدیر روزى ویژه به شمار آمده، كمك كردن به دیگران در آن عملى بسیار مهم است.

الف) هر چند وام گرفتن از نظر شرع كار چندان مرغوبى نیست، ولى این كار براى كمك به دیگران مستحب قرار داده شده است.

ب) اسلام حق‏الناس را بسیار مهم شمرده است، ولى در روایت آمده كه اگر وام گیرنده توفیق حیات نیافت، خداوند حق مالى قرض‏دهنده را از دوش او برمى‏دارد.
هـ هدیه دادن

امام على(ع) فرمود: هبو ـ أو هیئوا ـ لاخوانكم و عیالكم عن فضله؛ (60) از آنچه خداى متعال بر شما ارزانى داشته، به خانواده و برادرانتان ببخشید. (61)

و نیز فرمود: تهادوا نعم الله كما مناكم نعمتهاى خداوند را به یكدیگر هدیه كنید همان طور كه به شما عطا فرموده است.امام رضا(ع) فرمود: أفضل على اخوانك فى هذا الیوم؛ (62) در این روز بر برادرانت بخشش كن.

امام رضا(ع) در این روز براى خانواده گروهى از اصحاب غذا، گندم، لباسهاى نو و حتى انگشتر و كفش فرستاد. (63)
همایش

گردهمایى یكى از اعمال و احكام روز غدیر است. این دستور الهى ـ سیاسى در راستاى تقویت ارتباط با ولایت و رهبرى الهى و پایبندى به لوازم آن صادر شده است.

على(ع) فرمود: ... واجمعوا یجمع الله شملكم؛ (64) در روز غدیر، گرد هم آیید تا خداوند امورتان را از نابسامانى و پراكندگى برهاند.

پى‏نوشتها:

1)ـ المراقبات، میرزا جواد آقاى تبریزى، ص 217 و .218

2)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .302

3)ـ المراقبات، میرزا جواد آقا تبریزى، ص .256

4)ـ التهذیب، شیخ طوسى، ج 3، ص .143

5)ـ الغدیر، علامه امینى، ج 1، ص .287

6)ـ سوره حجرات، آیه .10

7)ـ مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج 1، ص .456

8)ـ بحارالانوار، مجلسى، ج 95، ص .322

9)ـ همان، ص .301

10)ـ المراقبات، ص .260

11)ـ الغدیر، ص .274

12)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .303

13)ـ المراقبات، ص .260

14)ـ همان، ص .257

15)ـ همان.

16)ـ الغدیر، ج 1، ص .287

17)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .321

18)ـ المراقبات، ص .255

19)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .319

20)ـ مفاتیح الجنان، ص .507

21)ـ المراقبات، ص .257

22)ـ مصباح المتهجد، ص .702

23)ـ همان.

24)ـ الغدیر، ص .285

25)ـ همان، ص .286

26)ـ التهذیب، ج 6، ص .24

27)ـ مفاتیح الجنان، ص .659

28)ـ همان.

29)ـ همان، ص .80

30)ـ همان، ص .503

31)ـ المراقبات، ص .257

32)ـ الغدیر، ج 1، ص .287

33)ـ همان، ص .284

34)ـ بحارالانوار، ج ، ص .95

35)ـ الغدیر، ج 1، ص 284؛ المراقبات، ص .255

36)ـ المراقبات، ص .262

37)ـ همان، ص .256

38)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .322

39)ـ همان، ص .302

40)ـ همان، ج 95، ص .301

41)ـ المراقبات، ص .258

42)ـ التهذیب، ج 1، ص .114

43)ـ المراقبات، ص .260

44)ـ تحریر الوسیله، امام خمینى، ج 1، ص .98

45)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .302

46)ـ المراقبات، ص .256

47)ـ مفاتیح الجنان، ص .511

48)ـ مصباح المتهجد، ص 702؛ الغدیر، ج 1، ص 284؛ المراقبات، ص .256

49)ـ مصباح المتهجد، ص 702؛ المراقبات، ص .256

50)ـ همان.

51)ـ همان.

52)ـ الغدیر، ج 1، ص .287

53)ـ المراقبات، ص .255

54)ـ التهذیب، ج 3، ص .143

55)ـ الكافى، ج 4، ص .567

56)ـ الغدیر، ج 1، ص 284؛ المراقبات، ص .255

57)ـ بحارالانوار، ج 95، ص .302

58)ـ مصباح المتهجد، ص 702؛ المراقبات، ص .256

59)ـ همان، ص .255

60)ـ مصباح المتهجد، ص .702

61)ـ بحارالانوار، ج 97، ص .119

62)ـ الغدیر، ج 1، ص .287

63)ـ مصباح المتهجد، ص 702؛ الغدیر، ج 1، ص .284

مأخذ: مجله كوثر شماره 2

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

عید غدیردر سیره اهل بیت(ع)

عید غدیردر سیره اهل بیت(ع)

جواد محدثی

سابقه «غدیر» و «عیدگرفتن» این روز مقدس، به زمان پیامبراكرم(ص) مى‏رسد. در دوران ائمه دیگر نیز این سنت دینى ادامه داشته و امینان وحى الهى، همچون امام صادق(ع)و امام رضا (ع)آن را آشكار ساخته و یادش را گرامى و زنده نگه مى‏داشتند. پیش از آنان نیز، امیرالمومنین (ع) احیاگر این عید بود.

رمز عید بودن «غدیر» نیز، كمال دین و اتمام نعمت در سایه تداوم خط رسالت در شكل و قالب امامت بود.

به فرمان پیامبر خدا(ص)مسلمانان ماءمور شدند «ولایت» را به صاحب ولایت تبریك گویند و با آن حضرت بیعت كنند. رسول خدا نیز براین نعمت الهى شادمانى كرد و فرمود: «الحمدلله الذى فضلنا على جمیع العالمین.»

آیه قرآن كه به صراحت، این روز را روز اكمال دین و خشنودى پروردگار از این واقعه و این تعیین وصى دانسته، رمز دیگرى از عید بودن غدیرخم است. فرخندگى این روز و عظمت این مراسم و عید بودن غدیر، در آن روز و لحظه برهمگان روشن بود. این نكته را حتى «طارق بن شهاب» مسیحى كه در مجلس عمربن خطاب حضور داشت، فهمیده بود كه گفت: اگر این آیه(الیوم اكملت لكم دینكم...)(مائده / 3) در میان ما نازل شده بود، روز نزول آیه را عید مى‏گرفتیم. هیچ یك از حاضران نیز حرف او را رد نكردند. خود عمر نیز سخنى گفت كه به نوعى پذیرش حرف او بود. (1)
عید گرفتن غدیر

غدیر، تنها نه به عنوان «روزى تاریخى» ، بلكه به عنوان یك «عید اسلامى» مطرح است. عید بودن آن نیز، مراسم و سنتهاى خاصى را مى‏طلبد و نه تنها باید آن را عید دانست، بلكه باید آن را عید گرفت و به شادمانى پرداخت و به عنوان تعظیم شعائر دینى، آن را بزرگ داشت و برشكوه آن افزود، تا ارزشهاى نهفته در این روز عظیم، همواره زنده بماند و سیره معصومین (علیهم السلام)احیاگردد.

همه این ویژگیها براى این روز بزرگ، موقعیتى والا و ارزشمند پدید آورد، آنچنان كه رسول خدا(ص) و ائمه هدى و مومنانى كه پیرو آنان بودند، از موقعیت این روز شادمان بودند. مقصود ما از «عیدگرفتن» این روز نیز همین است. خود حضرت رسول نیز به این نكته اشاره و تصریح فرموده است، از جمله در روایتى كه مى‏فرماید:

«روز غدیرخم، برترین اعیاد امت من است، روزى است كه خداى متعال مرا فرمان داد تا برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمى هدایتگر براى امتم تعیین كنم كه پس از من به وسیله او راهنمایى شوند، و آن، روزى است كه خداوند در آن روز، دین را كامل ساخت و نعمت را بر امتم به كمال و تمام رساند و اسلام را به عنوان دین، برایشان پسندید.»

كلام دیگر پیامبر(ص) كه فرموده بود: «به من تهنیت بگویید، به من تهنیت بگویید.» (2) نیز نشان دهنده همین عید بودن روز غدیر در كلام حضرت رسول است.

خود امیرالمومنین(ع) در ادامه خط پیامبر، این روز را عید گرفت و در سالى كه روز جمعه با روز غدیر مصادف شده بود، در ضمن خطبه عید فرمود:

«خداوند متعال براى شما مومنان، امروز دو عید بزرگ و شكوهمند را مقارن قرار داده است كه كمال هر كدام به دیگرى است، تا نیكى واحسان خویش را در باره شما كامل سازد و شما را به راه رشد برساند و شما را دنباله رو كسانى قرار دهد كه بانور هدایتش روشنایى گرفته‏اند و شما را به راه نیكوى خویش ببرد و به نحو كامل از شما پذیرایى كند. پس جمعه را محل گردهمایى شما قرار داده و به آن فراخوانده است، تا گذشته را پاك سازد و آلودگیهاى جمعه تا جمعه را بشوید، نیز براى یادآورى مومنان و بیان خشیت تقوا پیشگان مقرر ساخته است و پاداشى چند برابر پاداشهاى مطیعان در روزهاى دیگر قرار داده و كمال این عید، فرمانبردارى از امرالهى و پرهیز از نهى او و گردن نهادن به طاعت اوست. پس توحید خدا، جز با اعتراف به نبوت پیامبر(ص) پذیرفته نیست و دین، جز با قبول ولایت به امر الهى قبول نمى‏شود و اسباب طاعت خدا جز با چنگ زدن به دستگیره‏هاى خدا و اهل ولایت، سامان نمى‏پذیرد. خداوند در روز غدیر، برپیامبرش چیزى نازل كرد كه بیانگر اراده‏اش در باره خالصان و برگزیدگان است و او را فرمان داد كه پیام را ابلاغ كند و از بیماردلان و منافقان هراس نداشته باشد و حفاظت او را عهده دار باشد... .

(تا آنجا كه فرمود:)رحمت خدا برشماباد! پس از پایان این تجمع، به خانه‏هایتان برگردید و به خانواده خود، وسعت و گشایش دهید و به برادران خود نیكى كنید و خداوند را بر نعمتى كه ارزانى‏تان كرده، سپاس گویید. باهم باشید، تا خداوند هم متحدتان سازد، به یكدیگر نیكى كنید، تا خداوند هم الفت شما را پایدار كند، از نعمت الهى به یكدیگر هدیه دهید، آن گونه كه خداوند برشما منت نهاده و پاداش آن را در این روز، چندین برابر عیدهاى گذشته و آینده قرار داده است. نیكى دراین روز، ثروت را مى‏افزاید و عمر را طولانى مى‏كند. ابراز عاطفه و محبت به هم در این روز، موجب رحمت و لطف خدا مى‏شود. تا مى‏توانید، در این روز از وجودتان خرج خانواده و برادرانتان كنید و در برخوردها و ملاقاتها ابراز شادمانى و سرور كنید...» (3)
آیین عید غدیر و ائمه

ائمه اهل‏بیت(علیهم السلام)، این روز را شناخته و شناسانده و آن را عید نامیدند و همه مسلمانان را به عید گرفتن آن دستور دادند و فضیلت آن روز و ثواب نیكوكارى در آن را بیان كردند.

فرات بن احنف مى‏گوید: به امام صادق(ع) عرض كردم: جانم فدایت! آیا مسلمانان عیدى برتر از عید فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند؟ فرمود: آرى! با فضیلت ترین، بزرگترین و شریفترین روز عید نزد خداوند، روزى است كه خدا دین را در آن كامل ساخت و برپیامبرش محمد (ص) این آیه را نازل فرمود: (الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا)گفتم: آن كدام روز بود؟ فرمود: هرگاه یكى از پیامبران بنى‏اسرائیل مى‏خواست جانشین خود را تعیین كند و انجام مى‏داد، آن روز را عید قرار مى‏دادند. آن روز، روزى است كه پیامبر اكرم(ص) على(ع) را به عنوان هادى امت نصب كرد و این آیه نازل شد و دین كامل گشت و نعمت خدا بر مومنان، تمام شد. گفتم: آن روز، كدام روز از سال است؟ فرمود: روزها جلو و عقب مى‏افتد، گاهى شنبه است، گاهى یك شنبه، گاهى دوشنبه، تا... آخر هفته. گفتم: در آن روز، چه كارى سزاوار است كه انجام دهیم؟ فرمود: آن روز، روز عبادت و نماز و شكر و حمد خداوند و شادمانى است، به خاطر منتى كه خدا بر شما نهاد و ولایت ما را قرار داد . دوست دارم كه آن روز را روزه بگیرید. (4)

حسن بن راشد از امام صادق(ع)روایت مى‏كند كه: به آن حضرت عرض كردم: جانم فدایت! آیا مسلمانان را جز عید فطر و قربان، عیدى است؟ فرمود: آرى اى حسن! بزرگتر و شریف‏تر از آن دو. پرسیدم: چه روزى است؟ فرمود: روزى كه امیرالمومنین(ع) به عنوان نشانه راهنما براى مردم منصوب شد. گفتم: فداى شما! در آن روز چه كارى سزاوار است كه انجام دهیم؟ فرمود : روزه مى‏گیرى و برپیامبر و دودمانش درود مى‏فرستى و از آنان كه در حقشان ستم كردند، به درگاه خدا تبرى مى‏جویى. همانا پیامبران الهى به اوصیاء خویش دستور مى‏دادند روزى را كه جانشین تعیین شده، «عید» بگیرند. پرسیدم: پاداش كسى كه آن روز را روزه بگیرد چیست؟ فرمود: برابر با روزه شصت ماه است. (5)

عبدالرحمان بن سالم نیز از پدرش روایت كرده كه: از حضرت صادق(ع) پرسیدم: آیا مسلمانان غیر از جمعه، قربان و فطر، عیدى دارند؟ فرمود: آرى، عیدى محترم‏تر. گفتم: چه روز؟ فرمود : روزى كه حضرت رسول(ص)، امیرالمومنین(ع) را به امامت منصوب كرد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» . عرض كردم: آن روز، چه روزى است؟ فرمود: به روزش چه كاردارى؟ سال در گردش است، ولى آن روز، هیجدهم ذى‏حجه است. پرسیدم: در آن روز شایسته است چه كارى انجام شود؟ فرمود: در آن روز، با روزه و عبادت و یادكردن محمد و آل محمد، خداوند را یاد مى‏كنید . همانا پیامبراكرم(ص) توصیه فرمود كه مردم این روز را عید بگیرند. پیامبران همه چنین مى‏كردند و به جانشینان خود وصیت مى‏كردند كه روز تعیین جانشین را عید بگیرند. (6)

امام صادق(ع) نیز روزه غدیرخم را برابر با صد حج و عمره مقبول نزد خداوند مى‏دانست و آن را «عید بزرگ خدا» مى‏شمرد.

در «خصال» صدوق از مفضل بن عمر روایت شده كه: به حضرت صادق(ع) عرض كردم: مسلمانان چند عید دارند؟ فرمود: چهارعید. گفتم: عید فطر و قربان و جمعه را مى‏دانم. فرمود: برتر از آنها روز هیجدهم ذى‏حجه است. روزى كه پیامبر خدا(ص)،(دست)حضرت امیر(ع) را بلند كرد و او را حجت بر مردم قرار داد. پرسیدم: دراین روز، چه باید بكنیم؟ فرمود: با آنكه هرلحظه باید خدا را شكر كرد، ولى دراین روز، به شكرانه نعمت الهى باید روزه گرفت. انبیاى دیگر نیز این گونه به اوصیاى خود سفارش مى‏كردند كه روز معرفى وصى را روزه بدارند و عید بگیرند .

در حدیث دیگرى در «مصباح» شیخ طوسى» (7) امام صادق(ع) آن روز را روزى عظیم و مورد احترام معرفى كرده است كه خداوند حرمت آن را برمومنان گرامى داشته و دینشان را كامل ساخته و نعمت را برآنان تمام نموده است و در این روز، با آنان عهد و میثاق خویش را تجدید كرده است. امام، غدیرخم را روز عید و شادمانى و سرور و روز روزه شكرانه دانسته كه روزه‏اش معادل شصت ماه از ماههاى حرام (محرم، رجب، ذى قعده و ذى حجه)است.

در حدیثى دیگر است كه، حضرت صادق(ع) در حضور جمعى از هواداران و شیعیانش فرمود: آیا روزى را كه خداوند، با آن روز، اسلام را استوار ساخت و فروغ دین را آشكار كرد و آن را براى ما و دوستان و شیعیانمان عید قرار داد، مى‏شناسید؟ گفتند: خدا و رسول و فرزند پیامبر داناتر است، آیا روز فطر است؟ فرمود: نه. گفتند: روز قربان است؟ فرمود: نه، هرچند این دو روز، بسیار مهم و بزرگند، اما روز «فروغ دین» از اینها برتر است، یعنى روز هیجدهم ذى حجه... . فیاض بن محمدبن عمر طوسى در سال 259(در حالى كه خودش 90 سال داشت.)گفته است كه حضرت رضا(ع) را در روز غدیر ملاقات كردم، درحالى كه در محضر او جمعى از یاران خاص وى بودند و امام(ع) آنان را براى افطار نگاه داشته بود و به خانه‏هاى آنان نیز طعام و خلعت و هدایا، حتى كفش و انگشتر فرستاده بود و وضع آنان و اطرافیان خود را دگرگون ساخته بود و پیوسته فضیلت و سابقه این روز بزرگ را یاد مى‏فرمود.

محمدبن علاء همدانى و یحیى بن جریح بغدادى مى‏گویند:

ما به قصد دیدار احمدبن اسحاق قمى (از اصحاب امام عسكرى(ع» در شهر قم به درخانه‏اش رفته، در زدیم. دختركى آمد. از او در باره احمد بن اسحاق پرسیدیم. گفت: او مشغول عید خودش است، امروز عید است. گفتیم: سبحان الله! عید شیعیان چهارتاست: عیدقربان، فطر، غدیر و جمعه. (8)

این نیز نشان دهنده سیره عملى بزرگان شیعه، نسبت به این روز فرخنده است. امید است كه جامعه شیعى، با اهتمام ورزیدن به عید ولایت و رهبرى، رشد خودشان را نشان دهند و با تكریم این حبل المتین استوار شیعه، دین خویش را نسبت به بنیادهاى اعتقادى ادا كنند.

پى‏نوشتها:

1ـبه نقل از علامه امینى در جلد 3 الغدیر

2ـشرف المصطفى، ابو سعید خرگوشى

3ـمصباح المتهجد، صفحه 524

4ـتفسیر فرات بن ابراهیم كوفى، در سوره مائده

5ـكافى، ج 1، ص 303

6ـهمان، ص 204

7ـهمان، ص 513

8ـالغدیر، ج 3، به نقل از مختصر بصائر الدرجات

مأخذ: مجله كوثر شماره 37
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

زمینه‏هاى تاریخى حادثه غدیر

زمینه‏هاى تاریخى حادثه غدیر

مجید عارف

با حلول ماه ذى القعده سال دهم هجرى،رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و سلم تصمیم خود را جهت زیارت خانه خدا و اداى فریضه حج با مسلمانان در میان نهاد.این خبر به سرعت در شهر مدینه و اطراف آن منتشر گردید و علاوه بر آن به گوش مسلمانان دیگر كه در نقاط مختلف عربستان زندگى مى‏كردند رسید،به طورى كه در اندك زمان هزاران نفر براى برگزارى فریضه حج در كنار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم حاضر شدند.

در بیست و پنجم ذى القعده كاروان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با شمار زیادى از مسلمانان كه مورخان تعداد آنها را تا صد هزار نفر و یا اندكى بیشتر ذكر كرده‏اند،از مدینه به قصد مكه خارج گردید.این عده غیر از كسانى بودند كه از نقاط دیگر عربستان از جمله ساكنان مكه و آبادیهاى اطراف آن‏به حج گزاران ملحق شدند.

شیخ مفید در كتاب الارشاد آورده است:

پس از برخورد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با مسیحیان نجران و جریان مباهله،حجة الوداع به وقوع پیوست.اندكى قبل از این پیشامد،پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم على علیه السلام را به یمن فرستاد تا خمس گنجینه‏ها و معادن را از اهالى آنجا بگیرد و آنچه را كه مسیحیان نجرانـاز حله و پولـمتعهد شده بودند،دریافت كند.حضرت على علیه السلام به محل مأموریت خود عزیمت كرد.رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به كس دیگر غیر از على علیه السلام در این كار اعتماد نكرد و در میان مردم هیچكس را شایسته این كار ندید .حضرتش على علیه السلام را به عنوان نایب خود به این سفر گسیل داشت،زیرا درباره انجام مأموریتى كه بر عهده‏اش گذاشته بود،آسوده خاطر بود.

در همین ایام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آهنگ حج نمود و پس از آنكه جمعیت زیادى از مدینه و اطراف آن با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همراه شدند،آن حضرت در بیست و پنجم ذى القعده از مدینه خارج گردید.همزمان با آن رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نامه‏اى به على علیه السلام كه در یمن به سر مى‏برد ارسال كرد و در آن به آن حضرت سفارش كرد كه از یمن به مكه آید،اما در مورد نوع حج خود و چگونگى نیت آن مطلبى براى على علیه السلام ننوشت.

به هر حال،رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در جمع مسلمانان به سوى مكه به راه افتاد و حضرت على علیه السلام نیز با سپاهى كه همراهش بودند،از یمن به سمت مكه حركت نمود.حضرتش با نزدیك شدن به مكه،سپاه را به شخصى سپرد و خود جهت دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به سرعت روانه گشت به طورى كه موفق شد قبل از ورود به مكه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را ملاقات كند و درباره سفر خود و حله‏ها و هدایایى كه آورده بود گزارشى تقدیم نماید.رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ضمن اظهار خرسندى از دیدار على علیه السلام از او سؤال كرد كه:اى على،به چه نیتى احرام بستى؟على علیه السلام در پاسخ گفت :اى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شما براى من ننوشته بودى كه خود به چه نیتى احرام خواهى بست،من به نیت شما آگاه نبودم،از این رو به هنگام احرام و تلبیه نیتم را به نیت شما پیوند زدم و گفتم:بار خدایا،من به همان نیتى احرام مى‏بندم كه رسول تو بسته است و سى و چهار شتر نیز براى قربانى با خود آورده‏ام.رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:الله اكبر!من شصت و شش شتر براى قربانى آورده‏ام.تو در حج و مناسك و انجام قربانى با من شریك هستى.اكنون بر احرام خود باش و به سوى لشكر باز گرد و آنان را سریعا بیاور تا در مكه به هم ملحق گردیم.

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم جهت انجام مناسك حج چند روزى در مكه به سر برد.آن حضرت در روز عرفهـو به روایتى در روز عیدـخطبه‏اى در جمع مسلمانان ایراد فرمود كه در آن همگان را به رعایت تقواى الهى،تعهد به ارزشهاى اخلاقى و مراعات حقوق یكدیگر سفارش نمود. (1) پس از آن رسول گرامى صلى الله علیه و آله و سلم تصمیم گرفت كه مكه را به قصد مدینه ترك گوید.فرمان حركت صادر گردید و بار دیگر خیل عظیم مردم به همراهى پیامبر خود مكه را به قصد مدینه پشت سر گذاشتند.هنگامى كه این كاروان عظیم به نزدیك جحفه رسید،امین وحى الهى در نقطه‏اى به نام غدیر خم فرود آمد و این آیه را به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نازل كرد كه:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس ان الله لا یهدى القوم الكافرین. (2)

یعنى:اى پیامبر!آنچه را از سوى پروردگارت نازل شده است،به مردم برسان.و اگر چنین نكنى،رسالت او را انجام نداده‏اى.و خداوند تو را از(خطرهاى احتمالى)مردم حفظ مى‏كند.و خداوند جمعیت كافران را هدایت نخواهد كرد.

با نزول این آیه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور داد كه كاروان از حركت باز ماند و با این فرمان،مسلمانان كسانى را كه در پیشاپیش قافله در حركت بودند،به بازگشت دعوت كردند و كسانى كه در عقب بودند نیز به تدریج،به دیگران پیوستند.

هنگام ظهر فرا رسیده بود و هوا به شدت گرم بود،به طورى كه مردم قسمتى از عباى خود را بر سر و قسمتى دیگر را به زیر پا افكندند.وقت نماز فرا رسید و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به آنان اطلاع داد كه همه باید براى شنیدن پیام تازه‏اى آماده شوند.در اینجا مسلمانان منبرى از جهاز شتران ترتیب دادند و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر بالاى آن قرار گرفت و خطبه تاریخى خود را به شرحى كه خواهد آمد،ایراد فرمود. (3)
خطبه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در غدیر خم:

علامه امینى در كتاب«الغدیر»با استفاده از مدارك معتبر،خطبه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در غدیر خم چنین گزارش كرده است:

حمد و ثنا مخصوص خداست.از او یارى مى‏طلبیم.و به او ایمان داریم.و بر او توكل مى‏كنیم .و از بدیها و اعمال نارواى خود به او پناه مى‏بریم.گمراهان را جز او راهنمایى نیست.و هر كس را كه هدایت كرد،گمراه كننده‏اى براى او نخواهد بود.گواهى مى‏دهم كه معبودى جز او نیست و محمد صلى الله علیه و آله و سلم بنده و پیامبر اوست.

هان اى مردم!نزدیك است كه دعوت حق را لبیك گویم و از میان شما بروم.من مسئولم و شما نیز مسئولید،اینك اندیشه و گفتار شما درباره من چیست؟

در این هنگام مردم گفتند:گواهى مى‏دهیم كه تو رسالت خود را انجام دادى و براى ما كوشش نمودى.خداوند تو را پاداش نیك دهد...

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پس از اندكى فرمود:همانا من در انتقال به سراى دیگر بر شما سبقت خواهم گرفت،اما دو چیز گرانمایه در میان شما مى‏گذارم.بیندیشید كه با این دو چیز چگونه رفتار مى‏نمایید.

در اینجا یك نفر از میان جمعیت گفت:یا رسول الله،منظور از آن دو چیز گرانبها و ارجمند چیست؟

رسول اسلام صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:یكى كتاب خدا كه بزرگتر است و وسیله ارتباط شما با خداوند است.و آن دیگر كه كوچكتر است،عترت و اهل بیت من است.و خداوند به من خبر داده است كه این دو از هم جدا نمى‏شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.هان اى مردم !از آن دو پیشى نگیرید و از پیروى از هر دو كوتاهى نكنید كه هلاك خواهید شد.

در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دست على علیه السلام را گرفت و بالا برد به طورى كه زیر بغل هر دو نمایان گردید.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مسلمانان را به این صورت مورد خطاب قرار داد كه:

«ایها الناس!من اولى الناس بالمؤمنین من انفسهم؟»یعنى:اى مردم چه كسى از مردم به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است؟گفتند:خدا و رسولش داناترند.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:همانا خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم و من بر آنان از خودشان سزاوارترم.

سپس فرمود:

«من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و آل من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله...»

یعنى:هر كس من مولاى اویم،على مولاى اوست.

خداوندا،دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.محبوب بدار آن كس را كه او را محبوب دارد و مبغوض دار آن كس كه او را مبغوض دارد.یارانش را یارى كن و واگذارندگان او را واگذار.و او را معیار و میزان حق قرار ده.

سپس فرمود:

«الا فلیبلغ الشاهد الغائب».

یعنى:آگاه باشید،حاضران بایستى این امر را به غایبان برسانند.

هنوز جمعیت پراكنده نشده بودند كه بار دیگر جبرئیل نازل گشت و این آیه را بر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرود آورد كه:

الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا.

یعنى:امروز آیین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما برایتان پسندیدم.

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم با نزول این آیه فرمود:الله اكبر بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من.

در این هنگام مردم نزدیك شدند و به على علیه السلام به جهت این مقام و منزلت تهنیت گفتند .و از جمله كسانى كه قبل از دیگران به على علیه السلام تبریك گفتند ابوبكر و عمر بودند كه گفتند:به تو باد اى پسر ابو طالب كه مولاى ما و مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى!

سپس حسان بن ثابت از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم اجازه خواست كه در این باره شعرى بگوید.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به او اجازه فرمود و او اشعارى سرود كه ترجمه قسمتى از آن به شرح زیر است:

ـپیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به آنان در روز غدیر ندا داد.و چه سزاست نداى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را شنیدن.

ـفرمود:مولاى شما و پیامبر شما چه كسى است؟و آنها بدون چشم پوشى و اغماض گفتند كه:

ـخداى تو مولاى ماست و تو پیامبر مایى.و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم كرد.

ـپیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به على گفت:برخیز،زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كرده‏ام.

ـو سپس فرمود:هر كس من مولا و رهبر اویم،این مرد مولا و رهبر اوست،شما هم از سر صدق و راستى از او پیروى كنید.

ـدر این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عرض كرد:بار خدایا،دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار...

پس از آنكه حسان بن ثابت شعر خود را سرود،رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم جمله معروف خود را درباره حسان به زبان آورد كه:«تا وقتى كه با زبان خود ما را یارى مى‏كنى روح القدس موید تو است». (4)

پس از پایان مراسم تعیین جانشین در سرزمین غدیر خم،مسلمانان برخاستند و هر گروه و دسته‏اى به جانب مقصدى روانه گشت.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و عده زیادى كه از مدینه به همراه آن حضرت آمده بودند نیز راه مدینه را در پیش گرفتند به طورى كه هنوز سال دهم به پایان نرسیده بود وارد مدینه شدند.و چندى بعد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به بستر بیمارى افتاد كه به رحلت آن سرور انجامید،در صورتى كه اندكى قبل از آن تكلیف جانشین و رهبرى پس از خود را تعیین كرده بود.

پى‏نوشتها:

1) جهت اطلاع از این خطبه بنگرید به السیرة النبویة معروف به سیره ابن هشام 4/ 250

2) سوره مائده 67

3) ارشاد شیخ مفید 1/158 ـ 165 با اندكى تلخیص و نیز بنگرید به اعلام الورى 1/ 259 ـ263 سیرة المصطفى / 693 مبحث غدیر خم.

4) براى اطلاع بیشتر از خطبه رسول خدا(ص) در روز غدیر و تفصیل ماجرا بنگرید به الغدیر 1/ 31 ـ 34 با ترجمه فارسى سیرة المصطفى / 693 نقل از منابع مختلف اهل سنت ارشاد شیخ مفید 1/ 165، فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام / 512 ـ 518

غدیر در آیینه قرآن و روایات ص 5
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

ازدواج‏هاى پیامبر ( ص)

ازدواج‏هاى پیامبر ( ص)

حجةالاسلام و المسلمین محمد محمدى اشتهاردى‏
فلسفه تعدّد ازدواج‏هاى پیامبر اعظم(ص)
معاندین اسلام از قدیم و ندیم خواسته‏اند با طرح تعدّد ازدواج‏هاى پیامبر اسلام (ص) آن را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه، و تهمت‏هاى ناروا قرار دهند، و از آن با آب و تاب و رنگ و لعاب افسانه‏ها بسازند، و به پندار خود با این گونه ترفندها و شگردها، به اسلام ضربه بزنند، و گاهى بى شرمى را به جایى رسانده‏اند که آن حضرت را داراى حرم سرا با زن‏هاى متعدد دانسته و وانمود کنند که آن بزرگوار به امور جنسى اهمیت بسیار مى‏داد، و بخشى از زندگیش در این راستا خلاصه مى‏شد. و با القاء چنین شبهه‏اى حریم پاک‏ترین و زاهدترین و کامل‏ترین انسان‏ها را لکه دار سازند، با این که خانه‏هاى محقر گلین، و غالباً اجاره‏اى و غیر قابل سکونت، به هیچ وجه به شیوه حرم سرایى این سازگار نخواهد بود، در اینجا با تبیین و تشریح گوشه هایى از فلسفه تعدد ازدواج‏هاى پیامبر(ص) نظر شما را به بى اساسى این شبهه و مغرضانه بودن آن از سوى دشمنان جلب مى‏کنیم.

ازدواج در بیست و پنج سالگى با بیوه‏اى چهل ساله
پیامبر اکرم (ص) در میان قوم خود و مردم جزیرة العرب، زیباترین، با وقارترین، پاک‏ترین و خوش قامت‏ترین انسان‏ها بود، چنان که پدرش عبدالله و مادرش آمنه، از نظر جمال و کمال زبانزد همه مردم بودند. آن حضرت پانزده سال قبل از هجرت در حالى که بیست و پنج سال از عمرش گذشته بود، با بانویى بیوه به نام خدیجه (س) که بنا به مشهور قبلاً دو شوهر کرده، و از دنیا رفته بودند، و چهل سال از عمرش مى‏گذشت ازدواج کرد، و با توجه به این که حضرت خدیجه (س) در سال دهم بعثت در شصت و پنج سالگى از دنیا رفت، پیامبر (ص) بیست و پنج سال با او زندگى کرد، و تا او بود با هیچ زنى ازدواج نکرد.(1)
تاریخ نویسانى مانند: کلبى، واقدى، ابن سعد، یعقوبى، سبط بن جوزى و... بر این مطلب اتفاق نظر دارند.(2)
توضیح این که آن حضرت در عنفوان جوانى (از پانزده سالگى تا بیست و پنج سالگى) ازدواج نکرد، و از 25 سالگى با یک زن بیوه، حضرت خدیجه (س) زندگى را ادامه داد، بنابراین تا پنجاه سالگى تنها یک زن داشت. با توجه به این که از نظر کمال و جمال‏و قبیله در سطحى بود، که مى‏توانست بازیباترین و ثروتمندترین دوشیزگان ازدواج نماید. حتى مشرکان به ویژه از قبیله قریش عالى‏ترین پیشنهادها را که جنبه مادى از زرق و برق دنیا داشت توسط ابوطالب عموى پیامبر (ص) به پیامبر(ص) نمودند، مشروط به این که پیامبر(ص) دست از مبارزه با بت‏پرستى و... بردارد، اما پیامبر(ص) در عنفوان جوانى در برابر این پیشنهادها فرمود:
«اى عمو! اگر مشرکان خورشید را در کف راستم و ماه را در کف چپم بگذارند که دست از کارم بردارم دست بر نخواهم برداشت، تا این که خداوند آن را پیروز سازد، یا در این راه کشته شوم.»(3)
به راستى کسى که تا این اندازه در راه پیشرفت اسلام، آرمانى فکر کند، آیا مى‏توان به ساحت مقدس چنین کسى نسبت داشتن حرم سرا، و توجه به امور شهوانى و جنسى داد؟!

تعدّد همسران پیامبر(ص)
قبل از آن که به پاسخ شبهه مذکور بپردازیم، شایسته است به طور خلاصه به تعدد ازدواج‏هاى پیامبر (ص) اشاره کنیم. چنان که گفتیم آن حضرت در 25 سالگى با زنى چهل ساله به نام خدیجه(س) ازدواج کرد، و زندگى این دو تا 25 سال ادامه یافت، و پیامبر (ص) در پنجاه سالگى با وفات خدیجه (س) روبرو شد، بنابراین تا این هنگام اصلاً ازدواج با زنى دیگر نکرد. پس از وفات خدیجه (س) که در سال دهم بعثت رخ داد، با این که مى‏توانست در عصر خدیجه (س) و بعد از او تا یک سال ازدواج کند، و هیچ مانعى سر راه آن حضرت براى ازدواج مجدّد نبود. آیا به راستى شخصى که با وجود امکانات، سى پنج سال از شادمانى عمرش را (از 15 تا 50 سالگى) این گونه بگذراند، مى‏توان به ساحت اقدس او نسبت نارواى شهوت خواهى را روا داشت، زهى بى‏انصافى.
پیامبر (ص) یک سال بعد از رحلت خدیجه (س) در سال یازدهم بعثت با زن بیوه‏اى به نام سوده دختر ذمعه ازدواج کرد، این زن شوهرى به نام سکران بن عمر داشت که در صدر اسلام، مسلمان شده بود، و بر اثر فشار مشرکان، همراه عده‏اى به حبشه هجرت کرد، ولى در حبشه مسیحى شد، سپس در همانجا از دنیا رفت، سوده بى سرپرست ماند، شرایط به گونه‏اى بود که بى سرپرستى این زن آبرومند مهاجر، به شخصیت و کرامت او لطمه مى‏زد، پیامبر(ص) براى جبران این چالش با او ازدواج کرد، و در حقیقت سرپرستى او را بر عهده گرفت، پس از مدتى پیامبر (ص) با عایشه دختر ابوبکر، که وصلت با او یک نوع رابطه خویشاوندى با قبیله تیم مى‏شد، و همین موجب پیشرفت اسلام مى‏گردید، ازدواج نمود، و در میان همسران پیامبر(ص) تنها بانویى که دوشیزه بود(4)عایشه بود، قابل توجه این که او وقتى که همسر پیامبر(ص) شد بسیار کم سن و سال بود، و سال‏ها گذشت تا توانست یک همسر واقعى براى پیامبر(ص) باشد، این نشان مى‏دهد که ازدواج‏هاى پیامبر انگیزهاى دیگرى، و بیشتر جنبه سیاسى داشته است.
پیامبر (ص) در راستاى تثبیت اسلام در شرایطى قرار داشت که لازم بود از تمام وسایل براى شکستن اتحاد و نا مقدس دشمنان استفاده کند، که یکى از آنها ایجاد رابطه خویشاوندى از طریق ازدواج با قبایل طوایف مختلف بود، زیرا محکم‏ترین رابطه در میان عرب جاهلى، رابطه خویشاوندى به حساب مى‏آمد، و داماد قبیله را همواره از خود مى‏دانستند، و دفاع از او را لازم، و تنها گذاشتن او را گناه مى‏شمردند. رسوبات این تعصب حتى سال‏ها بعد از اسلام ادامه داشت، تا آنجا که در سال 61 هجرى در ماجراى کربلا، شمربن ذى الجوشن که با امّ‏البنین مادر حضرت ابوالفضل(ع) خویشاوندى داشت، در روز تاسوعا براى حضرت عباس و برادران مادریش، امان نامه آورد، که از طرف آن حضرت به شدّت رد شد.(5)
پیامبر (ص) تا در مکه بود همین دو همسر (عایشه و سوده) را داشت، با توجه به این که از هیچ کدام از آنها داراى فرزند نشد. پس از آن که آن حضرت به مدینه هجرت کرد، تا سال چهارم با زنى ازدواج نکرد، در سال چهارم یک حادثه‏اى که بیشتر جنبه عاطفى و رعایت حریم کرامت زن بود، باعث گردید که پیامبر(ص) با زن بیوه‏اى به نام ام سلمه که داراى چند یتیم بود ازدواج کرد. ماجرا چنین بود که ام سلمه (هند دختر امیه مخزومى) دختر عاتکه عمّه پیامبر(ص) بود، او که دختر عمه پیامبر (ص) بود با ابوسلمة بن عبدالاسد ازدواج کرد، ابوسلمه در جنگ احد که در رکاب پیامبر(ص) با دشمن مى‏جنگید به سختى مجروح شد، و پس از گذشت هشت ماه از جنگ احد، بر اثر همان جراحات به شهادت رسید، روزى پیامبر(ص) به عنوان تسلیت به ام سلمه و بچه‏هایش، به خاطر شهادت شوهرش ابوسلمه، به خانه ام سلمه آمد، و او را دلدارى داده و به او تسلیت گفت. و در حق او چنین دعا کرد: «خدایا اندوه ام سلمه را برطرف ساز، و مصیبت او را (در مورد از دست دادن شوهرش) به برتر از آن عوض بده.»
وقتى که عدّه ام سلمه (چهار ماه و ده روز) تمام شد، عده‏اى از او خواستگارى کردند، جواب منفى داد، تا این که رسول خدا (ص) از او خواستگارى کرد، او که مایل به رسول خدا (ص) بود، گفت: «من یک زن سالمند هستم، به علاوه چند یتیم دارم...» پیامبر(ص) در مورد سن و سال او فرمود: سن من بیشتر از تو است، و در مورد یتیمان، از آنها سرپرستى مى‏کنم، غصه آنها را نخور. سرانجام ام سلمه با پیامبر (ص) ازدواج کرد، و همسر پیامبر(ص) گردید(6) بنابراین ازدواج پیامبر(ص) با ام سلمه، جنبه عاطفى و سرپرستى، و حفظ کرامت و شخصیت دختر عمه‏اش ام سلمه را داشت.
یکى از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) ازدواج با حفصه دختر عمربن خطاب بود، که در سال سوم یا چهارم هجرت رخ داد، او قبلاً همسر خنیس بن خدانه، هم سوگند و هم پیمان با آل خطّاب بود، با حفصه دختر عمر ازدواج کرد، او از مسلمانان صدر اسلام بود، و همراه مهاجران به حبشه هجرت کرد، سپس همراه همسرش پس از هجرت رسول خدا (ص) به مدینه، هجرت به مدینه کرد، و در جنگ بدر حضور داشت، و در جنگ احد که در سال سوم هجرت رخ داد از مجاهدان پر تلاش بود، مجروح شد، سپس بر اثر همین جراحت جنگى به شهادت رسید.(7)
پیامبر (ص) با این زن بیوه نیز ازدواج کرد، ازدواج آن حضرت با حفصه، به عمر بن خطاب آرامش داد، و موجب پیوستگى پیامبر(ص) به دودمان عدى شد، که از نظر سیاسى نقش مهمى در پیشرفت اسلام، و نابودى موانع سر راه آن حضرت گردید.
طبق نقل بعضى خنیس شوهر حفصه در سال سوم هجرت در مدینه از دنیا رفت، پس از اتمام عدّه حفصه، عمر ازدواج او را به ابوبکر پیشنهاد کرد، ابوبکر جواب منفى داد، سپس به عثمان پیشنهاد کرد، عثمان نیز جواب مثبت نداد، عمر به عنوان شکایت به مجضر پیامبر (ص) آمد، پیامبر(ص) براى آرامش عمر (و جذب او و دودمانش) به او فرمود: «شخصى بهتر از عثمان با حفصه ازدواج مى‏کند.» آنگاه دستور داد تا حفصه را برایش خواستگارى نمودند(8)بنابراین ازدواج پیامبر (ص) با حفصه نیز جنبه سیاسى عاطفى داشت، و با پیشنهاد و درخواست خود عمر، و براى آرامش او انجام پذیرفت.
یکى دیگر از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) که آن هم جنبه عاطفى و سیاسى داشت، ازدواج آن حضرت با ام حبیبه دختر ابوسفیان بود. توضیح این که ام حبیبه که نامش رمله بود، با این که دختر ابوسفیان و خواهر معاویه بود، در همان سال‏هاى اول بعثت، اسلام را پذیرفت، و با شوهرش عبیدالله که او نیز مسلمان شده بود، بر اثر فشار و آزار مشرکان، همراه گروهى به حبشه هجرت نموده و به پادشاه حبشه به نام نجاشى پناهنده شدند. ولى پس از مدتى شوهرش عبیدالله در حبشه به مسیحیت گروید و مسیحى شد، سرانجام در همان حبشه از دنیا رفت، ام حبیبه بى سرپرست ماند، پیامبر(ص) از بى سرپرستى و رنج‏هاى ام حبیبه در راه اسلام، آگاه شد، و دریافت که او نیاز به سرپرست مهربان دارد، تا چالش رنج‏هاى او جبران گردد، نامه‏اى براى نجاشى شاه حبشه نوشت، و از او خواست که ام حبیبه را برایش خواستگارى کند.
نجاشى که پادشاه عادل بود و در باطن مسلمان شده بود، به نامه پیامبر(ص) احترام کرد، و ام حبیبه را براى پیامبر(ص) خواستگارى نمود. ام حبیبه با کمال میل پاسخ مثبت داد، و خالدبن سعید یکى از مسلمانان را وکیل نمود که او را به عقد ازدواج پیامبر (ص) در آورد، عقد اجرا شد، و نجاشى در مراسم عقد به مسلمانان مهاجر ولیمه داد. وقتى این خبر به ابوسفیان رسید گفت: «محمد(ص) دامادى است که او را رد نمى‏کنند.»
جالب این که ام حبیبه به قدرى شیفته اسلام و پیامبر(ص) بود، وقتى که به مدینه به محضر رسول خدا (ص) آمد و به او پیوست، پس از مدتى در ماجراى صلح حُدیبیّه (که در سال ششم هجرت رخ داد) ابوسفیان براى تمدید صلح، به مدینه به خانه پیامبر(ص) آمد، خواست بر روى تشک پیامبر(ص) بنشیند، ام حبیبه از او جلوگیرى کرد، و گفت: «تو مشرک و نجس هستى و نمى‏توانى در این مسند بنشینى، زیرا این مسند جایگاه پاک‏ترین افراد است»(9)
آیا به راستى رواست چنین بانویى رها شود و بر گرامتش ضربه برسد، با این که او افتخار مى‏کرد که به چنین موقعیتى رسیده و همسر پیامبر (ص) شده است، به علاوه این ازدواج مى‏توانست زمینه‏اى براى جذب خاندان ابوسفیان به اسلام گردد، و دست‏کم آزار و کارشکنى این خاندان را نسبت به آن حضرت و آیین اسلام کاهش دهد.
یکى دیگر از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) با جُویْریه بود، توضیح این که در سال ششم هجرت به پیامبر(ص) خبر رسید حارث بن ابى ضرار (پدر جویریه) رییس قبیله بنى مصطلق در صدد جمع آورى اسلحه و سرباز، براى یورش به مدینه است، پیامبر اکرم (ص) با یاران خود به سوى آن قبیله براى جلوگیرى از گزند آنها حرکت کرد، و در کنار چاه مریسیع به جنگ با آنها پرداخت، آنها با دادن ده نفر کشته و مقدارى غنائم جنگى و چند اسیر، عقب نشینى کردند.
در میان اسیران بانویى به نام جویریه دختر حارث به عنوان کنیز، سهمیه یکى از رزمندگان به نام ثابت بن قیس شد. ثابت با جویریه مکاتبه کرد، یعنى قراردادى بست که اگر فلان مبلغ پول به اقساط بپردازد، قیس او را آزاد خواهد کرد. او مقدارى از مبلغ مورد مکاتبه را پرداخت، و از دادن بقیه درمانده شد، به محضر پیامبر مهربان (ص) رسید، و از او تقاضاى کمک براى آزادى کامل خود کرد. حضرت به او قول مساعد داد که هم با دادن بقیه بدهکارى او، وى را آزاد سازد، و پس از آزادى، با او ازدواج کند، او خوشحال شد، و همین پیشنهاد تحقق یافت. مسلمانان وقتى که دیدند جویریه همسر پیامبر(ص) شده به احترام او هر کس سهمیه خود از اسیران طایفه او را آزاد نموده، و در نتیجه صد نفر دودمان بنى مصطلق آزاد شدند، پدر جویریه که براى آزادسازى دخترش به مدینه رهسپار مى‏شد، پس از دیدن معجزه‏اى (که یک خبر غیبى بود) به اسلام گروید، و به طفیل او و دخترش گروهى از طایفه بنى مصطلق مسلمان شدند.(10)
چنانکه ملاحظه مى‏کنید این ازدواج نیز پربرکت براى مسلمین و دودمان بنى مصطلق بود، همین وصلت باعث گرایش جمعى به اسلام، و رفع و دفع شورش گروهى به اسلام گردید. هم جنبه عاطفى و سیاسى داشت و هم جنبه نظامى و آتش بس و صلح. یکى دیگر از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) ازدواج با ماریه قبطیه (به عنوان ملک یمین و کنیز) بود، توضیح این که پیامبر اعظم (ص) در سال هفتم هجرت براى شاهان و رؤساى کشورها نامه نوشت و آنها را دعوت به اسلام نمود، یکى از این نامه‏ها را براى مقوقس رئیس قبطیان که مسیحى بود و در اسکندریه مصر سکونت داشت نوشت، او به نامه پیامبر(ص) و نامه رسان آن حضرت، حاطب بن ابى بلْتعه احترام شایان کرد، ولى براى حفظ سلطنتش، اسلام را نپذیرفت، و به جاى آن هدایاى بسیار نفیس از جمله سه کنیز که یکى از آنها ماریه قبطیه بود به محضر پیامبر(ص) فرستاد، پیامبر(ص) هدایاى او را پذیرفت.(11)
پیامبر(ص) با ماریه که با برادرش مسلمان شده بود، و افتخار ازدواج با آن حضرت را داشت، ازدواج کرد، و با این ازدواج شخصیت او را بالا برد، و از کنیزى، به عنوان همسر رسول خدا(ص) ارتقاء یافت و در ماه ذیحجه سال هشتم هجرت از آن پسرى به نام ابراهیم شد، ولى ابراهیم یک سال و دو ماه یا یک سال و شش ماه بیشتر عمر نکرد، و در سال دهم هجرت از دنیا رفت.(12) بنابراین ازدواج با ماریه نیز به عنوان کنیز بود، موجب حفظ کرامت ماریه مى‏شد، که از دیار مصر به مدینه آمده بود، و نیاز شدید به پناهگاه مطمئن و آرام بخشى داشت.
یکى از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) با میمونه دختر حارث بن حزن هلالى، خواهر ام الفضل همسر عباس عموى پیامبر(ص) بود. توضیح این که میمونه بیوه‏اى بود که قبلاً دو شوهر کرده بود، و آخرین بانویى بود که در سال هفتم هجرت در حالى که آن حضرت حدود 59 سال داشت، همسر پیامبر(ص) گردید. او در مکه مى‏زیست، و عباس عموى پیامبر(ص) عقد او را براى پیامبر(ص) اجرا نمود. میمونه و خواهرانش از زنان با ایمان بودند، پیامبر(ص) آنها را اهل بهشت معرفى کرد. میمونه از محبان حضرت على (ع) بود و روایاتى در شأن آن حضرت، از پیامبر(ص) نقل کرده است.(13)
از قرائن و شواهد استفاده مى‏شود که میمونه پس از مرگ شوهران سابقش، بى سرپرست بود، و نیاز به پناهگاهى داشت، عباس عموى پیامبر(ص) او را که خواهر همسرش بود، به عقد ازدواج پیامبر(ص) درآورد، تا زندگیش سروسامان یابد. یکى از همسران پیامبر(ص) که در قرآن در شأن او آیه‏اى نازل شد، ام شریک است، این بانو که در صفاء مى‏زیست، بعد از شوهرش ابوعکر مسلمان شد، ابوعکر به مدینه هجرت کرد، ولى از دنیا رفت، او که تنها مانده بود، و مشرکان فهمیده بودند که ام شریک نیز مسلمان شده، بسیار او را مورد آزار و شکنجه قرار دادند که داستان طولانى است، سرانجام خود را که بیوه‏اى بى سرپرست بود، و نیاز شدید به پناهگاه داشت، به مدینه رسانید، و خدمت پیامبر(ص) رسید و عرض کرد: «من مدتى است که شوهر ندارم، اینک به محضرت آمده‏ام تا خود را به تو ببخشم.»
پیامبر(ص) فرمود: «فعلاً صبر کن تا از طرف خداوند دستورى برسد» طولى نکشید که آیه 50 سوره احزاب نازل شد، که بخشى از آن چنین است: «و امْرأةً مؤمنةً انْ وهبتْ نفسها للنّبىّ انْ اراد النّبىُّ انْ یستنْکحها خالصةً من دون المؤمنین ؛ هرگاه زن با ایمانى خود را به پیامبر(ص) ببخشد (و مهرى براى خود قائل نشود) چنانچه پیامبر(ص) بخواهد، مى‏تواند با او ازدواج کند، اما چنین ازدواجى تنها براى تو (اى پیامبر) مجاز است، نه سایر مؤمنان.»
در پایان آیه مى‏فرماید: «لکیْلا یکون علیک حرج ؛ این براى آن است که (در راه رسالت) مشکلى براى تو (اى پیامبر) نبوده باشد. و بتوانى مسؤولیت‏هاى خود را ادا کنى.» «و دستت براى تأمین نیاز نیازمندان، و جواب شادآفرین به آنها باز باشد، و در این جهت محدودیتى نداشته باشى. البته این موضوع از مختصات پیامبر(ص) است.»
بدون شک این گونه زنان مى‏خواستند به افتخار معنوى همسرى پیامبر(ص) برسند، و این موضوع تنها براى پیامبر(ص) مجاز شد، که بیشتر جنبه عاطفى و حفظ کرامت زن را داشته است.
یکى دیگر از ازدواج‏هاى پیامبر(ص) ازدواج با زینب دختر جحش، دختر عمه پیامبر(ص) است، که در قرآن به آن اشاره شده است، او بانویى با جمال و با کمالى بود، همراه پیامبر(ص) از مکه به مدینه هجرت نمود. روزى خواهرش را نزد رسول خدا (ص) فرستاد و توسط او به پیامبر(ص) پیشنهاد ازدواج کرد، ولى پیامبر(ص) زیدبن حازثه غلام آزاد شده خود را براى ازدواج با او پیشنهاد کرد. زینب نخست تمایل به ازدواج با زید را نداشت، ولى پس از نزول آیه 36 احزاب که بیانگر اطاعت از پیامبر(ص) است، زینب پیشنهاد پیامبر (ص) را پذیرفت، پیامبر(ص) او را به عقد ازدواج زیدبن حارثه درآورد. ولى طولى نکشید که زینب که از خاندان قریش بود، با زید که سابقه بردگى داشت، نتوانست زندگى کند، و ناسازگارى بین آنها آشکار گردید. و زید خواهان طلاق او شد، چنان که آیه شریفه «فلمّا قضى زیدٌ منها وطراً؛(14)هنگامى که زید به طور کامل از زینب، کامیاب و سیر شد و بى نیاز گردید.» به این مطلب دلالت دارد.سرانجام زید، زینب را طلاق داد. پس از آن که عده او گذشت، پیامبر(ص) با او ازدواج کرد. قرآن فلسفه ازدواج پیامبر (ص) با زینب را چنین بیان مى‏کند: «زوّجنا کها لکیلا یکون على المؤمنین حرج فى ازواج ادعیائهم...؛(15) او را به همسرى تو در آوردیم تا مشکل براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده هایشان هنگامى که طلاق گیرند نباشد.»
بنابراین با توجه به اینکه زید پسر خوانده پیامبر(ص) بود، و مردم خیال مى‏کردند که پسر خوانده در احکام مانند پسر حقیقى است، و نمى‏توان با زن طلاق داده او ازدواج کرد. پیامبر(ص) براى شکستن این سنّت خیالى جاهلى، با زینب ازدواج کرد، تا سنت‏شکنى کرده باشد.
در عین حال یهودیان به پیامبر(ص) تهمت زدند که خود مى‏گوید ازدواج زن پسر حرام است، ولى خودش با زینب زن پسر خوانده‏اش ازدواج نموده است، در رد آنها آیه 4 و 5 سوره احزاب نازل گردید، که ترجمه‏اش این است: «خداوند فرزند خوانده‏هاى شما را فرزند حقیقى شما قرار نداده است، این سخن شما است که به دهان خود مى‏گویید (سخنى بى پایه و باطل) اما خداوند حق را مى‏گوید و به سوى حق هدایت مى‏کند، آنها را به نام پدرانشان بخوانید، که این کار نزد خدا عادلانه‏تر است...»
ازدواج‏هاى دیگرى نیز پیامبر(ص) داشته که خداوند به خاطر مصالح و امورى به او چنین اجازه‏اى داده بود، و هیچ کدام به خاطر مسایل جنسى و امور شهوانى نبوده است، بلکه جنبه انسانى، فرهنگى، عاطفى، سیاسى، شکستن سنت‏هاى باطل، و سرپرستى ایتام و ضعیف نوازى و امورى از این قبیل بوده است. حتى در بعضى از تواریخ مى‏خوانیم که پیامبر(ص) با زنان متعددى ازدواج کرد، و جز مراسم عقد، و یا صرف خواستگارى چیزى انجام نشد، و این امور به خاطر آن بود که زنان بى نوا با همین اندازه با پیامبر(ص) احساس افتخار و شخصیت کنند، و روحیه عزّتمندى خود را حفظ نمایند.

نتیجه و جمع بندى
از مجموع مطالب یاد شده چنین نتیجه مى‏گیریم که ازدواج‏هاى متعدد پیامبر(ص) بر اثر یکى یا چندى از شرایط و مصالح زیر بوده است.
1- پیامبر (ص) در 25 سالگى با بیوه‏اى 40 ساله ازدواج نمود، و تا آخر عمر او یعنى 25 سال تنها همسرش بود، و پس از پنجاه سالگى که دوران کهولت را مى‏گذراند، با زنان متعدد ازدواج نموده است، و این خود حاکى است که جنبه‏هاى دیگر غیر از امود جنسى مد نظر آن حضرت بوده است.
2- در میان همسرانش تنها یکى از آنها (عایشه) باکره بوده است، و ازدواج با او جنبه سیاسى داشته است.
3- ازدواج او با همسرانى مانند ام حبیبه دختر ابوسفیان، یا حفصه دختر عمر، به خاطر تقویت اسلام، و حمایت قبیله آنها از آن حضرت، و ایجاد اختلاف در بین صفوف دشمنان و تضعیف آنها بوده است.
4- بعضى از ازدواج‏هاى آن حضرت جنبه ترحّم و حفظ کرامت و شخصیت زنان بوده است.
5- و بعضى دیگر به عنوان سرپرستى زن‏هایى که شوهرشان به شهادت رسیده، و بچه‏هایى داشتند، جهت سرپرستى آنها و یتیمانشان بوده است.
6- بعضى افتخار ازدواج با آن حضرت را داشتند، و وضع آنها به گونه‏اى بود، که جواب منفى آن حضرت در آنها عقده حقارت ایجاد مى‏کرد، و از زندگى فلج مى‏نمود، خداوند این محدودیت را از او برداشته بود، و با اجازه به او، موجب رفع مشکلات زنان بى نوا مى‏شد.
7- بعضى از این ازدواج‏ها به خاطر شکستن سنت‏هاى جاهلى بوده است.
8- و بعضى صرفاً در مراسم عفد یا خوستگارى متوقف شده، و همین موجب آثار مثبت براى آن زنان شده است.
9- بعضى از ازدواج‏هاى آن حضرت براى رفع یک سلسله مشکلات و گره گشایى اقتصادى فرهنگى و اخلاقى و سیاسى بوده است، محیط عصر پیامبر(ص)، و سایه افکندن بعضى خرافات جاهلى نیز مى‏طلبید که پیامبر(ص) با سرپنجه تدبیر از جمله ازدواج، به تبدیل محیط جاهلى بپردازد.
10- بعضى از ازدواج‏ها، براى کاستن عداوت، و طرح دوستى با اقوام، یا گسترش اسلام و جذب دشمنان بود، چنانکه در ازدواج با جویریه از طایفه بنى مصطلق رخ داد، با توجه به این که در آن عصر، ازدواج‏ها بسیار ساده و خودمانى، و دور از هرگونه تشریفات و دست اندازها انجام مى‏شد، و تعدد زن براى افراد یک امر عادى بود، به طورى که گاهى همسر اول به خواستگارى همسر دوم مى‏رفت.

پى‏نوشت‏ها: -
1. کشف الغمه، ج 2، بحارالانوار، ج 16، ص 19.
2. شیخ محمد هادى الیوسفى ؛ موسوعة التاریخ الاسلامى، چاپ مؤسسه الهادى، ج 1، ص 333 و 334.
3. سیره ابن هشام، ج 1، ص 285، تاریخ طبرى، ج 2، ص 65، کامل ابن اثیر، ج 1، ص 489.
4. اقتباس از بحارالانوار، ج 22، ص 191.
5. مقتل ابن نما، ص 28.
6. شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعه، ج 2، ص 284 و 285 ؛ اسدالغابه، ج 5، ص 218 و 589.
7. سیره ابن هشام، ج 1، ص 274 (پاورقى).
8. اسدالغابه، ج 5، ص 25، اصابه، ج 4، ص 264، بحار، ج 22، ص 202.
9. اسدالغابه، ج 5، ص 420، ج 1، ص 325.
10. اقتباس از احمدى میانجى، مکاتیب الرسول، ج 1، ص 100 و 101.
11. منتهى الآمال، ج 1، ص 80.
12. ریاحین الشریعه، ج 2، ص 324.
13و14. احزاب، آیه 37.

پاسدار اسلام ـ ش 296 - مرداد 85
منبع

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

عصمت پیامبران

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

شبهات متکلمین پیرامون عصمت و نقد آنها

علامه مجلسي (رحمه الله) با گردآوري آرا و اقوال متكلّمان، بحث زيبا و جالبي را در بحارالأنوار ارايه داده است.
گروهي از خوارج به نام "ازارقه" پيروان "ابو راشد، نافع بن ازرق" (م 65 هـ.ق) گناه را براي پيامبران ممكن دانستند و در عين حال معتقد بودند كه هر گناهي كفر است.

گروه ديگري به نام "حشويه" از پيروان "محمّد بن كرام" كه بر جبر و تشبيه (مشبهه) اجماع دارند، معتقدند كه ممكن است پيامبران مرتكب گناهان بزرگ شوند؛ هم پيش از بعثت و هم پس از آن.

برخي از گروه معتزله مي گويند: ممكن است كه پيامبران، پيش از بعثت، مرتكب گناهان كبيره شوند، ولي پس از بعثت روا نيست. برخي ديگر معتقدند كه جايز نيست پيامبران مرتكب گناهان بزرگ شوند، نه پيش از بعثت و نه پس از آن؛ ولي گناهان كوچكي كه سبب نفرت مردم نباشد، ضرري ندارد و ارتكاب آن جايز است؛ زيرا كمي ثواب و پاداش، (به دليل ارتكاب گناهان كوچك) به صدق رسالت و پذيرش آن، زياني وارد نمي كند.
اشاعره معتقدند كه بر پيامبران، ارتكاب گناهان، پس از بعثت، مطلقاً ممنوع است (عمدي يا سهوي) و نيز گناهان كوچك عمدي ممنوع است، ولي سهواً ممنوع نيست؛ به شرط عدم اصرار و اقرار. اما پيش از بعثت منعي ندارد.

صاحبان تفكر كلامي مسئله ي رسالت را مبتني بر قاعده لطف دانسته، مي گويند: خداي سبحان هر كاري كه انسان را از گناه دور و به طاعت نزديك كند، انجام مي دهد، مانند فرستادن پيامبران. آنان عصمت انبیا را نیز با همین قاعده تبيين كرده، آن را به امري بیروني استناد داده، مي گو يند: چون در صورت عدم عصمت، وثوق مردم سلب مي شود، پیغمبر يا امام با يد معصوم باشد؛ نه در مسائل علمي اشتباه كند و نه در مسائل عملي مرتكب خلاف شود. ا ين حد متوسط يا ضعیفی است براي اثبات عصمت پیامبر يا امام كه ره آورد تفكر كلامي است و مناسب با سطح دلیلي است كه اصل رسالت يا امامت را ثابت مي كند.

دلایل علامه حلّی بر وجوب عصمت و سخن علامه قوشچی
علامه حلّي (رحمه الله) نگاشته است:
گروه "معتزله"، ممكن دانسته اند كه پيامبران سهواً يا تأويلا ً مرتكب گناه كوچك شوند. "اشاعره"، معتقدند كه ممكن است پيامبران مرتكب گناهان بزرگ و كوچك شوند، مگر كفر و دروغ.
"اماميّه" بر اين باورند كه واجب است پيامبران از همه ي گناهان بزرگ و كوچك معصوم باشند؛ به چند دليل:
1. هدف از بعثت پيامبران، ايجاب مي كند كه آنان معصوم باشند؛ زيرا مردم اگر كذب و معصيت و دروغ را بر پيامبران روا بدارند، بايد در امر و نهي و كردار آنان نيز روا بدارند، در اين صورت، بر اوامر و نواهي آنان گردن نمي سپارند و زير بار نمي روند و اين خود، نقض غرض بعثت است.
2. پيامبر "واجب الإطاعة" است. پس، هرگاه روا باشد كه معصيتي انجام دهد، يا بايد مردم از او پيروي كنند يا نه؟ اگر پيروي نكنند، فايده بعثت از بين رفته است و اگر واجب باشد از او پيروي كنند، بايد معصيت انجام دهند. پس، هم پيروي واجب است و هم ضد آن.
3. هرگاه ممكن باشد پيامبران معصيتي مرتكب شوند، بر مردم واجب است كه نهي از منكر انجام دهند كه اين امر سبب آزار آنان مي شود.

"ملا علي قوشچي" در شرح خويش بر تجريد الإعتقاد، پس از ذكر سه وجه بالا، بر آن شش وجه ديگر افزوده و گفته است: "اگر پيامبران معصوم نباشند و روا باشد كه از آنان گناهي صادر شود، لازم مي آيد كه:
1. شهادت پيامبر، مردود باشد؛ زيرا به مجرد صدور گناه، فاسق مي شود و شهادت فاسق، به دو دليل در اسلام مردود است؛ اجماع و آيه ي "...إن جاءكم فاسقٌ بنبأٍ فتبيّنوا..." (حجرات/6).

2. اگر روا باشد كه پيامبري گناه كند، او مستحق عذاب و لعنت و سرزنش است و ـ نعوذ باللّه ـ مشمول اين آيات خواهد شد: "...ألا لعنةُ اللّه علي الظّالمين..." (هود/18) و "...لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون" (صف/2) و "أتأمرون النّاس بالبر وتنسون أنفسكم..." (بقره/44) حال آن كه مي دانيم هيچ يك از اين ها در حق پيامبران روا نيست.

3. اگر پيامبر گنه كار باشد، نمي تواند به عهد و ميثاق نبوت دست يازد؛ زيرا خداوند متعالي مي فرمايد: "...لاينال عهدي الظالمين" (بقره/124) پس او ظالم است و ظالم، به عهد نبوّت و امامت، نايل نخواهد آمد.

4. اگر ممكن باشد كه پيامبران معصيت كنند، از گروه "مُخلَصين" (به فتح لام) نيستند و شيطان را رسد كه آنان را گمراه كند و فريب دهد؛ چنان كه گفت: "لأُغوينّهم أجمعين * إلاّ عبادك منهم المُخلَصين" (حجر/39-40) و رد اين سخنان، اِجماعي است؛ يعني پيامبران هرگز گِرد معاصي نمي گردند؛ چنان كه قرآن كريم، شهادت به اخلاص ابراهيـم و يعقوب (عليهماالسلام) داده و فرموده است: "إنّا أخلصناهم بخالصةٍ ذكري الدّار" (ص/46). درباره ي حضرت يوسف (عليه السلام) مي فرمايد: "إنّه من عبادنا المخلَصين" (یوسف/24) پيامبران داراي صفت اخلاصند.

5. اگر معصيت آنان را ممكن بدانيم، لازم مي آيد كه از حزب و گروه شيطان و شيطانيان باشند؛ حال آن كه مي دانيم كه چنين چيزي نيست و شيطان كم تر از آن است كه در حريم پاك پيامبران نفوذ كند.

6. اگر روا باشد كه پيامبري گناه انجام دهد، از خيرات و خوبي ها عقب مانده و به آن ها شتاب نكرده است؛ حال آن كه خداوند مي فرمايد: "...فاستبقوا الخيرات..." (بقره/148) و نيز مي فرمايد: "و سارعوا إلي مغفرة من ربّكم..." (آل عمران/133) و آنان را جزو برگزيدگان و خوبان به حساب مي آورد: "وإنّهم عندنا لمن المصطفَيْن الأخيار" (ص/47).
حاصل آن كه بر پايه ي تالي فاسدهاي فراواني كه به آن ها اشاره شد، واجب است كه پيامبران و پيشوايان دين (عليهم السلام) معصوم باشند.

منبع

 
+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

اسلام و خاتمیت

اسلام و خاتمیت

تهیه و تنظیم از :
واحد پاسخ به سوالات ، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

همسران پیامبر (ص) و فلسفه تعدد زوجات آن

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

نگاهی گذرا به زندگانی حضرت زهرا (س)

نگاهی گذرا به زندگانی حضرت زهرا (س)

حضرت زهرا (س)‏تهیه و تنظیم از :
واحد پاسخ به سوالات ، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ های برگزیده ویژه ماه رمضان

پاسخ های برگزیده ویژه ماه رمضان

جلد کتاب تهیه و تنظیم از :
واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ به شبهات عزاداری

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ های برگزیده ویژه ماه محرم

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

اهل حق

اهل حق

طرح جلد کتاب اهل حقتهیه و تنظیم از :
واحد پاسخ به سوالات ، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

توبه ، تولدی دوباره

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

وضو از دیدگاه مذاهب اسلامی

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

خودکشی چرا؟

خودکشی چرا؟

تهیه و تنظیم از :
واحد پاسخ به سوالات ، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

ترسیمی از زندگی برزخی

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 6


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 5


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 4


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 3


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 2


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان 1


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

چند دیدگاه در رابطه با حقیقت نفخ صور

قرآن انسانها را به یکى از مظاهر قدرت و چیرگى مطلق خدا راهنمایى مى کند، و آن وقتى است که در صور مى دمند و بر اثر آن تمام آفریدگان در کمتر از یک چشم برهم زدن بیهوش مى شوند، و کسى به هوش نمى ماند مگر بعضى از مردم که فرشتگان آنها را از آن دمیدن محافظت مى کنند و شاید شهیدان در میان ایشان باشند.
" و نفخ فی الصور فصعق من فی السماوات و من فی الأرض إلا من شاء الله ثم نفخ فیه أخرى فإذا هم قیام ینظرون؛ و در صور دمیده شود. پس هر که در آسمان ها و هر که در زمین است جز آن ها که او بخواهد بیهوش مى شوند. و بار دیگر در آن دمیده شود، ناگهان از جاى برمى خیزند و مى نگرند." سوره ی زمر، آیه ی 68
یکی از مهمترین وقایع مربوط به قیامت واقعه نفخ صور است که درباره ی آن در کتب تفسیری و عقاید، مباحث زیادی مطرح شده است که از جمله این مطالب مربوط به تبیین حقیقت نفخ صور است.
در واقع به لحاظ معنای لغوی نفخ صور به معنای دمیدن در شیپور و مانند آن است که خداوند در قرآن کریم وعده داده است قیامت با آن به وقوع می پیوندد و برای آن دو نفخه بیان کرده است نفخه اول که همه موجودات آسمان و زمین را می میراند (نفخ إماته) و نفخه دیگری که همه را زنده کرده و در قیامت حاضر می کند (نفخ إحیاء) اما حقیقت صور به چه معناست و منظور از دمیدن در آن چیست؟
آیا این تعبیر یک تعبیر حقیقی است و اسرافیل که از فرشتگان مقرب الهی می باشد با یک شیپور مثل شیپورهای معمولی قیامت را برپا می کند؟ یا این که حقیقت صور اسرافیل که برای ما ناشناخته است و در قالب این کلمات به نوعی بیان تشبیهی است برای ما توضیح داده شده است؟ یا مطلب به گونه ای دیگر است؟
بایستی گفت در این رابطه چند دیدگاه وجود دارد:
الف: برخی در این رابطه به ظاهر آیات اکتفا کرده و می گویند نفخه صور به همان معنای ظاهری اش به دست حضرت اسرافیل واقع می شود (نهایتا اندازه و شکل این شیپور با شیپور های معمولی متفاوت است همچنان که در روایات هم این مطلب آمده است) اما چگونگی آن بر ما پوشیده است و دلیلی نداریم که بگوییم شیپوری(به معنای عرفی و مادی آن) در کار نخواهد بود و یا منظور قرآن در این زمینه چیز دیگری است.

ب: دیدگاه اول در این رابطه می گوید این تعبیر قرآن صرفا تعبیری مجازیست و خداوند در قرآن دنیا و عالم هستی را به یک قافله و یا لشکر تشبیه کرده که به امر خداوند می میرند و زنده می شوند همان گونه که دمیدن شیپور در این دنیا همین کار را می کند.
ایشان می گویند تعبیر قرآن تعبیر کنایى زیبایی است از حوادث ناگهانی و همزمان، زیرا "نفخ" به معنی دمیدن و" صور" به معنی" شیپور" یا شاخ میان تهی است که معمولا براى حرکت قافله یا لشکر، یا براى توقف آنها به صدا در می آوردند، البته آهنگ این دو با هم متفاوت بود، شیپور توقف، قافله را یک جا متوقف می کرد، و شیپور حرکت، اعلام شروع حرکت قافله بود.
این تعبیر ضمنا بیانگر سهولت امر است و نشان می دهد که خداوند بزرگ با یک فرمان که به سادگی دمیدن در یک شیپور است اهل آسمان و زمین را می میراند و با یک فرمان که آنهم شبیه به "شیپور رحیل و حرکت" است همه را زنده می کند.

ج: دیدگاه دیگری که در این رابطه وجود دارد معتقد است کلمات قرآن در این رابطه تعابیری مجازی و کنایی نیستند و به بیان دیگر استعمال نفخ صور برای وقایع زمان قیامت یک استعمال حقیقی است.
این دسته برای گفتار و دیدگاه خود ابتداء مقدمه ای مطرح می کنند، ایشان می گویند: ما وقتی الفاظ و کلمات برای معانی به کار می بریم در واقع چه کار می کنیم؟
ایشان مطلب خود را با این سؤال و پاسخ خود به آن آغاز می کنند، این دسته در ادامه می گویند در پاسخ این سؤال دو گونه می توان صحبت کرد یک حالت این است که بگوییم وقتی ما کلماتی را برای یک معنایی به کار بردیم یعنی مثلا به چیزی که نور افشانی می کند گفتیم چراغ خصوصیات آن چیز را هم در واقع در نظر گرفته ایم و با توجه به آن خصوصیات به آن گفته ایم چراغ به گونه ای که اگر آن خصوصیات در کار نباشد دیگر نتوان به آن چیز چراغ گفت حتی اگر نور افشانی کند.
اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم مثل این که در قدیم به وسیله ای که فتیله ای را از درون مایع قابل اشتعالی عبور داده و روشنایی ایجاد می کرده چراغ می گفته اند اگر به سؤال بالا بدین شکل پاسخ داده شود باید بگوییم اگر وسیله ای نور افشانی کند ولی درون آن از فتیله و مایع قابل اشتعال خبری نباشد به آن چراغ نمی توان گفت چرا که ما وقتی به آن وسیله چراغ می گفتیم این خصوصیات را نیز در نظر گرفته بودیم.
این در حالی است که پاسخ دیگری نیز برای این سؤال قابل فرض است و آن این که در نام گذاری و به کار بردن کلمات درباره اشیاء و مفاهیم حقیقت آن اشیاء مد نظر ماست نه خصوصیات آن از قبیل جنس شکل رنگ وسعت و... با این فرض اگر زمانی وسیله ای مثل لامپ اختراع شد که نور افشانی می کند هرچند فتیله و... ندارد اما حقیقت چراغ را دارد و می توان به آن چراغ گفت.
با این مقدمه این دسته می گویند اینکه شیپور هایی که ما تا کنون دیده ایم دارای خصوصیاتی بوده اند که زنده کردن و میراندن از آن ها بر نمی آید و یا دمیدن حضرت اسرافیل در آن ها معنا نمی دهد به معنا نیست که وسیله در اختیار حضرت اسرافیل باشد که همان کار شیپور را بکند اما توانایی میراندن و زنده کردن موجودات را هم داشته باشد.
آیة الله جوادی آملی نیز در تفسیر موضوعی خود به این مطلب و این که در صورتی که دیدگاه ما در رابطه با وضع الفاظ (به کاربرد کلمات) هر یک از این دو نظر باشد نتیجه متفاوت خواهد بود و دیدگاه دوم را صحیح می شمرند ایشان می فرمایند: "اگر این شیپور از جنس نور باشد و ارواح انسان ها در آن قرار گیرد، بنابراین، که الفاظ برای معانی ابتدایی و محسوس وضع شده است (پاسخ اول) باید نام شیپور بر آن از باب تشبیه باشد، ولی بنا بر مبنای صحیح که الفاظ برای ارواح و اهداف معانی وضع شده، و هیچ کدام از مصادیق خاص در زمان ها در این امر دخالت ندارد، اطلاق آن بر وسیله نوری از سنخ حقیقت است، نه مجاز مرسل با تشبیه(نقل با کمی تصرف)

د: دیدگاه بعدی در این رابطه با توجه به تعابیر دیگری که در قرآن از نفخ صور شده است به بررسی حقیقت نفخ صور پرداخته و آن را عبارت از کلمه محیی و ممیت الهی دانسته است.
توضیح آن که: عرفا برای خداوند تبارک و تعالی اسماء و صفاتی قائل هستند به این نحو که تجلی و ظهور حضرت حق در عالم هستی تحت یکی از اسماء و صفات او خواهد بود مثلا صفت رازقیت الهی با روزی دادن به موجودات تجلی میابد و...
از سوی دیگر برخی موجودات عالم هستی که مخلوق و ساخته دست آن حقیقت کامل وجود هستند ممکن است به گونه ای خلق شده باشند که مظهر صفات الهی باشند یعنی با اذن خدا همان افعال را انجام دهند اما در راستای اراده الهی، مثل فرشتگانی که در قرآن به آن ها تدبیر کنندگان امر گفته شده است " فالمدبرات أمرا؛ آنهایى سوگند که امور را تدبیر مى کنند." سوره ی نازعات، آیه ی 5، یا این که برخی مخلوقات دیگر در مسیر کمال خود می توانند به مرتبه ای برسند که خداوند یک یا چند صفت خود را به او افاضه کند به گونه ای که با اذن خداوند بتواند همان افعال حضرت حق را انجام دهند و مظهر آن اسم وصفت الهی شوند مانند حضرت عیسی (ع) که مظهر صفت محیی (زنده کننده) خدا بود و با اذن خداوند مرده را زنده می کرد و یا به اشیاء بی جان جان می بخشید
"أنی قد جئتکم بآیة من ربکم أنی أخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فأنفخ فیه فیکون طیرا بإذن الله و أبرئ الأکمه و الأبرص و أحی الموتى بإذن الله؛ من به سوى شما آمدم با معجزه اى از ناحیه پروردگارتان، و آن این است که از گل برایتان چیزى به شکل مرغ مى سازم، سپس در آن مى دمم بلادرنگ و به اذن خدا مرغى مى شود و نیز کور مادر زاد و برص را شفا مى دهم و مرده را به اذن خدا زنده مى کنم" سوره ی آل عمران، آیه ی 49.
با این مقدمه این دیدگاه می گوید: از صور در بعضی از آیات قرآن به الفاظ دیگری نیز تعبیر شده است ،یک جا از آن به "ندای منادی" تعبیر می کند: " و استمع یوم یناد المناد من مکان قریب * یوم یسمعون الصیحة بالحق ذلک یوم الخروج؛ گوش کن در آن روزی که منادی از فاصلة نزدیکی ندا می کند. در آن روزی که صیحة آسمانی را به حق می شنوند آن روز، روز خروج است، در آن روز از قبرها خارج می شوند. سوره ی ق، آیه ی42 و 41.
"نداء"دارای معنای اصیلی است، و گوش فرا دادن به آن نیز دارای حقیقت و واقعیتی است. کسی می تواند استماع کند و از سماع ندا بهرمند شود که زنده باشد؛ مرده که نمی تواند استماع کند و چیزی را بشنود. و از طرفی می دانیم که این ندا به مردمان مرده می شود و بواسطة آن زنده می گردند.
از اینجا بدست می آید که ندا همان کلمه ی إحیاء است، و اسرافیل به واسطه ی اسم محیی که زنده کننده است ندا در می دهد، و آن حیات و زندگی عین استماع و شنیدن است.
پس در آن صوری که دمیده می شود و مردم می میرند، کلمه ی ممیت است و در آن صوری که دمیده می شود و مردم زنده می شوند کلمة محیی است که به دست إسرافیل صورت می گیرد. " هو الذی یحی و یمیت فإذا قضیأمرا فإنما یقول له کن فیکون؛ اوست خدائی که زنده میکند و می میراند؛ پس زمانی که بخواهد امری را اجرا کند فقط می گوید به او: باش! پس او خواهد بود." سوره ی غافر، آیه ی 68. اراده خدا بر احیای موجودات، احیای آن هاست؛ و اراده ی خدا بر اماته ی موجودات اماته آن هاست.
نکته: برخی از مفسرین اساسا صور را به معنای شیپور نگرفته اند بلکه احتمال داده اند صور جمع صورت باشد و گفته اند در قیامت اسرافیل در صورت ها می دمد نه در شیپور (کلمه صورت در عربی دو جمع مکسر دارد هم به صورت صور و هم به صورت صور).
به عبارت ساده تر همان طور که در آیات قرآن گفته شده است خداوند در رحم مادر جنین را صورت بندی می کند و بعد از صورت بندی در آن می دمند و آن صورت حیات می گیرد و زنده می شود و حرکت می کند؛ در زمان قیامت هم خداوند عزوجل در میان قبر، مردگان را صورت بندی می نماید و در آن صورت ها می دمد و آنان را زنده می کند؛ پس صور جمع صورت است نه به معنای شیپور.
یا اینکه می توان گفت: صورت هائی که در عالم برزخ متعلق به افرادی است که از دنیا رفته اند و آن افراد دارای صورت های برزخی هستند، در آن صورت ها دمیده می شود و آدم ها زنده می گردند. بنابراین احتمال، صور به معنای شیپور و اعلام و اعلان مرگ و زندگی نیست.
در ارزشیابی این مطلب باید گفت: این احتمال نمی تواند صحیح باشد. زیرا اولا مخالف ظواهر آیات قرآن بلکه صریح آیات است، چون در نفخة اول صورت هائی نیست که در آن بدمند زیرا صورت هایی که ایشان گفته اند مربوط به بعد از مرگ است ولی در نفخه اول فرض بر این است که همه می میرند و هنوز صورتی در کار نیست و این با گفته ایشان تنافی دارد. و ثانیا این احتمال منافات دارد با مفرد آوردن ضمیر در قول خدای تعالی "ثم نفخ فیه أخری"، چرا که در صورت صحت این احتمال باید گفته می شد: ثم نفخ فیها اخری یعنی در آن «صورت ها» دمیده می شود. و ثالثا این احتمال ایجاب می کند که نصوص صریحه ی صحیحه ی وارده از ائمه معصومین علیهم السلام را که در آن صور به معنای شیپور است بدون جهت و بدون دلیل رد کنیم.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

دلایل تجویزکنندگان خطا بر پیامبران و پاسخ آن

در طول تاریخ، مخالفان عصمت پیامبران، یک رشته آیات قرآنی را دستاویز خود قرار داده و با آنها بر عدم عصمت پیامبران عموما و عدم عصمت پیامبر اسلام خصوصا، استدلال کرده و اذهان را مشوب و آلوده ساخته اند و این نوع از آیات، دستاویزی برای گروهی شده است که پیوسته می خواهند شخصیتهای الهی را از آن مقام و منزلتی که دارند، پائین بیاورند، و مناصب نبوت و رسالت و امامت را در ردیف مقامات اجتماعی قرار دهند، اکنون لازم است پیرامون این نوع از آیات، به گونه ای بحث و بررسی کنیم و در نتیجه مخالفان را خلع سلاح سازیم:

1- آيه ي "وإذا رأيت الّذين يخوضون في اياتنا فأعرِض عنهم حتّي يخوضوا في حديث غيره وإمّا يُنسينّك الشّيطان فلا تقعد بعد الذكري مع القوم الظالمين" (انعام/68)؛ و چون گروهي را ديدي كه براي خرده گيري و طعن زدن در آيات ما گفت وگو مي كنند، از آنان دوري گزين تا در سخني ديگر وارد شوند و چنانچه شيطان فراموشت ساخت، پس از آن كه يادآور كلام خدا شدي، ديگر با گروه ستم گران مجالست مكن.

"طبري" و همفكران او گمان مي كنند كه شيطان را در ساحت مقدّس پيامبران راهي است تا آنان را به فراموشي مبتلا، و وارد جرگه گفت وگوي ستم گران كند؛ حال آن كه اين گمان صد در صد باطل است؛ زيرا قرآن بارها پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را در ظاهر مورد خطاب قرار داده، ولي مقصود او مردم و امّت پيامبر مي باشند و در مورد بحث، منظور اين است كه مبادا مردم در محافل و مجالس ستم گران و تبه كاران حاضر شوند و آيات قرآن را به باد استهزا و سخريّه بگيرند.

قرآن در اين آيه، مقصود اصلي را اين گونه تفهيم كرده است: "و قد نزّل عليكم في الكتاب أن إذا سمعتم ايات اللّه يكفر بها و يستهزءُ بها فلا تقعدوا معهم حتّي يخوضوا في حديث غيره إنّكم إذاً مثلهم إنّ اللّه جامع المنافقين و الكافرين في جهنّم جميعاً" (نساء/140)؛ به يقين خداوند بر شما در كتاب (آسماني) چنين نازل كرد كه هرگاه شنيديد آيات خدا مورد انكار و ريشخند قرار مي گيرد، با آنان منشينيد تا به سخني غير از آن درآيند؛ زيرا در اين صورت، شما هم مثل آنان خواهيد بود. خداوند، منافقان و كافران را همگي در دوزخ گرد خواهد آورد. در اين آيه، روي سخن با مردم است، نه پيامبر.

بنابراين، منظور از آيه ي پيش، نهي مردم از شركت در مجالس و محافل ظالمان است كه در آن دين و مقدّسات مذهب را به ريشخند مي گيرند. از اين رو، آيه ي مزبور دلالت بر نسيان پيامبر و نفوذ شيطان بر او ندارد؛ بلكه فقط شامل كساني است كه در دام مجالس آن چناني گرفتار مي آيند.
پس، مفاد آيه ي گذشته مانند آيه ي "...لئن أشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من الخاسرين" (زمر/65) است؛ حال آن كه طبق دليل عقلي و نقلي، پيامبران الهي، يك لحظه هم به خداوند يكتا شرك نمي ورزند.

2- آيه ي "ولاتقولنّ لشيءٍ إنّي فاعلٌ ذلك غداً * إلاّ أنْ يشاء اللّه و اذْكر ربّك إذا نسيتَ و قل عسي أن يهدين ربّي لأقرب من هذا رشداً" (کهف/23و24)؛ هرگز مگو كه من اين كار را فردا خواهم كرد،مگر آن كه بگويي: اگر خدا بخواهد (ان شاء اللّه)، و چون فراموش كردي، پروردگارت را ياد كن و بگو: اميد كه پروردگارم مرا به راهي كه نزديك تر از اين به صواب است، هدايت كند. اين آيه نيز به ظاهر، خطاب به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است و در واقع، طبق اصول و محكمات و شواهد ديگر، خطاب به مردم است.

3- آيه ي "سنقرؤك فلا تنسي * إلاّ ما شاء اللّه إنّه يعلم الجهر و ما يخفي" (اعلی/6و7)؛ ما آيات قرآن را براي تو بارها قراءت مي كنيم تا هيچ فراموش نكني، مگر آنچه خدا خواهد كه او به امور آشكار و پنهان عالم آگاه است. اين آيه مي فرمايد: اي پيامبر! تو آيات ما را هيچ به فراموش نمي سپاري، ولي قدرت مطلق خداوند، دست بسته نيست. پس، چنانچه بخواهد، مي تواند آنچه را ميخواهد از ياد تو ببرد، و خواست خداوند نيز به اين تعلق گرفته كه شما از آسيبِ نسيان مصون باشي. لذا، اِقراء پي درپي خداوند به همين منظور است.

4- وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِى إِلَيهِْم مِّنْ أَهْلِ الْقُرَى أَ فَلَمْ يَسِيرُواْ فىِ الْأَرْضِ فَيَنظُرُواْ كَيْفَ كاَنَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَدَارُ الاَْخِرَةِ خَيرٌْ لِّلَّذِينَ اتَّقَوْاْ أَ فَلَا تَعْقِلُون * حَتىَّ إِذَا اسْتَيَْسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّواْ أَنهَُّمْ قَدْ كُذِبُواْ جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَاءُ وَ لَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ.
و پيش از تو (نيز) نفرستاديم جز مردانى از اهل شهرها را كه به آنان وحى مى كرديم. * تا آن جا كه فرستادگان (از ايمان كافران ) نوميد شدند و پنداشتند كه به آنها دروغ گفته شده، در اين هنگام يارى ما به آنها رسيد. پس هر كه را خواسته بوديم نجات يافت، و عذاب ما از قوم گنهكار برگشت ندارد. (سوره ی یوسف آیات 109 – 110)
نقطه بحث و دستاویز مخالفان عصمت، جمله دوم است و آن اینکه: «وظنوا انهم قد کذبوا»: گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده است» که لازمه آن این است که گمان کردند که خدا به آنان در مساله نصرت دروغ گفته است.

تفسیر:
فرض کنید که مفاد ظاهر آیه این است که به پیامبران کذب و دروغ گفته شده و معنای اینکه به آنان دروغ گفته شده این است که خدا به آنان دروغ گفته است، زیرا وعده نصرت داده بود و نصرت انجام نگرفت، ولی باید توجه نمود که چنین نسبتی بالاتر از نسبت «اضلال» و «استهزاء» و «کید» و «مکر» به خدا که در قرآن وارد شده و برخی از شاخه های دروغ می باشد، نیست، همان طور که وجود یک چنین نسبتهایی به خدا در قرآن، ایجاد نگرانی نمی کند زیرا این نوع از آیات از قبیل «خذ الغایات و اترک المبادی» است، یعنی: «در نسبت دادن این مفاهیم به مقام ربوبی، نتایج و آثار را بگیر و مقدمات را رها کن» در خدا، لوازم و آثار «مکر» و «کید» و «استهزاء» و «اضلال» هست ولی خود آنها وجود ندارد، مثلا نتیجه «مکر» در مورد خدا هست، در حالی که خود «مکر» که کار فرد عاجز و ناتوان است، وجود ندارد.

روی این بیان در مورد آیه می گوئیم: که در این جا دو مطلب مطرح است:
1- خدا به پیامبران دروغ گفته است.
2- نتیجه این دروغگوئی چیست؟
اولی را مبادی و مقدمات می گوییم و دومی را آثار و غایات می نامیم.

در این مورد نیز مانند «مکر» و «اضلال» و....، مطلب نخست قطعا منتفی است و محال است که خدای دانا و توانا و بی نیاز از هر کس و از هر چیز، به کسی دروغ بگوید و در حالی که مطلب دوم، یعنی نتیجه دروغ گفتن که «عدم موفقیت» و به خود واگذاری است، به صورت موقت جلوه داشت و رسولان الهی خود را در حوزه «عدم موفقیت» و «خودواگذاری» دیدند و مفاد این جمله «وظنوا انهم قد کذبوا» در قلمرو زندگی آنان تجلی کرد، البته نه به معنای اینکه به آنان دروغ گفته شده، بلکه آثار و لوازم آن را که عدم موفقیت و شکست در طریق تبلیغ است در زندگی خود مشاهده و احساس کردند ولی ناگهان نصرت الهی فرا رسید، و این افکار را عقب زد.

با توجه به این مطالب روشن می گردد که آیه یک معنا بیش ندارد و هرگز مضمون آن با عصمت پیامبر مخالف نیست و هرگز نمی توان پیامبران الهی را با گمان به خلف وعده، توصیف کرد در حالی که یک فرد عادی درباره خدا چنین گمانی نمی برد، تا چه رسد به پیامبران و آموزگاران.

وحی!
در لغت عرب میان «یاس» و «استیئاس» فرق روشنی وجود دارد و آن اینکه لفظ نخست در جائی به کار می رود که نومیدی به صورت یک حالت نفسانی در قلب پدید آید و انسان به کلی مایوس گردد، در حالی که لفظ دوم به حکم معنای باب «استفعال» به معنای ظهور آثار وعلائم یاس است، به گونه ای که انسان را به یاس و نومیدی مشرف می سازد و در این معرض قرار می دهد، هر چند خود حالت یاس، در دل محقق نگردد.
به همین جهت منظور از «ظن» در آیه نیز، «در آستانه آن واقع شدن است»، نه « ظن حقیقی»، یعنی وضع آنان به پایه ای رسید که در آستانه چنین تصوراتی قرار گرفتند، و وضع و مشکلات انبوه، مجوز ان بود که هر فردی چنین فکر کند و بیندیشد.

5- وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَ لَا نَبىِ ٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنىَّ أَلْقَى الشَّيْطَنُ فىِ أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِى الشَّيْطَنُ ثُمَّ يحُْكِمُ اللَّهُ ءَايَتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فىِ قُلُوبهِِم مَّرَضٌ وَ الْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظَّلِمِينَ لَفِى شِقَاقِ بَعِيدٍ * وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُواْ بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِلىَ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ .
و پيش از تو نيز هيچ رسول و پيامبرى را نفرستاديم جز اين كه هرگاه آرزو مى كرد (و طرحى براى اهداف رسالت خود مى ريخت ) شيطان در خواسته او القاى (شبهه و يأس ) مى كرد، (اما) خدا آنچه را شيطان القا مى كرد محو مى گردانيد، سپس خدا آيات خود را استوار مى ساخت. و خدا داناى حكيم است. * تا آنچه را كه شيطان القا مى كند آزمودنى براى بيماردلان و سنگدلان قرار دهد، و ستمگران در ستيز بزرگى (با حق ) گرفتارند. * و تا دانش يافتگان بدانند، كه قرآن حق است و از جانب پروردگار توست و به آن بگروند و دل هايشان در برابر آن خاضع گردد. و خداوند بى ترديد راهنماى مؤمنان به راه راست است. (سوره ی حج، آیات 52-53-54)

نقطه استدلال مخالفان عصمت، مضمون دو آیه نخست است که می گویند: هر موقع پیامبران چیزی را تمنی می کردند، شیطان، در خواسته های آنان مداخله می کرد، آنگاه خداوند آنچه را که شیطان القا می کرد، محو و نابود می نمود.
چنین تفسیر ناروایی ناشی از عدم آگاهی از مفاد آیه است که هم اکنون با بیان سه مطلب روشن می گردد:

الف- تمنای پیامبران
تمنای پیامبران، جز گسترش آئین الهی و نشر هدایت در میان اقوام خود، چیزی دیگری نبود، آنان با تحمل انواع مصائب و شدائد و استقامت در راه هدف، نقشه هائی برای هدایت اقوام می کشیدند، و اصرار و پایمردی آنان در طول زندگی روشن ترین گواه بر این گفتار است.
قرآن درباره پیامبر اسلام می گوید: «و ما اکثرالناس ولو حرصت بمومنین» (یوسف /103).
«بیشتر مردم هر چند بر هدایت آنان حرص ورزی، ایمان نمی آورند».

ب- مداخله شیطان درتمنای پیامبران
مداخله شیطان در «تمنای پیامبران» بر دو نوع متصور است:
1- در اراده و تصمیم پیامبران، ایجاد خلل کند و آنان را با وسوسه در قلوب و با آفریدن یاس و نومیدی در فضای روح آنان، از انجام مقاصد باز دارد و بگوید: این گروه قابل هدایت نیستند و دعوت آنها بی فایده است.
این احتمال با آیات دیگر قرآن سازگار نیست، قرآن به روشنی دلالت دارد که شیطان راهی به بندگان خدا ندارد و روشن ترین مصداق «بندگان خدا» پیامبران الهی هستند، چنانکه می فرماید:
«ان عبادی لیس لک علیهم سلطان» (حجر/42) و (اسراء /65). «بر بندگان من راه و سلطه نداری».

حتی خود شیطان به روشنی اعتراف می کند که من بربندگان مخلص خدا راهی ندارم، چنانکه نقل می کند: «فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» (ص/82-83) «سوگند به عزت تو، همه بندگان تو را گمراه خواهم ساخت جز مخلصان آنها را».
سستی در طریق انجام وظائف، مصداق اغوای شیطان است که به حکم آیات پیشین، درباره پیامبران صورت نمی پذیرد.

2- مردم را بر ضد پیامبران بشوراند، و با مخالفت اقوام، نقشه های آنان را عقیم، و در دست یابی بر تمنیات ناکام سازد، این همان مداخله شیطان در آرزوهای پیامبران است که آیات قرآن بر آنها گواهی می دهد.
«یعدهم و یمنیهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا» (نساء/ 120). «شیطان به آنها وعده می دهد و به آرزوها سرگرم می سازد و جز فریب، چیزی به آنها وعده نمی دهد».
«وقال الشیطان لما قضی الامر ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم». (ابراهیم /22)
« آنگاه که کار انجام گرفت، شیطان می گوید: خدا به شما وعده درست داد و من به شما وعده دادم ولی تخلف کردم، من بر شما سلطه ای نداشتم جز اینکه شما را (به کارهای زشت) دعوت کردم، شما نیز دعوت مرا پذیرفتید بنابراین مرا سرزنش نکنید، خود را سرزنش بنمائید!».
این آیات و آیات دیگر که بیانگر تلاش شیاطین در عقیم کردن فعالیت پیامبران و تحریک مردم بر مخالفت با انوار الهی می باشد، روشن ترین گواه بر این است که مداخله شیطان در تمنیات و کارهای پیامبران، همان دعوت مردم به مخالفت و شورانیدن آنان بر ضد معلمان و آموزگاران الهی است.

ج- محو اثر مداخله شیطان
محو آثار مداخله شیطان در عقیم سازی تلاش های پیامبران، همان نصرتهای الهی است که پیوسته شامل حال پیامبران و افراد با ایمان بوده است، چنانچه می فرماید: «انا لننصر رسلنا والذین امنوا فی الحیوة الدنیا» (غافر/51). «ما پیامبران خود وافراد با ایمان را در زندگی این جهان یاری می کنیم».
گاهی محو مداخله شیطان به صورت نابود کردن دشمنان حق، و زیررو کردن سرزمین آنان و یا غرق در دریا صورت می پذیرفت، و سرانجام رسل الهی و مومنان به آنان، نجات می یافتند و این مساله در تاریخ و قصص پیامبرانی مانند نوح، لوط، شعیب و موسی و مانند آنها کاملا مشخص و روشن است.

خلاصه، خدا در این آیات سه گانه از یک سنت دیرینه حکایت کرده و یادآور می شود که:
از یک طرف، پیوسته پیامبران برای پیشبرد مقاصد الهی خود، نقشه ها و برنامه هایی می ریختند و وارد میدان عمل می شدند. از طرف دیگر: شیاطین و دشمنان سعادت انسان، از طریق وسوسه در قلوب مردم، آنان را به مخالفت و مبارزه با رسل الهی دعوت می کردند و محیط زندگی را به صورت صحنه نبرد حق و باطل در می آوردند و فریب خوردگان شیطان در تحقق مقاصد آنان، تعویق و تاخیر و آسیب و خلل ایجاد می کردند، سرانجام کمکهای غیبی فرا می رسید، و پیامبران و افراد با ایمان را کمک می کرد و سرزمین آنها را با اهلاک و نابود کردن مخالفان، پاک می ساخت.
منبع

 
 
+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

کسانی که از مردن بر اثر نفخ صور استثناء شده اند

یکی از نکات مهمی که در آیات مربوط به نفخ صور مطرح شده است استثناء افرادی در این رابطه است که از مرگ در واقعه بزرگ مصون می مانند. این مسأله در دو آیه از سوره های نمل و زمر مطرح شده که از آیات اصلی مبحث نفخ صور هستند.
در سوره زمر می خوانیم: " و نفخ فی الصور فصعق من فی السماوات و من فی الأرض إلا من شاء الله...؛ و در صور دمیده مى شود که ناگهان هر که در آسمان ها و هر کس که در زمین است مى میرند مگر کسى که خدا بخواهد ..." سوره ی زمر، 68.
همچنین در نمل آمده است:" و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الأرض إلا من شاء الله و کل أتوه داخرین؛ روزى که در صور، بدمند و هر کس در آسمان ها و هر کس در زمین است وحشت کند مگر آن کس که خدا بخواهد و همگى با تذلل به پیشگاه وى رو کنند." سوره ی نمل، آیه ی 87.
در این دو آیه به روشنی وصراحت به این مسأله تصریح شده است که در این واقعه همه بر اثر نفخ صور دچار وحشت شدید و مرگ می شوند مگر شخص یا اشخاصی که به خواست خدا زنده می مانند.
در این رابطه دو مسأله قابل بررسی است:
الف: نخست آن که این افراد برگزیده که در این آیات به ذکر استثناء شدن ایشان بسنده شده چه کسانی اند و چه خصوصیاتی دارند؟ و آیا اساسا در آیات دیگر قرآن و روایات می توان در این رابطه مطلبی یافت که به روشن شدن ابعاد مسأله کمک کند؟ یا این که این مسأله از مباحثی است که برای ما مجهول است و باید به کلیت آن ایمان بیاوریم؟
ب: مسأله دیگر این که این که آیا این استتثناء ادامه دارد یا این که این افراد برگزیده نیز بالأخره می میرند به عبارت دیگر رابطه این آیه با آیاتی نظیر آیه 57 سوره عنکبوت که میفرماید: ": کل نفس ذائقة الموت؛ هر نفسى مرگ را خواهد " که طبق آن ها همه در نظام هستی باید مرگ را بچشند غیر از ذات باری تعالی چیست؟ آیا این آیات یک قاعده کلی را بیان می کند که البته مورد استثنائی دارد که در آیات دیگر بیان شده (نظیر تبصره در قوانین معمولی) یا اینکه آن استثنائی که در دو آیه بالا مطرح شده صرفا در مورد زمان نفخ صور بوده و ممکن است بعدا به امر الهی آن افراد استثناء نیز مزه مرگ را بچشند؟

الف: افراد برگزیده چه کسانی اند؟
نکته ی مهمی که در این رابطه توجه به آن ضروری است و در بالا نیز به آن اشاره شد این است که از این دو آیه و آیات دیگر قرآن صراحتا از این افراد نام برده نشده و در باره ایشان مطلبی گفته نشده است. در المیزان نیز پس ذکر برخی اقوال به همین نکته اشاره شده است آن جا که فرموده اند: "خواننده عزیز توجه دارد که هیچ یک از این اقوال به دلیلى از لفظ آیات که بتوان بدان استناد جست مستند نیستند."
پس آن چه ما در این رابطه می توانیم به آن استناد کنیم چند چیز است یکی روایات که البته در مواردی نیز با هم متفاوت است، دیگری آیاتی که بتوان با بررسی و کنار هم گذاشتن آن آیات با آیات بالا به نتائجی رسید و دیگر حدس هایی که در این رابطه با توجه به مدلول خود این دو آیه می توان مطرح کرد.
با توجه به این مطالب در اینکه این کسان کیانند در میان مفسران گفتگو است گروهى معتقدند که آن ها جمعى از فرشتگان بزرگ خدا همچون جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل مى باشند بعضى حاملان عرش خدا را نیز بر آن افزوده اند، بعضى دیگر ارواح شهدا را که به حکم آیات قرآن " أحیاء عند ربهم یرزقون " زنده اند و در نزد پروردگارشان روزى مى برند، مستثنا دانسته اند و البته هر کدام در این رابطه برخی روایات را به عنوان مؤید خود می آورند.
در المیزان بعد از ذکر برخی از این اقوال و بیان مطلب بالا خود چند احتمال مطرح می کنند،احتمال اولی که ایشان مطرح می کنند این گونه است: "بله اگر براى خدا خلقى تصور شود که در وراى آسمان ها و زمین بوده باشند، آن وقت ممکن است بگوییم استثناء مزبور به طور منقطع آنان را استثنا کرده."(یعنی طبق این فرض افرادی که از قضیه صور استثناء شده اند اصلا جزء اهالی آسمان و زمین نیستند به این گونه استثناء ها منقطع می گویند)
در ادامه احتمال دیگر را به این شکل مطرح می کنند:" یا بگوییم مرگ عبارت است از جدایى روح از جسد، و این تنها در جانداران داراى جسد تصور دارد، و اما ارواح نمى میرند، و منظور از استثناء ایشانند، و در این صورت استثناى مزبور منقطع نیست، بلکه متصل است، چون ارواح هم در بین" من فی السماوات و من فی الأرض" هستند. مؤید این وجه بعضى از روایاتى است که از ائمه اهل بیت (ع) رسید همانند آن روایتى که در ذیل آیه ی شریفه ی " لمن الملک الیوم؛ امروز ملک از آن کیست " سوره ی مؤمن، آیه ی 16، وارد شده که فرموده اند: جوابى که در آیه آمده، یعنى جمله ی " لله الواحد القهار؛ ملک امروز همه اش از خداى واحد قهار است " سوره ی مؤمن، آیه ی 16، کلام ارواح انبیاء (ع) است، و روایاتى دیگر که این معنا را تایید مى کند.

دیدگاه علامه طهرانی(ره) در باره افراد مستثنی
علامه طهرانی(ره) در یک بررسی دقیق تفسیری و البته با توجه به برخی مبانی خاصی که در زمینه نفخ صور و عالم برزخ دارند در زمینه افرادی که در نفخ صور استثناء شده اند دیدگاهی قابل تأملی ارائه می کنند که در نوع خود جالب توجه است و فارغ از برخی اشکالاتی که در آن ممکن است به ذهن برسد می تواند برای پژوهشگران مفید باشد البته در این رابطه نیاز است ابتدا با دیدگاه ایشان نسبت به نفخ صور و عالم برزخ آشنا شویم:
علامه طهرانی(ره) با توجه به برخی آیات و ادله معتقدند در پایان جهان سه صیحه واقع می شود یک صیحه ی دنیوی که موجب انتقال موجودات از عالم دنیا به عالم برزخ می گردد که غیر از نفخ صور است و در قرآن به آن اطلاق صیحه شده است پس از آن که موجودات این دنیا به عالم برزخ وارد شدند دو نفخ صور واقع می شود که اولی موجودات برزخی را میرانده و دومی ایشان در عالم قیامت زنده می کند.
ایشان با توجه به این مبانی در رابطه با افرادی که در نفخ صور استثناء شده اند به اظهار نظر می پردازند و می فرمایند: در آیات مربوط به نفخ صور در هنگام وقوع قیامت مراد از "من فی الارض" برزخیانی هستند که در عالم صورت محبوسند، و نتوانسته اند خود را از عالم برزخ خارج کنند، و اینان اصحاب شمال هستند. و مراد از "من فی السماوات" فرشتگان و ارواح شهداء و سعدائی است که از برزخ گذشته ولی هنوز فنای در ذات احدیت پیدا ننموده اند، و اینان أصحاب یمین هستند.
حال باید دید که مراد از استثناء چیست؟ و افراد مستثنی چه کسانی هستند؟ همه می میرند "إلا من شآء الله؛ مگر آن کسانی را که خدا بخواهد"
لابد باید آن ها کسانی باشند که از فرشتگان و از ارواح اصحاب یمین و خوبان بالاتر و برتر بوده، و باید آنقدر تاب و توان داشته باشند تا صیحه ی شدیدی که از صور بر می خیزد و مردم برزخ را می کشد در قلب و گوش آنها هیچ اثر نگذارد؛ آن صیحه ای که ملک الموت را می میراند و جبرائیل و میکائیل و تمام فرشتگان مقرب را هلاک می کند در آنان بدون أثر باشد؛ نه آنها را بکشد و نه به وحشت و فزع اندازد.
همان گونه که گفتیم، این استثناء در دو آیه از سورة نمل و زمر آمده است.
حال در هر یک از این دو آیه جداگانه بحث نموده، و مراد از استثناء را از قرائن و أمارات محفوفه به حول و قوه ی خدا نشان خواهیم داد. اما در آیه 87 سوره نمل "و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الارض إلا من شآء الله و کل أتوه داخرین؛ و روزی که در صور دمیده شود پس هر که در آسمان ها و هر که در زمین است به هراس افتد، مگر آن کس که خدا بخواهد. و جملگی خاضعانه به سوی او می آیند."
معنای إلا من شآء الله از آیات بعد استفاده می شود، چون بعد از ذکر یک آیه دیگر می فرماید: " من جاء بالحسنة فله خیر منها و هم من فزع یومئذ ءامنون * و من جآء بالسیئة فکبت وجوههم فی النار هل تجزون إلا ما کنتم تعملون؛ هر کس (عمل) نیکى آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت، و آنها آن روز از هراسى بزرگ در امانند.
* و هر کس (عمل) بدى آورد (با) صورت هایشان در آتش دوزخ واژگون شوند. (گفته مى شود:) آیا جز آنچه مى کردید سزا داده مى شوید؟" سوره ی نمل :90-89
در این آیات می فرماید کسی که حسنة انجام دهد از فزع و هراس در ایمنی است، پس کسانی که در تحت استثناء إلا من شآء الله واقع شوند و فزع آنها را شامل نگردد، افرادی هستند که حسنة آورده باشند.
و مراد از حسنه ی در این جا، مطلق حسنه است نه یک کار خوب و یا یک صفت و اخلاق خوب چون اولا اگر مراد از حسنه، فی الجمله خوبی باشد، دیگر استثناء در آیه ی فزع معنی ندارد و همه باید از فزع در امان باشند، زیرا که احدی از افراد بشر نیست مگر آنکه فی الجمله حسنة و عمل خیری از او سر زده باشد.
و ثانیا در اینجا حسنه در مقابل سیئه قرار داده شده است، و خداوند بر سیئه وعده ی جهنم داده؛ پس کسی که حسنه را با سیئه توأم نماید و نیکی و بدی را با هم در آمیزد از فزع آن روز در امان نمی باشد.
و ایمنی را که خداوند مختص اهل حسنه قرار داده است حتما باید اختصاص به افرادی داشته باشد که حسنه را به طور مطلق انجام داده باشند؛ یعنی کسانی که ذاتشان نیکو و پاکیزه و کردار و صفات و اخلاقشان به طور کلی پاک و طیب بوده باشد؛ و اینان مورد استثناء از فزع در نفخ صور هستند.
و از طرفی می دانیم خداوند سیئه و زشتی از اعمال را خبیث شمرده و محلش را دوزخ مقدر نموده است: " یجعل الخبیث بعضه على بعض فیرکمه جمیعا فیجعله فى جهنم؛ خداوند بعضی از خبیث را روی بعضی دیگر می گذارد و انباشته و متراکم می کند، و یکجا و یکپارچه در دوزخ می اندازد." سوره ی انفال، آیه ی37.
و نیز فرموده است: " الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات؛ زن های ناپاک برای مردان ناپاک، و مردان ناپاک برای زن های ناپاک هستند؛ و زن های پاک برای مردان پاک، و مردان پاک برای زن های پاک هستند. "سوره ی نور، آیه ی 26، یعنی تمام سیئات و خبیثات حکم واحدی دارند
و نیز هر کفر و نفاق و شرکی را پلیدی و رجس و نجاست شمرده است "أما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا إلیٰ رجسهم و ماتوا و هم کـٰفرون؛ و اما افرادی که در دل های آنان از امراض روحی است، پس پلیدی به پلیدی آنان افزوده می شود و در حال کفر، از دنیا می روند" سوره ی توبه، آیه ی 125.
"إنما المشرکون نجس؛ حقا این است و جز این نیست که مشرکین نجس می باشند" سوره ی توبه، آیه ی 28.
و نیز بعضی از مراتب ایمان را شرک شمرده است: "و ما یؤمن أکثرهم بالله إلا و هم مشرکون؛ اکثریت این افرادی که ایمان می آورند در حقیقت شرک به خدای دارند." سوره ی یوسف، آیه ی 106.

و بنابراین، اکثریت مؤمنان از ناپاکی و نجاست شرک خفی در مصونیت نخواهند بود.
پس آن کسانی که به تمام معنای کلمه از شرک خالص شده اند افرادی هستند که ابدا دل به غیر خدا نداده، و سکونت و آرامشی غیر از حضرت او ندارند، و برای ذات پاک کبریائی خداوند "جل شأنه" هیچ شریکی چه در ذات و چه در اسماء و چه در صفات و أفعالش قرار نمی دهند (به این معنا که در ذات و حقیقت خدا از شرک برئ باشند و در نام هایی که خدا را با آن ها می خوانند گرفتار شرک نباشند و صفات الهی را به گو نه ای بیان نکنند که منتهی به شرک شود و یا افعال او را حقیقتا منتسب به غیر از او نکنند و او را واقعا تنها قدرت مستقل و بی نیاز به دیگری بدانند)؛ و این است معنای ولایت.
افرادی که چنین باشند، ذات پاکی پیدا می کنند و افعال و اعمالشان نیز پاک و طاهر می گردد؛ یعنی باطن و ظاهر آن ها از دستبرد شیطان و نفس اماره پاک و پاکیزه گشته و در حرم امن و امان الهی، بدون هیچ دغدغه و اضطراب، خوش و خرم آرمیده اند.
و آیه ی شریفه ی": الذین تتوفاهم الملائکة طیبین یقولون سلـٰم علیکم ادخلوا الجنة بما کنتم تعملون؛ همانا که فرشتگان جانشان را در حالی که پاکیزه اند می ستانند و می گویند: سلام بر شما، به پاداش آنچه می کردید به بهشت درآیید." سوره ی نحل، آیه ی 32، نیز راجع به ایشان می باشد. چون طیبین به معنای پاک سرشت و پاکیزه نهاد است؛ یعنی به سبب داشتن ولایت که همان سپردن تمام امور جزءا و کلا به خداست، آنان پاک و پاکیزه شده اند. و این که فرشتگان بر آن ها سلام می کنند همان معنای امان و امنیت است که در آیه ی مربوط به نفخ صور آمده است.
بنابر آنچه ذکر شد به دست آمد که مراد از من شآء الله کسانی هستند که تمام امور خود را به خدا سپرده و به مقام توکل و تفویض و تسلیم رسیده، و از آن ها عبور نموده ذات خود را فانی در ذات حضرت احدیت نموده و هیچ شائبه ای از استکبار و فرعونیت و اظهار هستی در بقایا و زوایای نفس خود باقی نگذارده اند؛ و اینست معنای ولایت.
خلاصه آن که اولیاء الله که در دو آیه مربوط به نفخ صور که به آیه فزع و صعق مشهورند استثناء شده اند و موت و هلاک ندارند کسانی هستند که در دنیا طریق خلوص را پیموده اند و تمام افعال خویش را برای خدای خود انجام داده اند و به معنای واقعی کلمه از شرک رها شده و در عالم خلوص وارد شده اند به ایشان که از درجات مخلصین (با کسر لام یعنی کسانی که تلاش می کنند اعمال خود را با اخلاص انجام دهند و در مسیر مجاهده با نفس هستند) گذشته و عین خلوص شده اند مخلصین گفته می شود.
برای آن ها در این حالت وجودی باقی نمانده است که نیاز به قبض روح داشته باشند، وجودشان و حقیقت ایشان فانی در ذات بی پایان الهی شده و در درجات محبت خدایشان که محبوب ایشان است پیوسته با به جا آوردن آن چه مورد رضای اوست مورد محبت خدا قرار می گیرند و محبوب او می گردند. در این مرحله گوششان گوش خدا ،چشمشان چشم خدا ،دستشان دست خدا می شود.

آیا اسثتثناء ادامه دارد؟
مطلب دیگری که باید مورد بررسی قرار بگیرد این است که افرادی که در واقعه نفخ صور از ترس و بیهوشی و مرگ در امانند برای همیشه در امانند یا این که آن ها نیز باید به حکم "کل نفس ذائقة الموت" طعم مرگ را بچشند.
حقیقت این است که در این رابطه نیز از آیات قرآن حکم صریح و قطعی به دست نمی آید بلکه در هر دو فرض را می توان از آیات قرآن برداشت کرد.
دلیل این مطلب همان گونه که اشاره شد این است که از سویی می توان آیه "ذائقة الموت" را یک حکم کلی بدون استثناء فرض کرد که افرادی که در واقعه صور نیز در امانند نهایتا به آن گردن می نهند و از سوی دیگر می توان مدعی شد ایشان که در واقعه صور که حکم مرگ همگان را امضاء می کند به مأمن الهی رسیده اند دیگر برای همیشه در امان خواهند بود و استثنایی از آن حکم کلی آیه ی "ذائقة الموت" هستند.
برای هر یک از این دو دیدگاه می توان دلایلی آورد و یا اشکالاتی مطرح کرد اما آن چه در این زمینه می تواند نقش تعیین کننده و تأثیر گذار داشته باشد دیدگاه شخص نسبت به مسأله ی سابق است به این گونه که موضع گیری فرد در این که افراد مستثنی کیانند و چه خصوصیاتی دارند می تواند موضع او را نیز مشخص کند چرا که اغلب روایاتی که برای این موضوع به آن ها استناد شده به این مطلب تصریح کرده اند که افراد مستثنایی که در آن ها بدان اشاره شده بعد از نفخ به فرمان الهی می میرند و کسانی که به روایات در این رابطه استناد جسته اند ناگزیر باید به عمومیت آیه ی "ذائقة الموت" اعتراف کنند.
علامه طباطبایی نیز در این رابطه دو احتمال مطرح کردند که در صورت اول که موجودی ورای آسمان و زمین است نمی توان به طور قطع گفت که منظور ایشان این است که این موجود آیا در ادامه زنده می ماند یا خیر؟ اما در فرض دوم که منظور ارواح باشد چون ارواح مرگ به معنای جدایی روح از بدن ندارند دیگر شمول مرگ آیه ی "ذائقة الموت" در ادامه برای آن ها جای صحبت ندارد چرا که از اول هم داخل مردگان نمی توانستند باشند.
اما دیدگاه علامه طهرانی که یک دیدگاه با مبانی خاص است در این رابطه می تواند نظری روشن داشته باشند هر چند به این مطلب تصریح نمی کنند اما از استدلال ایشان و علتی که برای استثناء افراد برگزیده بیان می کند لازمه اش استثنای پایدار افراد برگزیده است و از آن جا که علت نمردن ایشان را همان فنای در ذات الهی دانسته اند فهمیده می شود که افراد مستثنی بعد از واقعه نفخ صور نیز نمی میرند زیرا فانی در ذات بی انتهای الهی هستند و مرگ و نیستی برای ایشان معنا ندارد. البته در اصل مبانی ایشان که این دیدگاه را بر آن استوار کرده اشکالات و خدشه هایی مطرح است که از حوصله و مقصود این نوشتار خارج است.

 منبع
 
+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

نفخ صور اوّل در قرآن چگونه توصيف شده است؟



نفخ صور اوّل در قرآن چگونه توصيف شده است؟



نفخه اول كه براى ميراندن، خاموش ساختن و ساكت كردن موجودات دميده مى‏شود، با تعابير گوناگون و توصيفات مختلف در آيات قرآن از آن ياد شده است:
1. نفخ صور «صيحه‏اى» وحشتناك و صدايى مهيب و ترس‏آور است كه وقتى شروع شد، كل دنيا، كرات، عالم ماده و همه عوالم هستى و موجودات - مگر خداوند و كسانى كه استثنا شده‏اند - به هم خورده و موجوديت و هستى خود را از دست مى‏دهند: (وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ مَا يَنظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَخِصِّمُونَ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ)؛يس (36)، آيات 48 - 50.
«و مى‏گويند: اگر راست مى‏گوييد، پس اين وعده [ عذاب‏] كى خواهد بود؟ جز يك فرياد [ مرگ‏بار] را انتظار نخواهند كشيد كه هنگامى كه سرگرم جدال اند، غافلگيرشان كند. آن‏گاه نه توانايى وصيتى دارند و نه مى‏توانند به سوى كسان خود برگردند».
2. روزى كه نفخ اول دميده مى‏شود، همه هستى را هراس گرفته و كوه‏ها ذره ذره شده و مانند ابر در حركت مى‏افتند:
(وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ)؛نمل (27)، آيه 87 و 88.
«و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمان‏ها و هر كه در زمين است، به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى با زبونى رو به سوى او آورند و كوه‏ها را مى‏بينى [ و ]مى‏پندارى كه آنها بى‏حركت‏اند و حال آنها ابرآسا در حركت‏اند. [ اين‏] صنع خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است».
3. هنگامى كه دم در صور دميده مى‏شود، همه موجودات بى‏هوش و مدهوش مى‏گردند؛ مگر آنكه را كه خدا بخواهد:
(وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ)؛زمر (39)، آيه 68.
«و در صور دميده مى‏شود، پس هر كه در آسمان‏ها و هر كه در زمين است، بى‏هوش درمى‏افتد، مگر كسى كه خدا بخواهد».
اين آيه نيز مانند آيه سابق، نفخ صور را امرى عام دانسته و تعبير «من فى السماوات و من فى الارض» دلالت بر آن دارد. اين دم همه را فرا مى‏گيرد؛ چرا كه بر طبق آياتى از قرآن كريم، ملائكه و ارواح سعدا در آسمان هست و از اين رو نفخ صور آنان را نيز مى‏گيرد.
همچنين بر اساس بعضى از آيات قرآن، برزخيان نيز اهل زمين‏اند؛ هر چند در برزخ وارد شده باشند. از اين رو، نفخ صور، نظام برزخ و كسانى را كه در برزخ به سر مى‏برند، نيز شامل مى‏گردد. پس با دميده شدن نفخ اول در مقدمات ظهور قيامت تومار عوالم بالاتر - از برزخ گرفته و پس از آن و هر آنچه در آنها موجودند - نيز در هم پيچيده خواهد شد.
اگر هنگام ظهور عالم قيامت در دنيا باشيم، نفخ صور را خواهيم ديد؛ اگر در عالم برزخ و مثال باشيم، با آن مواجه خواهيم شد و اگر در عالم برتر باشيم، باز با اين دم روبه‏رو خواهيم شد.
و بايد توجه داشت كه گرفتن، بى‏هوش و مدهوش شدن و مردن و هلاك گشتن غير از مرگ، بيهوشى و هلاكتى است كه ما مى‏فهميم. اين هلاكتى واقعى است كه با آمدنش، هستى را از موجودات مى‏ستاند و همه را برمى‏چيند: زنده‏ها مى‏ميرند، برزخيان مى‏ميرند، ملائكه مى‏ميرند، آسمان و زمين به هم مى‏ريزند، درياها مى‏سوزند، ستارگان نورشان را از دست مى‏دهند... صدايى مهيب، بلند و شديد و فريادى گوش خراش دارد، با دميده شدنش همه هستى را هراس گرفته، كوه‏ها چون ابر به حركت درمى‏آيند بر اثر آن، همه موجودات - از دنيوى گرفته تا برزخ و بالاتر از آن - مدهوش و بى‏هوش شده، مى‏ميرند؛ مگر خدا و آنان را كه خدا بخواهد. اين دم از عالم ماده شروع شده، همه عوالم ديگر را نيز در برمى‏گيرد.
ر.ك: قيام قيامت، صص 29 - 34.
منبع
+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

منظور از «نفخ صور» چيست؟ و چند مرتبه صورت مى گيرد؟

سؤال: منظور از «نفخ صور» چيست؟ و چند مرتبه صورت مى گيرد؟

 

جواب: خداوند متعال در آيه 68 سوره «زمر» مى فرمايد: «و در صور دميده مى شود، تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند مى ميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد» (وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ).

«سپس بار ديگر در صور، دميده مى شود، ناگهان همگى به پا مى خيزند و در انتظار حساب و جزا و سرنوشت خويشند»! (ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ).

در آيه فوق به اين مطلب اشاره شده است كه در پايان جهان و آغاز رستاخيز، دو حادثه ناگهانى رخ مى دهد: در حادثه اول، همه موجودات زنده فوراً مى ميرند، و در حادثه دوم، كه با فاصله اى صورت مى گيرد، همه انسان ها ناگهان زنده مى شوند، و به پا مى خيزند و در انتظار حسابند.

قرآن مجيد، از اين دو حادثه به عنوان «نفخ صور» تعبير كرده است كه تعبير كنائى زيبائى است از حوادث ناگهانى و همزمان، زيرا «نفخ» به معنى دميدن و «صور» به معنى شيپور يا شاخ ميان تهى است، كه معمولاً براى حركت قافله، يا لشكر، يا براى توقف آنها به صدا درمى آوردند.

در آيات متعددى سخن از «نفخ صور» به ميان آمده.(1)

در يك مورد، تعبير به «نقر در ناقور» شده، كه آن نيز به معنى دميدن در شيپور، يا شبيه آن است: فَاِذا نُقِرَ فِى النّاقُورِ * فَذلِكَ يَوْمَئِذ يَوْمٌ عَسِيْرٌ.(2)

و در بعضى از موارد، تعبير «قارعة» به معنى كوبنده شديد، ديده مى شود.(3)

و بالاخره، در بعضى ديگر، تعبير «صيحه» آمده است كه آن، به معنى صداى عظيم است، مانند آيه 49 سوره «يس»: «ما يَنْظُرُونَ إِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ»، اين آيه از «صيحه» پايان جهان، سخن مى گويد، كه مردم را غافلگير مى سازد، و در آيه 53 سوره «يس»: «إِنْ كانَتْ إِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ»، سخن از صيحه رستاخيز است، كه همه مردم به دنبال آن زنده مى شوند، و در محضر عدل پروردگار، حضور مى يابند.

از مجموع اين آيات، استفاده مى شود كه در پايان جهان، صيحه عظيمى اهل آسمان ها و زمين را مى ميراند، و اين «صيحه مرگ» است.

و در آغاز رستاخيز، با صيحه و فرياد عظيمى همه زنده مى شوند، و به پا مى خيزند، و اين «فرياد حيات و زندگى» است.

اكثر مفسران «نفخ صور» را به همان معنى «دميدن در شيپور» تفسير كرده اند كه گفتيم، اينها كنايات لطيفى است درباره چگونگى پايان جهان و آغاز رستاخيز، ولى تعداد كمى از مفسرين «صور» را جمع «صورت» دانسته، و بنابراين، نفخ صور را به معنى دميدن در صورت، مانند دميدن روح در كالبد بشر دانسته اند، طبق اين تفسير، يك مرتبه در صورت هاى انسانى دميده مى شود و همگى مى ميرند، و يك بار دميده مى شود، همگى جان مى گيرند.

اين تفسير، علاوه بر اين كه، با متون روايات سازگار نيست، با خود آيه نيز نمى سازد; زيرا ضمير مفرد مذكر در جمله «ثُمَّ نُفِخَ فِيْهِ أُخْرى» به آن بازگردانده شده، در حالى كه اگر معنى جمعى داشته باشد، بايد ضميرِ مفرد مؤنث به آن بازگردد و «نُفِخَ فِيْها» گفته شود.

مشهور در ميان علماى اسلام دو مرتبه است، و ظاهر آيه مورد بحث نيز همين مى باشد، جمع بندى آيات ديگر قرآن نيز خبر از دو «نفخه» مى دهد، ولى بعضى تعداد آن را سه نفخه، و يا حتى چهار نفخه دانسته اند.

به اين ترتيب كه، «نفخه اولى» را «نفخه فزع» مى گويند.

اين تعبير از آيه 87 سوره «نمل» گرفته شده: وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ: «هنگامى كه در صور دميده مى شود، همه كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند در وحشت فرو مى روند».

و «نفخه دوم و سوم» را «نفخه مرگ» و «حيات» مى دانند كه در آيات مورد بحث و آيات ديگر قرآن، به آن اشاره شده، يكى را نفخه «صعق» مى گويند (صعق، هم به معنى بى هوش شدن، و هم مردن، آمده است) و ديگرى را نفخه «قيام».

كسانى كه احتمال نفخه چهارمى داده اند، ظاهراً از آيه 53 سوره «يس» گرفته اند كه بعد از نفخه حيات مى گويد: إِنْ كانَتْ إِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ: «تنها يك صيحه خواهد بود و به دنبال آن، همه آنها نزد ما حاضر مى شوند».

و اين نفخه «جمع و حضور» است.

ولى حق، اين است كه دو نفخه بيشتر نيست، و مسأله فزع و وحشت عمومى، در حقيقت مقدمه اى است براى مرگ جهانيان كه به دنبال نفخه اولى يا صيحه نخستين، حاصل مى شود، همان گونه كه نفخه «جمع»، نيز دنباله همان نفخه حيات است و به اين ترتيب، دو نفخه بيش نخواهد بود، «نفخه مرگ» و «نفخه حيات».

شاهد ديگر اين سخن آيات 6 و 7 سوره «نازعات» است، آنجا كه مى گويد: يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ * تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ: «روزى كه زلزله كوبنده همه جا را بلرزاند * و به دنبال آن زلزله اى كه بندگان را زنده و هم رديف مى سازد واقع مى شود».(4)

 

 

1 ـ مواردى از قرآن كه كلمه «نفخ صور» در آنها آمده از اين قرار است:

سوره «كهف»، آيه 99 ـ «مؤمنون»، آيه 101 ـ «يس»، آيه 51 ـ «زمر»، آيه 68 ـ «ق»، آيه 20 ـ «الحاقه»، آيه 13 ـ «انعام»، آيه 73 ـ «طه»، آيه 102 ـ «نمل»، آيه 87 و «نبأ»، آيه 18.

2 ـ مدثر، آيات 8 و 9.

3 ـ قارعه، آيات 1 و 2 و 3.

4. جلد 19، صفحه 557.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

نقد شبهات پيرامون عصمت پيامبر اکرم (ص)در قرآن*

 

چكيده

در اين مقاله يازده آيه از قرآن ذكر شده كه همگي مربوط به نبي مكرم اسلام (ص) است. اين آيات داراي عناويني هستند كه برخي به ظاهر آنها تمسك جسته و شبهاتي را مطرح نموده‌اند؛ مانند غفران و مغفرت الهي در آيه اول و دوم سوره فتح؛ كه توهم شده غفران وقتي تعلق مي‌گيرد كه گناهي صادر شده باشد. يا عناوين ذنب، توبه، نسيان، عفو، خوف و خشيت و حرمت كه مورد استشهاد ظاهربينانه قرار گرفته در اين نوشتار بررسي و نقد شده است.

واژه‌هاي كليدي: عصمت، قرآن، شبهات، غفران، توبه، عفو، خوف، خشيت.

مقدمه

هدف از بعثت انبيا تكامل و سعادت بشر است و اين هدف بدون عصمت انبيا محقق نمي‌گردد. اما از طرف ديگر يكي از اصولي‌ترين موارد اختلاف بين اديان و نيز بين فرق و مذاهب اسلامي، موضوع عصمت و حدود آن است. عمده اختلاف بين شيعه و اهل‌سنت مبتني بر همين موضوع است كه آيا پيامبر اسلام (ص)، خواه قبل از نبوت و بعد از نبوت، داراي عصمت از گناه، چه كبيره و چه صغيره اعم از سهوي و عمدي، بوده است يا نه.

با دقت و تأمل در سؤال فوق، به اهميت و ضرورت بحث بيشتر واقف شويم. اهميت مسئله وقتي افزون‌تر مي‌شود كه شبهات مربوط به آن اضافه گردد.

آيه اول:

إنا فتحنا لك فتحا مبينا. ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك وما تأخر ويتم نعمته عليك ويهديك صراطا مستقيما[1]

ما براي تو پيروزي نماياني را مقدر كرده‌ايم تا خدا گناه پيشين و پسين تو را بيامرزد (ما تو را پيروزي روشن و واضح بخشيديم تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو در گذرد) و نعمت خود را براي تو تمام كند و تو را به راهي راست هدايت كند.[2]

شبهه‌اي كه در مورد اين آيه مطرح كرده‌اند اين است كه پيامبر (ص) قبل از نزول اين آيه و بعد از نزول آن داراي گناه بود و خداوند متعال همه آنها ـ اعم از سابق و لا حق ـ را بخشيد. فخر رازي نقل مي‌كند: اين آيه صراحت در مغفرات دارد و مفقرت جايي صدق مي‌كند كه گناهي يا خطايي از شخص مغفورله سر زده باشد.[3]

سيدمرتضي در ذيل اين آيه مي‌فرمايد:

و قد كنا ذكرنا في هذه الآية وجهاً اخترناه و هو اشبه بالظاهر، و أن يكون المراد بقوله ما تقدم من ذنبك، الذنوب اليك، لان الذنب مصدر والمصدر يجوز اضافته ألي الفاعل والمفعول معاً... و معني المغفرة علي هذا التأويل هي الأزالة والفسخ والنسخ لأحكام اعدائه من‌المشركين عليه وقلوبهم أليه في منعهم اياه عن مكة وصدهم له عن‌المسجدالحرام.[4]

به گفته سيدمرتضي، كلمه ذنب، مصدر است و مصدر مي‌تواند هم به فاعل خود. اضافه شود و هم به مفعول خود، در اينجا كلمه ذنب به مفعول خود اضافه شده است و مراد از ذنب، گناهاني است كه مردم نسبت به آن جناب روا داشتند و نگذاشتند آن جناب وارد مكه شود و مانع ورود او به مسجدالحرام شدند.

بنابراين معناي آمرزش اين گناه، نسخ احكام دشمنان آن جناب يعني مشركان است. و الا اگر مقصود آمرزش گناهان باشد، تعلق به فتح ندارد، چون ربطي بين فتح و آمرزش گناهان نيست پس مقصود از فتح، فتح مكه است و نزول سوره بر طريق بشارت بوده است.

فخر رازي مي‌گويد: ذنب در آيه را حمل بر گناهان قبل از نبوت يا برگناهان صغيره مي‌كنيم.

در نقد اين سخن بايد گفت:

اولاً: مغفرت گناهان چه ربطي به فتح دارد؟

ثانياً: مقصود از گناهان گذشته چه مي‌شود؟

فخر رازي در سخن ديگر مي‌گويد ترك اولي را نيز گاهي گناه مي‌گويند.[5]

در اين باره نيز بايد گفت:

در مورد پيامبر (ص) علما ترك اولي را نيز رد مي‌كنند. علامه طباطبايي(ره) مي‌فرمايد:

در نظر عرف مردمان متشرع، «ذنب» يعني مخالفت امر مولوي كه عقاب در پي دارد و «مغفرت» نيز ترك عذاب و عقاب بر آن مخالفت است. بنابر ادله عصمت اين دو معناي متبادر عرفي از «ذنب» و «مغفرت» را قطعاً در مورد پيامبر (ص) نمي‌توان به كار برد. كلمه «ذنب» و خلاصه عملي بود حادثه آفرين و معلوم است كه كفار قريش مادام كه شوكت و نيروي خود را محفوظ داشتند هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمي‌دادند، يعني از ايجاد دردسر براي آن حضرت (ص) كوتاهي نمي‌كردند و تا محوِ اسمِ پيامبر (ص) از كينه‌هاي دروني خود دست‌بردار نبودند، اما خداوند متعال با اين فتح شوكت و نيروي قريش را از آنان گرفت و در نتيجه گناهاني كه رسول خدا (ص) در نظر مشركين داشت، پوشانيد و آن حضرت (ص) را از شر قريش ايمني داد.

مقصود از كلمه «ذنب» تبعات بد و آثار خطرناكي است كه دعوت پيامبر از ناحيه كفار و مشركين به بار مي‌آورد و اين آثار از نظر لغت «ذنب» است؛ ذنبي كه در نظر كفار وي را در برابر آن مستحق عقوبت مي‌ساخت. اين معناي گناهان گذشته رسول خدا (ص) است. اما گناهان آينده‌اش عبارت است از خونهايي كه بعد از هجرت از صناديد قريش ريخت و مغفرت خداوند نسبت به آن گناهان عبارت است از پوشاندن آنها به اين صورت كه شوكت و بنيه قريش را با اين فتح (صلح حديبيه كه منجر به فتح مكه شد) از آنها گرفت و نتيجتاً عقوبتهايي كه به دنبال داشت، آنها را ابطال نمود.[6]

از معصومان نيز رواياتي در اين زمينه وارد شده است. مأمون از امام رض(ع) پرسيد: يابن رسول‌الله، آيا سخن شما نيست كه پيامبران معصوم‌اند؟ حضرت رضا فرمود: آري! سپس پرسيد: پس اين آيه را بيان بفرما: «ليغفرلك‌الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر». امام رض(ع) فرمود: اين عقيده مشركان مكه بود كه پيامبر، آنان را به توحيد فراخواند و با بتهاي آنان به مبارزه برخاست و آنان او را از گنه‌كاران برشمردند.[7]

آيه دوم

عفا الله عنك لم أذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا وتعلم الكاذبين[8]

خدايت عفو كند، چرا پيش از آنكه حال راستگويان بر تو روشن شود و دروغگويان را باز شناسي، به آنان اذن قعود و نرفتن به ميدان جهاد دادي؟[9]

شبهه‌اي كه در اين آيه كريمه كرده‌اند، ابتدا جمله «عفي‌الله عنك» است. ممكن است كسي از اين حمله توهم كند كه پيغمبر اکرم (ص) مرتكب گناهي شده بودند و مورد عفو پروردگار قرار گرفتند. جمله «لم اذنت لهم» هم لسان توبيخ و عقاب است و خودش منشأ توهم عدم عصمت مي‌شود؛ يعني عقابي كه در اين آيه به چشم مي‌خورد، براي آن است كه پيامبر اکرم (ص) خلافي انجام داده است. سيدمرتضي گفته است:

اوليس العفو لا يكون ألا من الذنب و قوله، لم أذنت ظاهر في‌العتاب لأنه من أخص‌العتاب؟

يا بنابر قول فخر رازي: «والعفو لا يكون ألا بعد الذنب، فدل علي انه كان مذنباً.»[10]

مقصود هر دو از نقل شبهه اين است كه ظاهر آيه دال بر عفو است كه عفو بعد از ارتكاب معصيت صدق مي‌كند و جمله بعدي «لم أذنت» ظهور در عقاب دارد.

زمخشري در الكشاف مي‌گويد:

جمله «عفي‌الله عنك»، كنايه و استعاره از جنايت و جرم است، چون عفو مرادف آن است (يعني عفو دنبال جرم و جنايتي مي‌آيد) و معنايش اين مي‌شود كه تو خطا كردي و چه فعل بدي انجام دادي!

ذيل همين آيه احمدبن منير اسكندري[11] مي‌گويد: سزاوار نيست زمخشري اين آيه را به نحو فوق تفسير كند. حال آنكه دو راه براي او وجود دارد. 1. مقصود از آيه مطلب فوق نيست. 2. اينكه ظاهراً همان باشد، اما (بنابر ادله ديگر) پروردگار پيغمبر خود را بالاتر از اين حرفها قرار داده كه صراحتاً چنين عتابش نمايد.[12]

از سخنان فخر رازي معلوم مي‌شود كه اينجا پيغمبر اکرم (ص) مرتكب ترك اولي شده است. وي مي‌گويد:

«عفو» ترك مؤاخذه را اقتضا دارد و قول پروردگار «لم أذنت لهم» حاكي از مؤاخذه است. پس اگر جمله «عفي‌الله عنك» را در ظاهر خود كه ترك مواخذه باشد بگيريم، تناقض لازم مي آيد كه از يك طرف ترك مؤاخذه است و در جمله بعدي مؤاخذه دارد.

پس معلوم مي‌شود كه مقصود از «عفي‌الله عنك» تلطف و لطفي است در كلام پروردگار، مانند «رحمك‌الله»، (يعني جمله دعاييه است) در مورد «لم أذنت لهم» هم مي‌گويد: «و قد بينا ان تارك الأفضل فيه قد يولج و يقرع.»[13]

سيدمرتضي نيز در مورد «عفي‌الله عنك» مي‌فرمايد:

اين جمله وقوع معصيت و غفران عقاب را اقتضا ندارد، بلكه براي تعظيم و ملاطفت در خطاب هم مي‌آيد مانند (أرأيت رحمك‌الله و غفرالله لك). و اصلاً مقصود متكلم هيچ‌گونه عقاب از ذنوب و عافيت از آن نيست. اما جمله «لم أذنت لهم» ظاهر در استفهام است و مراد از آن استخراج ذكر علت اذن دادن از جانب پيغمبر6 است و ضروري نيست كه وجوباً و حتماً حمل بر عقاب شود... پس اين لفظ مخصوص در عقاب نيست. غايت كلام اگر كسي ادعا كند، مي‌تواند نسبت ترك اولي به آن حضرت (ص) بدهد (و قد بينا أن ترك الاؤلي ليس بذنب).[14]

اما علامه طباطبايي(ره) مي‌فرمايد:

در اين آيه اصلاً دلالت بر ترك اولي هم نيست، چه برسد به گناه و ذنب و عفو آن... مناسب مقام اين است كه خطاب و عتاب را متوجه مخاطب ساخته از باب (در به تو مي‌گويم، ديوار تو بشنو)، ولي منظورش همان افاده ظهور و وضوح دروغ منافقين است، اين نوع خطاب يكي از آداب كلام است و جمله «عفي‌الله عنك» خبريه نيست كه عفو بر عقاب را ثابت كند، بلكه جمله انشائيه دعائيه است از باب جمله فارسي (خدا پدرت را بيامرزد). پس آيه كريمه در لسان عقاب، مدح لطيفي دارد. دال بر سخنان ما آيه بعدي است كه واضح مي‌كند، اذن دادن پيغمبر مصلحت بيشتر داشته است:

لو خرجوا فيكم مازادوكم إلا خبالاً ولاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنة وفيكم سماعون لهم والله عليم بالظالمين.[15]

لذا آيه خطاب است در ظاهر عتاب، ولي باطناً مدح لطيفي براي پيغمبر اکرم (ص) است.[16]

در روايات اهل‌بيت(ع) نيز به همين مطلب اشاره شده است. حضرت امام رض(ع) در جواب مأمون عباسي فرمود:

اين آيه از قبيل «أياك أعني و اسمعي يا جارة» است، يعني به تو مي‌گويم كه همسايه بشنود، پس خطاب ظاهراً به پيامبر (ص) است، ولي مقصود آن است كه امت بشنوند و مضمون آن را به كار بندند... .[17]

آيه سوم

وإذ تقول للذي أنعم الله عليه وأنعمت عليه أمسك عليك زوجك واتق الله وتخفي في نفسك ما الله مبديه وتخشى الناس والله أحق أن تخشاه... .[18]

و تو به آن مرد (زيدبن حارثه) كه خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودي گفتي: زنت را براي خود نگه‌دار و از خدا بترس. در حالي كه در دل خود آنچه را كه خداوند آشكار ساخت مخفي داشته بودي و از مردم ترسيدي، حال آنكه خدا از هر كس ديگر سزاورتر بود كه از او بترسي... .

سيدمرتضي شبهه مطرح شده را چنين بيان مي‌كند:

اوليس هذا عتاباله6 من حيث اضمر ما كان ينبغي ان يظهرهو مراقب من لا يجب ان يراقبه فما الوجه في ذلك[19]

آيا اين عتاب به پيغمبر اکرم (ص) نيست؟ چيزي را كه بايد اظهار مي‌نمود مخفي نگه داشت و موردي كه مراقبت آن لازم نبود، پيغمبر6 مراقب آن بود.

فخر رازي نيز مي‌گويد:

روايت شده است كه پيامبر (ص) زينب بنت جحش را ديد. بعد از اينكه او در ازدواج زيد در آمده بود، پيغمبر 6 (العياذ بالله) هواي زينب را كرد و هنگام طلاق زيد، پيامبر (ص) اراده نكاح خود رابا زينب مخفي نگه داشت، لذا خداوند متعال عتابش نمود. او سزاوارتر از همه است براي ترس.[20]

زمخشري مي‌گويد:

اگر شما بگوييد: آنچه پيغمبر6 مخفي نگه ‌مي‌داشت چه بود، خواهم گفت: «تعلق قلبه بها» يعني محبت حضرت (ص) به زينت بنت جحش. مي‌گويد: بعد نكاح زينب با زيد، پيغمبر6 وقتي زينب را ديد، محبتش در دل پيامبر نشست و گفت: «سبحان‌الله مقلب القلوب»، در حالي كه قبل از اين پيغمبر6 هيچ علاقه‌اي به زينب نداشت. زينب تسبيح حضرت را شنيد و آن را به زيد گفت. زيد نيز براي طلاق زينب آماده شد.[21]

دو نكته در آيه مورد استدلال است:

اول: «و تخفي في نفسك». پيغمبر6 چه چيزي را در دل مخفي نگاه مي‌داشت؟

دوم: «تخشي الناس». اين چه ترسي بود كه پيامبر مي‌ترسيد و خدا آن را نمي‌پسنديد؟ آيا واقعاً پيغمبر6 از خود مردم مي‌ترسيد؟ آيا پيغمبر واقعاً محبت زينب را در دل مخفي مي‌كرد؟

فخر رازي در پاسخ به چند نكته اشاره مي‌كند كه برخي از آنها را مي‌آوريم.

1. در اين آيه هيچ مذمتي كه متوجه پيغمبر6 باشد نيست، عتاب، عصيان و خطا و ذكر استغفار از جانب پيغمبر6 نيز در كار نيست. پس آيه چيزي ندارد كه دال بر عمل قبيح يا ترك اولي باشد.

2. خداوند فرموده: «من زينب را به عقد تو در مي‌آورم تا مشكل و سختي در مورد ازدواج زوجه پسر خوانده براي مؤمنان به وجود نيايد، و نفرموده است: «اني فعلت ذالك لاجل عشقك».

اما در مورد «و تخشي الناس... .» بايد گفت:

پروردگار اراده نسخ رسومات جاهليه را دارد كه اين هم يكي از آنهاست. ابتداي آن حكم نيز خود پيغمبر6 و ترس حضرت از منافقان و طعنهاي آنان بود (كه نتيجتاً ضرر به دين مي‌رساند). پيغمبر6 خبر عقد خود را به‌خاطر اين ترس مخفي نگاه داشت.[22]

سيدمرتضي مي‌فرمايد:

علت اين نكاح، نسخ سنت جاهلي (يعني نكاح با زنهاي پسرخوانده) از طرف خداوند متعال بود كه آيه بعدي «و زوجتكها...» دليل بر آن است.

اگر عتاب را به اجبار بپذيريم، حمل بر ترك اولي مي‌شود و ترك اولي عصيان و گناه نيست؛ با اينكه آيه هيچ گونه دلالت بر عتاب ندارد و ترك اولي نيز نمي فهماند. ولي در جمله «و تخشي‌الناس والله احق ان تخشاه» ادني شبهه‌اي به نظر مي‌رسد ولي با دلايل قطعيه خارجيه اين هم دفع مي‌شود.[23]

علامه طباطبايي(ره) مي‌گويد:

در جمله مزبور ترس از مردم اين نبود كه آن جناب بابت جان خود مي‌ترسيد، بلكه ترس او راجع به خدا و مربوط به دين او و علت ترس نيز دو چيز بود:

اول. مردم به خاطر ازدواج پيامبر (ص) با همسر پسرخوانده‌اش طعن بزنند و حضرت را سرزنش كنند، چون تا آن موقع در جزيرةالعرب چنين امري مرسوم نبود.

دوم. ايمان مردم «تازه مؤمن» سست شود و به دين بدبين شوند كه چرا پيغمبر6 اين كار را انجام داد.

ملاحظه مي‌كنيد كه اين ترس مذموم نيست تا مورد عقاب واقع شود. در واقع ترس براي خداي سبحان و دين او بوده است. خداوند متعال با اين عتاب پيامبر (ص) خود را امنيت داد؛ نظير امينتي كه در آيه ابلاغ «يا ايهاالرسول بلغ ما انزل أليك... والله يعصمك من‌الناس»[24] وجود دارد. پس با اين عتابي كه از ظاهر آيه «و تخشي‌الناس» استفاده مي‌شود، مي‌خواهد آن جناب را نصرت و تأييد كند. دال بر نصرت و تأييد آن حضرت (ص) اين است كه در جمله بعدي مي‌فرمايد: «...و زوجنكها» معلوم مي‌شود ازدواج با زينب از اراده و اختيار رسول (ص) خارج بود و اين كار را خداوند كرده است. لذا همه احاديث دال بر عشق و نظر افتادن و غيرها مردود است. دليل دوم هم اين است كه مي‌فرمايد: و كان امرالله مفعولا؛ خداوند اين امر را به خود نسبت داده و داستان ازدواج را كار خود دانسته است.[25]

پس معلوم شد آنچه مخفي بوده، حكم وجوب اين ازدواج بوده و اين آيات مؤيد و ناصر پيغمبر6 هستند و خداوند آيه با «زوجنكها» بر اراده و نيت منافقان و توطئه آنان كه محتمل بود، خط بطلان كشيد.

در روايات ما نيز همين مطلب وارد شده است. امام رض(ع) در جواب علي‌بن‌جحم فرمود:

خداوند متعال، نامهاي زنان پيامبر را در دنيا و در آخرت به او اعلام كرد و فرمود: اين زنان، مادران مؤمنان هستند. يكي از آنان، زينب‌بن‌جحش بود، كه در آن زمان همسر زيدبن‌حارثه بود. پيامبر نام اين زن را آشكار نكرد تا بهانه به دست منافقان نيفتد و آنها نگويند كه او به چشم زني دوخته است كه در خانه همسر خود است و او را به عنوان مادر مؤمنان مي‌خواند. به هر روي پيامبر (ص) از گفتار منافقان انديشه كرد و خداوند فرمود: «والله أحق أن تخشاه»[26]

آيه چهارم

يا أيها النبي لم تحرم ما أحل الله لك تبتغي مرضات أزواجك والله غفور رحيم[27]

اي پيامبر، چرا چيزي را كه خداوند حلال كرده است، به خاطر خشنود ساختن زنانت بر خود حرام مي‌كني و خدا آمرزنده و مهربان است.

اين شبهه را آيت‌الله مصباح چنين بيان مي‌كند:

اين يكي از حربه‌هاي تيز دشمنان اسلام است و در كتابهايي كه عليه اسلام نوشته‌اند روي اين آيه به‌خصوص تكيه كرده‌اند كه خود قرآن مي‌گويد كه پيغمبر اکرم (ص) ـ‌العياذبالله‌ـ در امر تشريع دخالت كرده، حلالهايي را حرام مي‌كرد تا اينكه آيه نازل شد كه چرا اين‌كارها را انجام مي‌دهي.[28]

سبب نزول

رواياتي در سبب نزول اين آيه داريم كه اسباب مختلفي را بيان نموده‌اند:

1. گفته‌اند كه پيغمبر اکرم (ص) روزي پيش يكي از همسران خود شربت عسل نوشيدند و بعد براي ديدار همسران ديگر (حفصه، عايشه) رفتند كه آنها به حضرت گفتند: انا نشم منك مثل ريح المغافير. مغافير بويي بود كه حضرت (ص) از آن كراهت داشتند (و هميشه آن حضرت (ص) خوشبو بودند). وقتي حضرت اين را شنيدند، شربت عسل را بر خود حرام نمودند كه آيه نازل شد: لم تحرم ما أحل الله لك... .[29]

2. صاحب تفسير كشاف مي‌نويسد:

سبب نزول اين آيه اين است: پيغمبر اکرم (ص) به خانه بعضي از همسران كه مي‌رفتند ماريه قبطيه، كنيز آن حضرت (ص) با ايشان بود، يك روز حضرت (ص) در خانه حفصه بودند و حفصه براي حاجتي از خانه بيرون رفت و حضرت (ص) ماريه را به حضور پذيرفتند. وقتي حفصه از اين قضيه اطلاع يافت عصباني شد و به پيغمبر اكرم خطاب كرد: «يا رسول‌الله، هذا يومي و في داري و علي فراشي». پبغمبر6 احساس خجالت كردند و گفتند: «فقد حرمت ماريه علي نفسي» و ادامه دادند كه من پيش تو (اي حفصه) راز و سرّي را مي‌گذارم كه اگر كسي را بر اين سرّ مطلع سازي، لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر تو خواهد بود. فقالت: نعم، ماهو؟ فرمودند: بعد از من زمام امور مسلمين را ابوبكر به دست خواهد گرفت و بعد از آن پدرت عمر... .

حفصه نتوانست اين راز را مخفي نگه دارد و به عايشه گفت. عايشه هم به پدرش ابوبكر خبر داد و ابوبكر پيش عمر آمد و به او گفت: دخترم عايشه از حفصه خبري را براي من آورده، اما من به قول عايشه وثوق ندارم. تو از حفصه بپرس. عمر نيز از حفصه تصديق گرفت... .[30]

3. در منابع ديگر نيز آمده است كه پيامبر به دليل عتاب حفصه، ماريه را بر خود تحريم كرد.[31]

فخر رازي در مورد خطاب مي‌گويد:

«الظاهر أن هذا الخطاب ليس بطريق العتاب بل بطريق الشبيه علي أن ما صدر منه لم يكن كما ينبغي.»[32] يا در رساله خود مي‌گويد: «فليس هذا عتاب ذنب و أنما هو عتاب تشريف.»[33]

وي در مورد تحريم مي‌گويد: مقصود از اين تحريم ممنوعيت و امتناع است كه از بعضي چيزها بهره نبرد.

كسي كه عقيده‌اش اين باشد كه اين تحريم بعينه همانند حكم حليت خداوند است، كافر مي‌شود، چون حلال خداوند را كسي نمي‌تواند حرام كند ولو پيغمبر6 باشد. پس وقتي صاحب اين عقيده كافر مي‌شود، چطور مي‌شود اين نسبت را به پيغمبر اکرم (ص) داد؟[34] پس معلوم مي‌شود كه نه عتاب بر ذنب و گناه است و نه حرمت جنبه تشريعي دارد.

علامه طبرسي مي‌گويد:

تحريم بعضي از همسران يا تحريم بعضي از لذتها (غير از عقيده تشريع)، داراي اسباب باشد يا بدون علت، اصلاً قبح ندارد و گناه شمرده نمي‌شود. چه برسد به اينكه به خاطر اذيتهايي كه پيغمبر6 از اين زنان ديد ( كه مورد عتاب پروردگار واقع شدند)، دست از بعضي لذتها بردارد.[35]

علامه طباطبايي(ره) مي‌فرمايد:

اولاً: خطاب با «يا أيها النبي» متوجه آن جناب شده بدان جهت كه نبي است، يعني دلالت دارد بر اينكه مسئله مورد عقاب يك مسئله شخصي است نه مسئله‌اي كه جزو رسالتهاي او براي مردم باشد.

ثانياً: تحريم در جمله «لم تحرم...» از جانب خداوند متعال نبوده و از طرف پيغمبر اکرم (ص) نيز تحريم به عنوان جعل حكم شرع نيست، بلكه از آيه بعدي (قد فرض‌الله لكم تحلة ايمانكم) كه در آن سخن از سوگند و گشودن آن است معلوم مي‌شود كه تحريم به‌وسيله سوگند بوده است. خاصيت سوگند نيز همين است كه وقتي به ترك عملي متعلق شود آن را حرام مي‌كند. پس حرمت ترك عمل به وسيله سوگند بوده نه اينكه براي خود تشريع كرده باشد. چون حتي پيغمبر6 نمي‌تواند حلال خدا را بر خود و يا مردم حرام كند. پس نه تحريم جعل حكم شرعي بوده و نه مسئله مبتلا به متعلق به مردم بوده است. لذا مي‌گوييم مسئله شخصي پيغمبر6 بوده نه جزو رسالتهاي او.[36]

پس پيغمبر اکرم (ص) هيچ امر تشريعي حلال را بر خود حرام نكرده و عتاب نيز در حقيقت متوجه زنان آن حضرت (ص) است كه باعث شدند حضرت به خاطر رضاي آنها و اذيت‌هايي كه بر آن حضرت (ص) روا داشتند، از چيزي بگذرد و قسم بخورد، كه عنايت الهي شامل حال آن بزرگوار شد و آزادي‌اش را برگرداند و با اين خطاب آن زنان را مورد عتاب قرار داد و نصرت و تأييد خود را در مورد پيغمبرش اثبات نمود.

آيه پنجم

وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي إلا إذا تمنى ألقى الشيطان في أمنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته والله عليم حكيم[37]

ما پيش از تو هيچ رسولي يا نبي نفرستاديم مگر آنكه چون تمنا كرد، شيطان در آرمان او چيزي افكند و خدا آنچه را كه شيطان افكنده بود، نسخ كرد، پس آيات خويش را استواري بخشيد و خدا دانا و حكيم است.

ذيل اين آيه قصه‌اي مشهور به‌عنوان «داستان غرانيق» يا «افسانه غرانيق» آمده كه سراپا كذب و خيال‌پردازي جعالان و از وسوسه و شيطنتهاي دشمنان اسلام است. متأسفانه رواياتي نيز در همين موضوع بيان شده كه برخي در كتب تفسيري خود آنها را ذكر نموده و بدون انكار آنها و تأويل آيات رد شده‌اند. قصه به نفع بت‌پرستان اين‌گونه آورده شده است كه پيامبر اکرم (ص) چون ديد قريش از او اعراض و دوري كردند، اين امر بر او سنگين آمد و در دل آرزو مي‌كرد كه اي كاش از جانب خداوند چيزي نازل مي‌شد كه سبب نزديكي او با مردم مي‌شد، زيرا او مي‌خواست كه مردم ايمان بياورند. در پي اين امر، آن حضرت روزي در يكي از محافل پرجمعيت قريش نشسته بود كه آيات «سوره نجم» نازل شد. پيامبر شروع به خواندن كرد: «والنجم اذا هوي ...افرأيتم ...وعزي مناه الثالثة الأخري» كه در اين هنگام، شيطان بر زبانش اين كلمات را جاري ساخت: تلك الغرانيق العلي منها الشفاعة لترجي چون قريش اين كلمات را شنيدند، غرق شادي شدند و همه سجده كردند. وقتي قريش رفتند جبرئيل نازل شد و گفت: چه كردي؟ نتيجتاً آيه فوق نازل شد تا فعل پيامبر را تأويل كند.[38]

زمخشري مي‌گويد:

سبب نزول آيه اين است: وقتي قريش و قوم و خويشاوندان از پيغمبر6 روي برگرداندند و مخالفتش نمودند و همكاري نكردند، آن حضرت كه بر اسلام آوردن مردم حريص بود، آرزو داشت چيزي عليه آنان نازل نشود تا بيشتر از اين متنفر نشوند، شايد راهي براي ميل پيدا كردن آنها به اسلام به‌دست آيد. در همين ايام سوره «والنجم» نازل شد و اين تمنا در نفس پيامبر اکرم (ص) بود. آن حضرت آيات را براي مردم مي‌خواند و وقتي به «افرأيتم اللات و العزي...» رسيد، «القي الشيطان في أمنيته، فسبق لسانه علي سبيل السهو و الغلط...».[39]

فخر رازي مي‌گويد:

لفظ «التمني» در لغت براي دو امر استعمال شده است:

يكي تمني القلب و دوم التلاوة؛ چنان‌كه پروردگار فرموده است: و منهم أميون لا يعلمون الكتاب ألا أماني، أي ألا قراة.[40]

زمخشري دنبال احتمال دوم رفته و گفته است: القاي شيطان در «امنيه» پيغمبر يعني در قرائت كه مدح و ثناي اله بت‌پرستان را انجام داد و مورد عتاب واقع شد. بنابر مختار بعضي از مفسران معناي آيه چنين مي‌شود: هر وقت پيغمبر اموري را تمنا مي‌كرد، شيطان در قلب آن حضرت وسوسه به باطل كرد و به آنچه براي آن حضرت (ص) سزاوار نبود دعوت نمود كه خداوند اين وسوسه را نسخ فرمود... اين احتمال ضعيف است، چون اگر چنين بود، خداوند القاي شيطان را آزمايش افراد مريض‌القلوب انجام نمي‌داد: ليجعل ما يلقي الشيطان فتنة للذين في قلوبهم مرض.[41] پس مراد از تمنا همان قرائت است.

فخر رازي مي‌گويد: آنچه بر تغيير و تبديل آيات قرآن و وحي مهر انكار مي‌زند و اين حرف را باطل مي‌سازد، آياتي از قرآن است:

1. ولو تقول علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين[42]

اگر او سخني دروغ بر ما مي‌بست، ما او را با قدرت مي‌گرفتيم، سپس رگ قلبش را قطع مي‌كرديم.

2. قل ما يكون لي أن أبدله من تلقاء نفسي إن أتبع إلا ما يوحى إلي[43]

بگو من حق ندارم كه از پيش خود آن را تغيير دهم، فقط از چيزي كه بر من وحي مي‌شود، پيروي مي‌كنم.

3. سنقر ئك فلا تنسي[44]

در مقام ضبط و نگهداري وحي، فراموشكار نيستي. ما به زودي آيات خود را بر تو خواهيم خواند تا فراموش نكني.

4. انك لتلقي القرآن من لدن حكيم عليم[45]

در مقام دريافت اصلي وحي، تو آن را از نزد خداي حكيم و عليم تلقي مي‌كني و در نزد خداوند متعالي جايي براي نفوذ غيرخدا نيست.

5. وما ينطق عن الهوي ان هو ألا وحي يوحي[46]

و او از سر هوس سخن نمي‌گويد اين سخن جز وحي كه به او مي‌شود نيست.

پس معلوم مي‌شود پيامبر اکرم (ص) در موقع بيان وحي معصوم است و شيطان نمي‌تواند به او القا كند و حضرت را چه در گفتار و چه در كردار از مسير منحرف سازد.

علامه طباطبايي(ره) مي‌فرمايد:

آيه بيش از دو امر را نمي‌فهماند: قرائت و تمنا. اگر مقصود قرائت و تلاوت باشد معناي آيه اين مي‌شود:

ما قبل از تو هيچ پيامبري و رسولي را نفرستاديم مگر آنكه وقتي چيزي از آيات خدا را مي‌خواند، شيطان شبهه‌هايي گمراه كننده به دلهاي مردم (نسبت به آن آيات) مي‌افكند و ايشان را وسوسه مي‌كرد كه با آنها مجادله كنند و ايمان مردم را فاسد سازند. ولي خداوند متعال القائات شيطاني را نسخ مي‌كند، به اين نحو كه پيغمبرش را موفق به رد آنها مي‌كند و يا با آيات ديگر بر شبهات شياطين خط بطلان مي‌كشيد.

اگر مقصود از تمنا، آرزوي قلبي باشد، معناي آيه چنين مي‌شود:

هر وقت رسول يا پيغمبري آرزويي در رسيدن به محبوب خود مي‌كرد كه يا پيشرفت دين بود، يا فراهم شدن اسباب پيشرفت آن، يا ايمان آوردن مردم به آن، شيطان در آرزوي او القا مي‌نمود كه مردم را به دين او بدبين كند، و ستمكاران را عليه او و دين او تحريك مي‌نمود تا كوشش و تلاش پيامبران را بي‌نتيجه سازد. ولي سرانجام خداوند آن تصرفهاي شيطاني را نسخ و زايل مي‌كرد، آيات خودش را حاكم مي‌نمود و كوشش و تلاش پيامبران را به نتيجه مي‌رساند و حق را ظهور مي‌بخشيد.[47]

سيدمرتضي مي‌گويد:

القاي در قرائت يعني اينكه هرچه انبيا براي قوم خود حكم خدا را قرائت مي‌كردند، وسوسه شيطان اين بود كه مردم، آنها را تحريف مي‌كنند، مانند يهود و نصارا. خداوند نسبت اين فعل مردم را به شيطان داده، چون درنتيجه وسوسه‌هاي شيطاني است.[48]

آيه ششم

وإذا رأيت الذين يخوضون في آياتنا فأعرض عنهم حتى يخوضوا في حديث غيره وإما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين[49]

هرگاه كساني را ديدي كه آيات ما را استهزا مي‌كنند، از آنها روي بگردان تا به سخن ديگر بپردازند و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از ياد آمدن با اين جمعيت ستمگر منشين.

اشكال

گفته شده كه آيه صراحت دارد كه پيغمبر6 در احكام عملي مبتلا به نسيان مي‌شود و بعضي از احكام الهي به خاطر نسيان، از آن حضرت سرزده است. وقتي پيغمبر6 مبتلا به نسيان مي‌شد، اين نيسان براي انبياي ديگر به طريق اولي ثابت بوده است. بحثي در اين مورد وجود دارد و مفسران نظريه‌هاي مختلفي را ارائه داده‌اند:

1. زمخشري در كشاف مي‌گويد:

«و أن شغلك بوسوسته حتي تنسي النهي عن مجالستهم...» يعني اگر شيطان شما را به واسطه وسوسه از حكم منهي عنه ما مشغول كرد و شما نهي ما را (كه عدم مجالست با مسخره‌كنندگان آيات ما بود) فراموش كردي، بعد از يادآمدن از آنها روي برگردان.[50]

2. قرطبي مي‌گويد:

«قيل هذا خطاب للنبي و خاص به» چون نسيان بر آن حضرت جايز بوده است. او اين سخن را از ابن‌عربي نقل مي‌كند. بعد براي تأييد قول فوق حديثي را از صحيحين نقل مي‌كند كه:

قال6 أنا بشر مثلكم انسي كما تنسون فأذا نسييب فذكروني من هم مانند شما يك بشر هستم، فراموش مي‌كنم همانند شماها، پس هر وقتي كه من فراموش كردم به يادم بيندازيد.[51]

بعد مي‌گويد:

و قيل هذا خطاب للنبي (ص) والمراد أمته، ذهبوا ألي تبرئته من‌النسيان.[52]

يعني كساني قائل شدند كه اين خطاب به پيغمبر6 است ولي حكم براي امت و به‌خاطر فرار از نسبت دادن نسيان به پيغمبر6 است.

بعضي[53] ديگر از مفسران نيز به همين تفسير ظاهري و نسبت دادن نسيان به پيغمبر اکرم (ص) قائل شدند. ولي فخر رازي دو قول را ذكر نموده است.

گفته شده سخن اصلاً خطاب به غير پيغمبر6 است؛ يعني: «أذا رأيت أيها السامع الذين يخصوضون في آياتنا...»[54] كه بايد چيزي را در تقدير بگيريم و اين خلاف اصل است. اما در مورد ينسينك الشيطان ذيل اين مي‌نويسد: «يفيد أن التكليف ساقط عن الناس»؛ مردم در مورد فراموشي حكم، مورد عقاب نخواهند بود. از گفتار فخر رازي معلوم مي‌شود كه مي‌خواهد قضيه نسيان را در هر صورت به امت نسبت دهد.

اگر خطاب را به غير پيغمبر6 بدانيم معلوم مي‌شود نسيان نيز متعلق به آن است و لازم نيست دوباره به آن تصريح كند. اگر خطاب براي پيغمبر6 ولي مقصود امت باشد بازهم نسيان مربوط به آنها مي‌شود كه حكم اعراض به آنها تعلق گرفته است. در هر دو صورت معلوم مي‌شود، كه فخر رازي كنايه حكم را به امت رجوع مي‌دهد. كما اينكه نظر اماميه نيز همين است كه اين آيات در حكم تعليم و در صورت خطاب به پيامبر (ص) است؛ گرچه ممكن است مخاطب شخص پيامبر (ص) باشد، اما لحن آن خطاب عام است و دستور براي تمام مسلمانان، چون پيغمبر اکرم (ص) اصلاً با آنها نمي‌نشست و آنان را كاملاً مي‌شناخت.[55] جمله «لتعرفنهم لحن القول» و روايتي كه ذكر مي‌كنيم، دال بر عدم مجالست پيغمبر اکرم (ص) با آنهاست. پيامبر (ص) مي‌فرمايد: «من كان يؤمن بالله واليوم الآخر فلا يجلس في مجلس يسب فيه أمام أو يغتاب فيه مسلم.»[56] معلوم مي‌شود كه اين نوع مجالس يكي از موارد و مصاديق آيه مذكور است.

اما اينكه مرحوم طبرسي گفته نوم و اغما از قبيل سهو و نسيان است و اين نوع نسيان و سهو را جايز دانسته: مالم يؤد ذالك ألي أخلال بالعقل،[57] سخني قابل تأمل است، چون نوم و خوابيدن هيچ وقت براي انبي(ع) نقص به‌شمار نمي‌رود و از كمالات آنها كاسته نمي‌شود، اما سهو و نسيان نوعي عيب محسوب مي‌شود.

علامه طباطبايي مي‌گويد:

اين آيه از باب (در به تو مي‌گويم، ديوار تو بشنو) مي‌باشد كه خطاب به پيغمبر6 است ولي حكم و مقصود از آن امت اسلام است بنابر دو دليل:

1. در بحث عصمت گفته‌ايم كه فراموش كردن احكام الهي از آن حضرت (ص) ممكن نيست (چون فراموشي آن حضرت (ص) عيناً مانند مخالفت عملي باعث گمراهي سايرين مي‌شود و ديگران به عمل آنان احتجاج مي‌نمايند و از آن اتخاذ سند مي‌كنند).

2. علاوه بر اين، شواهد ديگري نيز از قرآن داريم كه روشن مي‌كند، مقصود همانا امت اسلام است. مي‌گوييم اين آيه در مكه نازل شد و عدم همنشيني و روگرداني (از مسخره كنندگان به آيات الهي) را حكم مي‌كند. به همين مضمون در مدينه نيز آيه‌اي نازل شده كه همين حكم را يادآوري مي‌كند: «اذا سمعتم... فلا تقعدوا...».[58] اين آيه همان حكم را مي‌گويد كه گوشزد مردم بكن تا در مجالس آنان شركت نكنند (اينجا كه امكان ندارد يك حكم قطعي قبلي را كه در مكه شنيده بود، مخالفت كرده باشد و خدا دوباره حكمي فرمايد). پس معلوم مي‌شود خطاب اينجا نيز پيامبر (ص) را شامل مي‌شود، اما از باب (اسمعي يا جاره) مقصود همان تعليم مسلمانان است.[59]

آيه هفتم

ما كان لنبي أن يكون له أسرى حتى يثخن في الأرض تريدون عرض الدنيا والله يريد الآخرة والله عزيز حكيم لولا كتاب من الله سبق لمسكم فيما أخذتم عذاب عظيم[60]

هيچ پيامبري حق ندارد اسيراني (از دشمن) بگيرد تا كاملاً بر آنها پيروز گردد (و جاي پاي خود را در زمين محكم كند). شما متاع ناپايدار دنيا را مي‌خواهيد، (و مايليد اسيران بيشتري بگيريد و در برابر گرفتن فديه آزاد كنيد) ولي خداوند سراي ديگر را (براي شما) مي‌خواهد و خداوند قادر و حكيم است.

اشكال

فخر رازي اشكال را در چند وجوه نقل مي‌كند:

1. «ما كان لنبي» صراحت دارد بر عدم گرفتن اسير از طرف خداوند متعال. اما اين نهي مورد نقض واقع شد و گرفتن اسرا ثابت است. اولاً: به دليل آيه «يا أيها النبي قل لمن في أيديكم من الأسرى». ثانياً: به دليل روايتي كه بعد ذكر مي‌كنيم. پس مخالفت امر مولي شد و اين معصيت است.

2. پيغمبر حكم به گرفتن فديه كرد كه اين حكم معصيت بود بنابر دليل (تريدون عرض‌الدنيا) و به دليل «لولا كتاب من الله سبق لمسكم فيما أخذتم عذاب عظيم» كه مفسران گفته‌اند مقصود از عرض «دنيا» و «اخذتم»، اخذ فديه است.

3. پيغمبر اکرم (ص) در جنگ بدر مأمور به قتل كفار بود: «فاضربوا فوق الاعناق». امر نيز ظهور در وجوب دارد. اما با گرفتن اسير اين واجب انجام نشد كه خود معصيت است.

سيوطي و كشاف در اين مورد رواياتي ذكر كرده‌اند. خلاصه كلام آنها اين است: وقتي اسراي بدر را آوردند، ابوبكر پيشنهاد فديه گرفتن را به پيغمبر اکرم (ص) داد و عمر پيشنهاد گردن زدن را. پيامبر (ص) مشورت ابوبكر را پسنديد و تصميم را بر عهده لشكريان و اصحاب خود گذاشت و فرمود: «أن شئتم قتلتموهم و أن شئتم فاديتموهم، فقالوا بل نأخذ الفداء.» اصحاب همه تصميم به اخذ فديه گرفتند، كه آيه نازل شد. عمر نزد پيغمبر6 آمد و ديد كه حضرت با ابوبكر دارند گريه مي‌كنند. علت را پرسيد و حضرت فرمود:

به خاطر گرفتن فديه اصحاب، عذاب بر ما نازل مي‌شد كه قريب و نزديك از اين شجره بود و اشاره به آن درخت نزديكي كرد و فرمود: اگر عذاب نازل مي‌شد، به جز عمر و سعد‌بن‌معاذ يك نفر هم نجات نمي‌يافت.[61]

پاسخ شبهه

قرطبي مي‌گويد:

اين آيه در روز بدر نازل شد و عتابي بود از طرف خداوند براي اصحاب پيغمبر6 و معنايش اين است كه براي شما سزاوار نيست امري را كه براي پيامبر (ص) ممنوع شد (أخذ اسير قبل أثخان)، شما آن‌را انجام دهيد.

پيغمبر6 هيچ‌وقت در جنگها امر به اسير گرفتن و نگهداشتن رجال ننمود و اصلاً اراده عرض دنيا و ميل به متاع دنيا نكرد و اين كار (گرفتن اسرا و فديه بر آنها) را اكثريت جنگجويان انجام دادند. لذا عتاب و توبيخ متوجه كسي است كه پيشنهاد گرفتن فديه را نمود. اين قول اكثر مفسران اهل‌سنت است و هو لا يصح ألا غيره.[62]

همين جواب را علامه طبرسي چنين بيان مي‌فرمايد:

اين خطاب غير از پيغمبر6 براي مؤمناني است كه رغبت در گرفتن فديه از اسرا در اول وقت داشتند و به خاطر رغبت در غنائم جنگي به حرب آمده بودند.[63]

قيد اول وقت راشايد به خاطر اين آورده كه در ميان جنگ حكم متعلق به قتل بود نه گرفتن اسرا، كما اينكه فخر رازي نيز چنين گفته است.

فخر رازي به اشكالات فوق چنين پاسخ مي‌دهد:

1. آيه دلالت بر مشروعيت گرفتن اسير دارد، اما به شرط سبق اثخان در زمين، و مقصود از اثخان قتل است به حدي كه رعب بر دلهاي كفار چيره شود و آنها در برابر اسلام احساس ذلت كنند. چون در جنگ بدر افراد زيادي از كفار به قتل رسيدند، مسلمانان گمان كردند كه شرط (أثخان در ارض) حاصل شد و با حصول شرط گرفتن اسير ممنوعيت نداشت تا معصيت شود. و دليل بر اين سخن آيه‌اي از قرآن كريم است: «حتي أتخنتموهم فشدوالوثاق فأما منا أو أما فداء».

فخر رازي در پاسخ اين سئوال كه اگر جايزه بود و شرط حاصل شده بود چرا عقاب بر آن مترتب شد، مي‌گويد: چون (اثخان در ارض) يك ملاك معين نداشت، بلكه مقصود كثرت در قتل كفار و ايجاب رعب در كافران بود. اين نيز مسئله‌اي اجتهادي بود، كه تشخيص موضوع بر خود پيغمبر6 و مسلمانان بوده و بنابر ظن غالب آنها حصول شرط را محتمل شمردند. لذا اگر هم خطا باشد، مي‌شود خطاي اجتهادي است كه در آن نص وجود نداشت، لذا عقاب از باب (حسنات الأبرار سيئات المقربين) بوده است.

2. خطاب (فاضربوا الأعناق) اختصاص به پيغمبر6 ندارد، بلكه شامل اصحاب هم مي‌شود و اين اصحاب بودند كه مستقيماً اقدام به جنگ مي‌كردند و پيامبر (ص) فرمانروايي مي‌كرد. پس صحابه بودند كه وقتي قتل را ترك كردند اقدام به گرفتن اسير نمودند و چنين حكمي از سوي پيغمبر6 صادر نگرديد. پس اگر گناهي صادر شده از آنها صادر شده است و مورد عقاب نيز آنها هستند.[64]

علامه طباطبايي مي‌فرمايد:

1. در اين آيه هيچ عقابي بر فديه گرفتن از اسرا ديده نمي‌شود و عتابي كه در اين آيه آمده، در مورد گرفتن خود اسير است، چون مي‌فرمايد: «ما كان لنبي أن يكون له أسرى». هيچ آيه ديگري و حتي روايتي هم نيامده كه پيغمبر اکرم (ص) به لشكريان خود دستور گرفتن اسير داده باشد. لذا عتاب متوجه كساني است كه اقدام به گرفتن اسير كردند و رواياتي كه عقاب را متوجه پيغمبر6 كرده‌اند، مجعول و از دسيسه‌هاي دشمنان اسلام‌اند.

2. آيه بعد نيز دلالت دارد كه عتاب متوجه مؤمنان است نه پيغمبر اکرم (ص). هيچ آدم عاقلي ترديد ندارد كه وقتي سخن از عذاب بزرگي به ميان مي‌آيد، در مورد معصيت اصطلاحي يا معصيتهاي بزرگ است و اين از ساحت پيغمبر6 دور است. لذا عتاب متوجه غير آن حضرت (ص) است.[65]

شواهد بر عدم دخول پيغمبر در عتاب

1. عتاب در آيه مربوط به گرفتن اسير است و پيغمبر اکرم (ص) هيچ حكمي در مورد گرفتن اسير صادر نكرده‌اند. لذا توجيه فخر رازي نيز وقتي درست بود كه حكم اسارت ازسوي پيامبر اکرم (ص) ثابت مي‌شد. لذا صحبت از اجتهاد و خطا در ميان نيست. اگر هم به اين امر قائل شويم، بايد آن را نيز به صحابه نسبت دهيم، چون آنها با اجتهاد خود اقدام به اين عمل كردند نه پيغمبر6.

2. هيچ اشاره‌اي در آيات قرآن نداريم كه پيغمبر اکرم (ص) براي گرفتن فديه مشورت كردند. اين اقدام نيز از طرف صحابه بود، كما اينكه از سيوطي و زمخشري نقل كرديم.

3. عذاب عظيم دلالت بر صدور گناه بزرگ دارد و ساحت قدسي پيغمبر اکرم (ص) از صدور گناه منزه است. لذا اين آيه دال بر فعل مسلمانان است. فخر رازي در رساله خود مي‌نويسد:[66] «تريدون عرض الدنيا» خطاب به جمع است و مربوط به كساني از قوم مي‌شود كه رغبت در مال داشتند. مقصود قول پروردگار كه «لولا كتاب من‌الله» نيز اين است كه اگر در لوح محفوظ يا در قضاي الهي ذكر از حليت غنايم نبود، بر گرفتن اين فديه عذاب سختي شما را فرا مي‌گرفت.

اما روشن شد كه در اين مورد از پيغمبر6 نه واجبي ترك شد، نه ترك اولي از آن حضرت (ص) سرزد. در مورد «لولا كتاب من‌الله سبق» علامه طبرسي احتمالاتي را ذكر كرده است[67] كه قابل استفاده مي‌باشد و ما از آنها براي طولاني نشدن بحث صرف نظر مي‌كنيم.

آيه هشتم

ألم يجدك يتيما فاوي و وجدك ضالاً فهدي[68]

مگر نه تو را يتيم يافت پس پناه داد؟ و تو را سرگشته يافت پس هدايت كرد؟

برخي از ناآگاهان به منطق وحي و نبوت گفته‌اند كه «ضالاً» به معناي گمراهي و كفر است. بنابراين پيامبر (ص) سابقاً در گمراهي بود، پس معصوم كامل نيست. سيدمرتضي شبهه مطرح شده را چنين نقل مي‌كند:

اوليس هذا يقتضي اطلاقه الضلال عن الدين؟ و ذلك مما لا يجوز عندكم قبل النبوة و لا بعدها؟[69]

ذكر مطلق ضلالت مي‌رساند كه ناآگاهي و گمراهي ازدين بوده و اطلاق دلالت بر قبل و بعد از نبوت دارد كه نزد اماميه عدم جواز گمراهي ثابت است، چه قبل از نبوت و چه بعد از آن.

مفسران در اين مورد ديدگاههاي گوناگون دارند و اقوالي را ذكر كرده‌اند. فخر رازي بيست وجه را ذكر مي‌كند، ما در اينجا وجوهي را كه اكثر مفسران ذكر كرده‌اند، مي‌آوريم:

1. ضل، به معناي، «گم شدن» مي‌آيد. وقتي يك چيز با چيز ديگري مخلوط و در آن گم شود، «ضل» به كار مي‌رود، مانند «ضل الماء في اللبن أذا صار مغمورا»؛ مخلوط شدن آب در ماست كه اصلاً آب ديده نمي‌شود.

بنابراين معناي آيه چنين مي‌شود: تو در كفار مكه مغمور بودي، يعني نام و نشان و توان قوي نداشتي. پس ما تو را تقويت كرديم و حتي دين تو را ظاهر نموديم.

2. عرب در مورد درختي كه در جايي (بيابان) تنها باشد لفظ «ضالة» را به كار مي‌برند. لذا معناي آيه چنين مي‌شود: تو در شهر و بلد مانند آن درخت تنهاي ميوه‌دار بودي كه با ثمره ايمان بالله و معرفت به خداوند باردار بوده باشد. پس شما درخت تنهاي ثمربخش در باغ بي‌معرفتي و جهل بودي كه خلق را به طرف تو هدايت نموديم.

3. «الضلال» به معناي محبت است كما في قوله تعالي: «انك في ضلالك القديم»[70] «اي محبتك». پس معناي آيه چنين مي‌شود: تو محب و عاشق بودي؛ تو محبت كننده بودي. لذا تو را هدايت كرديم به راهي كه انتهاي آن وصال محبوب بود.

4. «و وجدك ضالاً»، يعني ضائعاً في قومك. بر اين اساس معناي آيه چنين است: مردم معرفت تو را ندارند، اذيتت مي‌كنند و به تو راضي نيستند. ما امر تو را قوت بخشيديم و تو را به ولايت هدايت نموديم.[71]

صاحب تفسير نسفي نقل مي‌كند:

و گفته‌اند: ...جايز نيست كه از لفظ ضال، مفهوم عدول و روگرداني از حق گرفته شود و مفهوم وقوع در گمراهي آن حضرت اخذ شود. آن حضرت از اول تا نزول وحي از عبادت اوثان و از قذورات اهل فسق و عصيان معصوم بوده است.[72]

سيوطي فقط يك معنا را ذكر مي‌كند كه ابن‌عباس گفته است: «و وجدك ضالا فهدي»، يعني و وجدك بين ضالين فاستنقذك من ضلالتهم. يعني بلاد، بلاد گمراهان و جو حاكم بر منطقه گمراهي بود. ما تو را از آن جو حاكم نجات داديم و صاحب معرفت كرديم.[73]

صاحب تفسير مجمع‌البيان نيز اقوالي را ذكر كرده است كه يكي از آنها را ذكر مي‌كنيم.

معناي آيه اين است: «وجدك مضلولا عنك في قوم» يعني تو را در قوم گمنام يافتيم كه معرفت حق تو را نداشتند و از فضل تو ناآگاه بودند. (فهداهم ألي معرفتك) ما عظمت تو رابه آنها شناسانديم تا اينكه تو را شناختند و از عظمت تو آگاهي يافتند.[74]

علامه طباطبايي مي‌فرمايد:

مراد از «ضلال» در اينجا گمراهي نيست، بلكه مقصود عدم هدايت است و منظور از عدم هدايت، حالت خود آن جناب است يعني مي‌خواهد بفرمايد كه هيچ انساني ديگر از پيش خود هدايت ندارد مگر به وسيله خداوند متعال. پس نفس شريف رسول خدا (ص) نيز با قطع‌نظر از عنايت و هدايت الهي ضاله بوده كه البته ذات پيغمبر اکرم (ص) لمحه‌اي و لحظه‌اي از آن عنايت الهي جدا نبوده است.[75]

در توضيح مطلب فوق آيت‌الله معرفت(ره) مي‌فرمايد:

مقصود از گمراهي، يك حالت سرگرداني است كه براي انسان در پهناي زندگي عارض مي‌شود. انسان فطرتاً در زندگي به دنبال راهنماست، چون بالفطره احساس مي‌كند كه به عنايت خداي سبحان نياز دارد. اين گمراهي و سرگرداني، ميل و عطش فطري است.

پس اينكه پيامبر (ص) ضال بود، معنايش اين است كه پيامبر داراي سرشتي و فطرتي خداجوي بوده است و در جست‌جوي آن دست به كار شد و آن را نمي ديد مگر در گرو عنايت خاص حق تعالي كه شامل حال او گردد. يعني انسان فقر محض است و بدون هدايت و عنايت خاص الهي هيچ چيز ندارد. طبق گفتار علامه طباطبايي، همين حال پيامبر (ص) بود. خداوند مي‌خواهد بگويد: اگر ما اين دين و شريعت و آيين و عنايت را به تو نمي‌داديم، تو در پي آن بودي و ما تو را رهنمون گشتيم.[76]

در حديثي از امام هشتم(ع) نقل شده است:

«و وجدك ضالاً فهدي» يعني در ميان مردم ناشناخته بودي و فضل تو را نمي‌دانستند و حق تعالي مردم را به سوي تو راهنمايي كرد و آنان تو را دريافتند و ادراك كردند.[77]

همين احتمال را مفسران اهل‌سنت نيز نقل كرده‌اند و مؤيد روايي از اهل‌بيت(ع) نيز دارد.

آيه نهم

عبس وتولى أن جائه الأعمى ومايدريك لعله يزكى... فأنت له تصدى وما عليك ألا يزكى... فأنت عنه تلهى كلا إنها تذكرة[78]

چهره در هم كشيد و روي برتافت، از اينكه نابينايي به سراغ او آمده بود، تو چه مي‌داني شايد پاكي و تقوا پيشه كند، يا متذكر گردد و اين تذكر به حال او مفيد باشد، اما آن كس كه توانگر است، تو به او روي مي‌آوري، در حالي كه اگر خود را پاك نسازد، چيزي بر تو نيست... .

گفته شده است خداوند پيغمبر6 را با صفت «عبوسيت» ياد كرده است. آن حضرت به خاطر توجه به افراد ثروتمند (ولو مشرك هم بودند)، از افراد كم درآمد مؤمن روي بر گرداند و به آنها توجهي نكرد. از اين رو عتاب الاهي واقع شده است. پس كسي كه با رفتار خويش، عتاب خداوند را به دنبال دارد، چگونه براي ديگران الگو و نمونه عمل قرار مي‌گيرد؟

بعضي مفسران اهل‌سنت اين شبهه را، پذيرفته‌اند و رواياتي را نيز ذكر كرده‌اند. طبري مي‌گويد كه مقصود در اين آيات ابن ام مكتوم است و از عايشه، ابن‌عباس، مجاهد، قتاده و... رواياتي را ذكر مي‌كند كه: روزي پيغمبر6 با بزرگان كفار و مشركان نشسته بودند و مي‌خواستند آنها ايمان بياورند، در ميان صحبت حضرت، شخصي نابينا وارد مجلس شد و مطلبي را در مورد آيه‌اي از قرآن پرسيد و بر اين عمل خود اصرار مي‌كرد و باعث قطع شدن كلام پيغمبر6 شد. حضرت ناراحت شد و از او روي گردانيد و قيافه‌اي گرفت و ديگر اعتنايي به او نكرد. آن‌گاه اين آيات نازل شد و پيغمبر اکرم (ص) را مورد عتاب قرار داد.[79]

فخر رازي مي‌گويد:

عمل اين شخص قابل تنبيه بود و بايد تأديب مي‌شد. چون هر چند نابينا بود و نمي‌ديد اما مي‌شنيد كه پيغمبر6 در حال گفت‌وگوست و مي‌بايست ساكت مي‌نشست و چون رعايت نكرد، بر پيغمبر6 بود كه او را ادب كند. و حضرت با اعراض او را ادب كرد. اما از آنجا كه اين عمل پيغمبر6 موهم تقديم اغنيا بر فقراست و اين براي شخصيت رسول اکرم (ص) سزاوار نيست، لذا اگر مقصود از ضمير «عبس» پيغمبر باشد، ترك اولي مي‌شود نه گناهي كه منافات با عصمت داشته باشد.[80]

اما در رساله عصمة الانبياء مي‌گويد:

ما قبول نداريم كه اين خطاب متوجه پيغمبر6 باشد و اخبار وارده نيز خبر واحد هستند و در اين مورد قابل پذيرش نيستند، چون با اموري معارض هستند:

1. صفت عبوسيت نمي‌تواند از اوصاف پيغمبر6 باشد، زيرا نه قرآن از آن سخن گفته و نه دشمنان به آن اشاره دارند.

2. توجه به اغنيا و عدم توجه به تهي‌دستان نيز با شأنيت پيغمبر6 سنخيتي ندارد.[81]

به اعتقاد سيدمرتضي، قرآن مشخص نكرده كه فاعل «عبس و تولي» چه كسي است. قرآن به طور مطلق آورده كه يكي عبوسيت نشان داده، اما از او نام نبرده است. پس وقتي قرآن دلالت ندارد كه فاعل اين فعل پيغمبر اکرم (ص) باشد مي‌گوييم:

ما يك مطلب يقيني داريم و يك نتيجه مشكوك. يقين ما اين است كه عبوسيت و مانند آن از صفات مذموم است و خداوند متعال در قرآن پيغمبر6 خود را به خوش رفتاري ستايش كرده: «و انك لعلي خلق عظيم».[82] پس بر عدم عبوسيت پيغمبر6 دليل داريم. اين يقيني است. اما آيا شخص عابس پيغمبر است يا نه موضوعي است مشكوك. مفسران در اين موضوع اختلاف دارند و روايات نيز مختلف هستند. لذا نمي‌شود كه طرف حتمي موضوع را رد كنيم و به امر مشكوك تمسك نماييم.[83]

علامه طباطبايي مي‌فرمايد:

علاوه بر استدلال فوق، خداوند متعال صراحتاً به حضرت فرموده كه اعتنايي به زرق و برق زندگي دنيا نكند: «لا تمدن عينيك إلى ما متعنا به أزواجا منهم ولا تحزن عليهم واخفض جناحك للمؤمنين».[84] پس چگونه آن حضرت از حكم پروردگار سرباز مي‌زند؟

علاوه بر اين، عمل مذكور چيزي است كه عقل به زشتي آن حكم مي‌كند و هر عاقلي از آن متنفر است؛ چه رسد به خاتم‌النبي (ص). و چنين قبح عقلي احتياج به نهي لفظي ندارد، چون هر عاقلي تشخيص مي‌دهد كه دارايي و ثروت وجه ملاك فضيلت نيست. پس معلوم مي‌شود طبق روايات رسيده، مورد عتاب شخصي از قريش بوده كه اين عمل را انجام داده است.[85]

كما اينكه از امام صادق(ع) روايتي نقل شده كه حضرت در شأن نزول آيه فرمود:

نزلت في رجل من بني أمية كان عند النبي (ص) فجاء أبن أم مكتوم فلما رأه تقذر منه و جمع نفسه و عبس و أعرض بوجهه عنه فعلي الله سبحانه ذلك فانكره عليه.[86]

شخصي از بني اميه (از ثروتمندان) نزد پيغمبر اکرم (ص) بود. ابن ام مكتوم آمد، وقتي ابن شخص او را ديد روي ترش كرد خود را جمع كرد و روي برگردانيد و حالتي از نفرت از خود نشان داد. پس خداوند متعال، حالت او را حكايت نمود و او را بر حذر داشت. آن شخص نيز اين قضيه را انكار كرد.

اما آيت‌الله معرفت(ره) مي‌فرمايد:

سؤالي كه مي‌ماند اين است: در اين هنگام نقش پيغمبر6 چه بود؟ آيا لازم بود كه شخص ثروتمند را به حال خود واگذارد يا مصلحت‌انديشي كند؟ پيغمبر اكرم در حقيقت مصلحت انديشي كرد و به تصور اينكه اگر اين ثروتمندان را رها كند، فرصت ديگري دست ندهد تا آنان را به آيين خود فراخواند، از اين جهت پيغمبر6 بدون توجه به اطرافش كه چه پيش آمده است، به مذاكره خود با آن گروه ادامه داد. لذا ضمير در جمله «عبس و تولي» مربوط به آن شخص است، ولي بقيه آيات مربوط به خود پيغمبر6 مي‌باشد و به همين جهت پيغمبر اکرم (ص) هر وقت «ابن ام مكتوم» را مي‌ديد، مي‌فرمود: مرحباً بمن عاتبني ربي؛ خوش آمد آن كسي كه در مورد او خداوند به من عتاب كرد.[87]

پس از گفتار آيت‌الله معرفت اين نتيجه به دست مي‌آيد: شايسته آن بود كه پيامبر همواره به پيرامون خود توجه داشته باشد. او در آن حال كمال توجه را به دعوت معطوف كرده بود و تا حدودي از آنچه پيرامون او مي‌گذشت غافل شد و لذا مورد عتاب قرار گرفت.

آيه دهم

الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك الذي أنقض ظهرك[88]

آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم و بار سنگين تو را از تو بر نداشتيم؟ همان باري كه سخت بر پشت تو سنگيني مي‌كرد.

شبهه‌اي كه در اين آيه شده اين است: گفته‌اند «وزر» به معناي گناه است و خداوند فرمود: اي رسول، آيا ما نبوديم كه گناه تو را آمرزيديم؟ و اين دليل بر اين است كه پيامبران از گناه مصون نيستند. كما اينكه مفسران رواياتي را نيز ذكر كرده‌اند و همين معناي ظاهري را تأييد كرده‌اند. ما در اينجا نمونه‌اي از آنها را ذكر مي‌كنيم.

1. طبري رواياتي را مي‌آورد كه از مجاهد، قتاده و عايشه نقل شده است: منظور از «و وضعنا عنك وزرك» گناهان پيامبر (ص) است؛ يعني وغفرنالك ما سلف من ذنوبك؛ ما گناهان گذشته‌ات را بخشيديم.[89]

2. علاوه بر دو احتمال فوق، ماوردي دو احتمال ديگر را نيز ذكر كرده است. مقصود از «و وضعنا عنك وزرك» اين است كه ما قبل از نزول وحي بر تو، تو را از پليديها حفظ كرديم تا از نجاستها پاك باشي.

احتمال دوم اين است كه مقصود اين باشد: تكليف مالايطاق را از تو برداشتيم (كه اين خصوصيت به ذات پيامبر اکرم (ص) اختصاص ندارد).[90]

3. فخر رازي مي‌گويد:

الف. مقصود گناهان صغيره است نزد كساني كه قائل به جواز صدور صغائر از انبي(ع) مي‌باشند.

ب. «وزر» بر غير ذنب حمل مي‌شود و مقصود، احساس سنگيني در امر رسالت و اداي حقوق و واجبات در اين راه است يا حفاظت از معصيت در دوران جاهليت، يا مقصود از «وزر» هيبتي است كه در اولين ملاقات با جبرئيل بر پيامبر اکرم (ص) وارد شده بود.[91] مي‌دانيد كه ما «اماميه» نسبت گناه را به انبيا، چه صغيره و چه كبيره، جايز نمي‌دانيم.

پاسخ: «وزر» در لغت به معناي «بار سنگين» و طاقت فرسا استعمال دارد و اصلاً به معناي گناه نيست.[92] گناه را نيز از اين جهت«وزر» مي‌گويند كه سنگيني ويژه‌اي را بر دوش گنهكار ايجاد مي‌كند و آن احساس شرم و دلمردگي و عذاب رستاخيز است؛ مانند آياتي از قرآن كه در آنها «وزر» به معناي بار سنگين آمده است: «ولكنا جلنا أوزاراً من زينة‌القوم»؛[93] قوم موسي(ع) مي‌گويند: اسباب تجمل و زينت (جواهر و طلا) كه از فرعونيان به دست آورده بوديم، بسيار بر دوش ما سنگين بود و آنها را در آتش افكنديم، يا مانند «ولا تزر وازرة وزر اخري؛[94] هيچ كس بار ديگري را به دوش نمي‌گيرد.»

اكنون اين سؤال مطرح است: پس اين بار سنگين چه بود كه خداوند با برداشتن آن بر پيامبر (ص) خود منت مي‌نهد؟

در پاسخ مي‌گوييم: اين بار وزين همان تحميل رسالت از جانب خداوند و قبول كردن آن از طرف پيامبر (ص) و اداي وظيفه به صورت تبليغ رسالت بود. تكذيب دعوت آن حضرت (ص) و اذيتهايي كه در اين راه تحمل نمود و نيز اصرار دشمنان بر محو كردن دين و اسم آن حضرت و از طرف ديگر، مسئوليت سنگين رسالت و امر تبليغ بار سنگيني بود كه به حول و قوه پروردگار، تثبيت امور رسالت و شرح صدر آن حضرت براي تحمل سختيها واقع شد و آن حضرت به كمك پروردگار از عهده اين مسئوليت طاقت‌فرسا برآمد. اين «وزر»ي بود كه بر دوش پيغمبر6 سنگيني مي‌كرد. آيه اصلاً هيچ ربطي به گناه ندارد[95]

آيه يازدهم

إنا أنزلناه إليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما أريك الله ولا تكن للخآئنين خصيماً و استغفر الله إن الله كان غفوراً رحيماً[96]

يا آيه ديگر كه مي‌فرمايد:

فاعلم أنه لا إله إلا الله واستغفر لذنبك وللمؤمنين والمؤمنات والله يعلم متقلبكم ومثواكم[97]

يا آيه ديگر:

فاصبر إن وعد الله حق واستغفر لذنبك وسبح بحمد ربك بالعشي والإبكار[98]

شبهه‌اي كه در مورد اين‌گونه آيات مطرح مي‌شود، اين است: وقتي انبي(ع) از هر نوع گناه معصوم هستند، پس حكم استغفار براي چه آمده است؟ آنان چرا بايد استغفار كنند؟

مفسران در مورد آياتي كه نسبت گناه (ظاهراً) به معصومان دارند يا ذكر توبه و استغفار در آنها آمده است، جوابهايي ارائه نموده‌اند. ما از آن ميان دو پاسخ را ذكر مي‌كنيم اما در مورد توجيه به خصوص آيه بايد به تفاسير مراجعه شود.

پاسخ(اول): كلام خداي عزوجل از باب «اياك أعني واسمعي يا جارة» است، يعني دستوري عمومي براي تمام مسلمانها محسوب مي‌شود. مسلمانان بايد از گناه خود استغفار نمايند. ما از اين قبيل احكام در قرآن فراوان داريم كه خطاب ظاهري به پيغمبر اکرم (ص) است، ولي مقصود حكم مسلمانان‌اند؛ مانند آيه

إما يبلغن عندك الكبر أحدهما أو كلاهما فلا تقل لهما أف ولاتنهرهما وقل لهما قولاً كريماً[99]

اگر هر دو يا يكي از آنها پير و سالخورده شوند، كلمه‌اي كه خاطر آنها رنجيده شود نگوييد و كمترين آزار به آنها مرسانيد و با ايشان با احترام و اكرام سخن گوييد.

آيه «و بالوالدين أحسانا» هم از اين قبيل است. معلوم است كه پدر بزرگوار حضرت (ص) قبل از به دنيا آمدن ايشان فوت كرده بود و مادر گرامي‌شان نيز در كودكي ايشان از دنيا رفته بود. پس اصلاً موضوع به سالخوردگي و پيري رسيدن آنها منتفي است. ولي خطاب مستقيماً به پيغمبر اکرم (ص) مي‌باشد. پس معلوم است كه مقصود بيان يك حكم عمومي براي مسلمانان است.

همچنين آياتي هست كه در آنها خطاب ظاهري به خود پيغمبر اکرم (ص) است ولكن تصور آن هم نمي‌شود كه حضرت (ص) چنين عملي را انجام داده باشند؛ مانند

ولا تجعل مع الله إلها آخر فتلقى في جهنم ملوماً مدحوراً[100]

هرگز با خداي يكتا كسي را به خدايي نپرست، وگرنه ملامت زده و مردود به دوزخ در خواهي افتاد.

همه بر عدم شرك پيغمبر6 اتفاق دارند كه يك لحظه هم در عمر شريف خود شرك نورزيدند. ولي آيه حكم مي‌كند كه كسي را شريك خداوند قرار نده. اين نوع آيات براي تربيت مسلمانان و مقصود از آنها بيان حكم عموم است، ولي مخاطب پيغمبر اکرم (ص) مي‌باشد. اما جواب ظريف‌تري كه مفسران به آن اشاره كرده‌اند اين است: بايد در معنا كردن گناه دقت كنيم.

1. گاهي ذنب به معناي تخلف از قانون الزامي الهي به كار مي‌رود كه ممكن است مجازاتي در دنيا و يا حتماً در آخرت داشته باشد، كه اين نوع را مي‌توان ذنب قانوني يا وضعي ناميد، يعني يك قانوني وضع شده و مخالفتش حرام است.

2. ولي گاهي «گناه» به لحاظ معنوي در نظر گرفته مي‌شود كه اين خود به دو مرحله تقسيم مي‌شود:

الف. اينكه انسان عملي را مرتكب شود كه با مكارم اخلاق منافات داشته باشد، هر چند كه از نظر شرعي حرام نباشد. اين را گناه اخلاقي تعبير مي‌كنند كه آثار وضعي نامطلوبي در روح انسان باقي مي‌گذارد ولو عقاب اخروي نداشته باشد.

ب. بالاتر از اين دو گناهي است در نظر صلحا كه تخلف از قانون نيست، موجب رذيلت اخلاقي هم نمي‌شود، ولي در مقام عشق و محبت، گناه محسوب مي‌شود. اقتضاي محبت اين است كه محب نسبت به محبوب، كمال انقياد را داشته باشد و تمام توجهش به محبوب باشد و در هيچ حالي از او غفلت نكند. يعني هر چه معرفت و شناخت پروردگار عميق‌تر شود، احساس عبوديت بيشتر مي‌شود و بشر خود را فقير محض مي‌داند و نعمتهايي را كه خداوند به او ارزاني داشته شكر مي‌گويد. ولي در همين انجام وظيفه خود را مقصر مي‌داند و به اعلام مراتب بندگي خويش و اظهار عجز مي‌پردازد. ولي بهرحال زندگي دنيا لوازمي دارد كه حتي ممكن است شرعاً واجب باشند. آنان همان مقدار از اوقاتي را كه صرف زندگي معمولي و رفع نياز ضروري خويش مي‌نمايند، مخالف مقام محبت و عشق مي‌دانند و گناه محسوب مي‌كنند و به استغفار از آن مي‌پردازند. قرآن در مورد حضرت مريم(ع) مي‌فرمايد: «كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقاً»؛[101] هر وقت كه زكري(ع) به عبادتگاه مريم مي‌آمد، نزد او سفره‌اي را مي‌يافت.» قبل از تولد حضرت مسيح(ع) براي حضرت مريم ميوه‌هايي از طرف پروردگار متعال مي‌رسيد، چون هم و غم او فقط پروردگار و عبادت و شوق ملاقات با او بود. اما وقتي حضرت عيسي(ع) متولد شد، مقداري از توجه حضرت را به خود معطوف كرد. گرچه رسيدگي به حضرت مسيح(ع) خود از بزرگ‌ترين عبادات محسوب مي‌شد، اما محبت يگانه تقسيم شده بود. لذا حال حضرت مريم فرق كرد و ارشاد شد: «وهزي إليك بجذع النخلة تساقط عليك رطباً جنيا؛ً[102] اي مريم، شاخه درخت خرما را حركت ده تا از آن براي تو رطب تازه فرو ريزد.»

لذا نسبت ذنب به انبيا و استغفار آنها بر حسب مقام آنهاست كه آنها پيش خود احساس گناه مي‌كنند و الا نه مرتكب معصيت الهي شده‌اند، نه رذيلت اخلاقي از آنها سرزده است، نه عملي انجام داده‌اند كه با عصمت منافات داشته باشد. جملاتي هم كه در ادعيه معصومان(ع) ديده مي‌شود با همين دو جواب توجيه مي‌شود.

علامه طباطبايي در تفسير آيه 106 سوره نساء مي‌فرمايد:

اين آيه در مقام دفع است، يعني از خدا مي‌خواهد امكان لغزش و ميل به هواي نفس را كه در فطرت انسان نهفته است از بين ببرد... عصمت آن مرتبه از علم است كه مغلوب قواي ديگر نمي‌شود و اصلاً شخص داراي مقام عصمت ميل به هوي و هوس پيدا نمي‌كند: لولا فضل الله عليك ورحمته لهمت طآئفة منهم أن يضلوك وما يضلون إلا أنفسهم وما يضرونك من شيء.[103] اين آيه دلالت دارد كه در مقابل آخرين كوشش و تلاش خائنان در تحريك عواطف پيغمبر6 در ترجيح دادن باطل بر حق، خداوند به فضل خود كه همان قوه عصمت است حضرت (ص) را حفظ مي‌نمايد و از ناحيه دشمنان ضرري متوجه آن حضرت (ص) نخواهد شد.

پي‌نوشتها:

*تاريخ دريافت: 14/09/85 تاريخ تأييد: 08/10/85

**دانش آموخته كارشناسي ارشد رشته علوم قرآن و حديث مدرسه عالي امام خميني(ره)، قم.

1. فتح: 1و2.

2. ترجمه از: راه و راهنماشناسي (معارف قرآن، ج54، ص751).

3. عصمة‌الانبياء، ص109.

4. تنزيه‌الانبياء، ص164.

5. عصمة‌الانبياء، ص109؛ روح‌المعاني، ج26، ص19. رجوع شود به: تفسير مجمع‌البيان، ج9، ص110. نيز مي‌فرمايند: وقد يقال المراد ما هو ذنب في نظره‌العالي6 و أن لم يك ذنبا و لا خلاف الأولي عندالله‌تعالي.

6. الميزان، ج18، ص380 و 383، مترجم: موسوي همداني؛ تفسير موضوعي، آيت‌الله جوادي، ج3، ص274؛ معارف قرآن، ج54، ص180.

7. بحارالانوار، ج11، ص83؛ تفسير نورالثقلين، ج5، ص56.

8. توبه: 43؛ ترجمه تفسير موضوعي، ج3، ص275، آيت‌الله جوادي آملي.

9. تنزية‌الانبياء، ص160.

10. عصمة الانبياء، ص106.

11. يكي از حاشيه‌نويسان بر الكشاف است.

12. التفسير الكشاف، ج2، ص274.

13. عصمة الانبياء، ص107.

14. تنزية‌الانبياء، ص160.

15. توبه: 47.

16. تفسير الميزان، ج9، ص381 و 383، مترجم: موسوي همداني؛ معارف قرآن، ج45، ص183.

17. بحارالانوار، ج11، ص83؛ تفسير موضوعي، آيت‌الله جوادي آملي، ج3، ص276.

18. احزاب: 37.

19. تنزية‌النبياء، ص155.

20. عصمةالانبياء، ص100

21. تفسيرالكشاف، ج3، ص237.

22. عصمة‌الانبياء، ص101.

23. تنزية‌الانبياء، ص156.

24. مائده: 67.

25. تفسير الميزان، ج16، ص482 و 483، مترجم: موسوي همداني.

26. بحارالانوار، ج11، ص74؛ تفسير نورالثقلين، ج4، ص281، ح129.

27. تحريم: 1.

28. راه و راهنماشناسي، ج54، ص188.

29. التفسير كنز الدقائق، ج13، ص324؛ تفسير مأوردي، ج6، ص38.

30. تفسير قمي، ج2، ص392؛ تفسيرالكشاف زمخشري، ذيل آيه 1 سوره تحريم.

31. تفسيركنزالدقائق، ج13، ص324؛ تفسير مجمع‌البيان، ج9 و 10، ص471. براي همه وجوه فوق بنگريد تفسير كبير، فخر رازي، ج29 و 30‚ ص40 و41.

32. تفسير فخر رازي، ج29و 30، ص42.

33. عصمةالأنبياء، ص112.

34. همان مدرك. پس احتمال ماوردي كه دو قول را نقل كرده مردود است. تفسير ماوردي، ج6، ص40.

35. مجمع‌البيان، ج9و10، ص472.

36. الميزان، ج19، ص554. برگرفته از بيانات علامه طباطبايي (الله وليه و جبرئيل).

37. حج: 52.

38. تفسير كبير(فخر رازي)، ج23، ص50؛ تفسير نورالثقلين، ج3، ص516.

39. تفسير الكشاف، ج3، ص37.

40. عصمة النبياء، ص95.

41. حج: 53.

42. حاقه: 44 ـ 46.

43. يونس: 15.

44. اعلي: 6.

45. نمل: 6.

46. نجم: 3ـ4.

47. تفسير الميزان، ج14، ص552، مترجم: موسوي همداني.

48. تنزيه‌الانبياء، ص152.

49. انعام: 68، با ترجمه حضرت آيت‌الله مكارم.

50. تفسيرالكشاف، ج2، ص34.

51. صحيح‌البخاري، كتاب‌الصلاة، باب «التوجه نحوالقبلة»؛ صحيح‌المسلم، كتاب المساجد، باب «السهو في‌الصلاة والسجودله».

52. تفسير قرطبي، ج4، ص16.

53. زادالمسير في علم التفسير، (لأبن جوزي)، ج3، ص38؛ تفسير بحرالمحيط، (ابن حيان اندلسي)، ج4، ص157.

54. تفسير كبير فخر رازي، ج13ـ14، ص48.

55. تفسير موضوعي، تنزيه انبياء، ص143.

56. تفسير قمي، ج1، ذيل آيه 68 سوره انعام.

57. مجمع‌البيان، ص490.

58. نساء: 140.

59. الميزان، ج7، ص201، ترجمه: موسوي همداني؛ الجديد في تفسير قرآن، ج3، ص46.

60. انفال: 67 ـ 68.

61. تفسير درالمنثور، ج3، ص364؛ تفسيرالكشاف، ج2، ص33؛ تفسير الكبير فخر رازي، ج15ـ16، ص204.

62. تفسير قرطبي، ج4، ص403.

63. مجمع‌البيان، ج4، ص439.

64. تفسيرالكبير فخر رازي، ج15ـ16، ص204.

65. تفسير الميزان، ج9، ص387.

66. عصمة‌النبياء، ص106.

67. مجمع‌البيان، ج4، ص439.

68. ضحي: 76.

69. تنزية الانبياء، ص150.

70. يوسف: 95.

71. تفسير كبير فخر رازي، ج31ـ32، ص217؛ تفسير ماوردي، ج6، ص294( اين مأخذ نه احتمال را ذكر مي‌كند).

72. تفسير النسفي، ج3، ص655.

73. تفسير درالمنثور، ج6، ص611.

74. مجمع‌البيان، ج 91، ص766.

75. تفسير الميزان، ج20، ص522، ترجمه، موسوي همداني.

76. تنزيه الانبياء، ص111.

77. نورالثقلين، ج5، ص596؛ تفسير موضوعي آيت‌الله جوادي آملي، ج3، ص287.

78. عبس: 11،8،7،6،3،2،1.

79. تفسير جامع‌البيان من تأويل اي القرآن، ج15، ص56؛ تفسير درالمنثور،‌ج 6، ص517.

80. خلاصه كلام، تفسير كبير، ج31ـ32.

81. عصمة الأنبياء، ص108.

82. القلم: 4.

83. تنزية الأنبياء، ص119.

84. حجر: 88.

85. تفسير الميزان، ج20، ص332.

86. مجمع‌البيان، ج10، ص437.

87. آيت‌الله معرفت، تنزية الانبياء، ص214ـ215.

88. انشراح: 31.

89. تفسير جامع‌البيان عن تأويل اي القرآن، ج15، ص257؛ درالمنثور،‌ ص615، ج6.

90. النكت والعيون؛ تفسير ماوردي، ص297، ج6.

91. تفسير كبير فخر رازي، ج21ـ22(ذيل اين آيات).

92. عصمة الأنبياء، ص107.

93. طه: 89.

94. انعام: 164.

95. ترجمه تفسير الميزان، ج20، ص530؛ رسالة عصمةالأنبياء، فخر رازي، ص107؛ تنزية‌الأنبياء، آيت‌الله معرفت، ص171؛ تنزية‌الأنبياء، سيدمرتضي؛ التبيان في تفسيرالقرآن، شيخ طوسي، ج10، ص372.

96. نساء: 104ـ105.

97. محمد: 19.

98. مومن: 55.

99. اسراء: 23.

100. اسراء: 39.

101. آل عمران: 37.

102. مريم: 25؛ تنزية‌الأنبياء، آيت‌الله معرفت، ص182.

103. نساء: 113.

مددعلي ملاح **
منبع
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

مدتی است که اصلا حال و حوصله ذکر و دعا ندارم .فقط نماز می خونم، اونم خیلی معمولی. چی کار کنم که رابط

مدتی است که اصلا حال و حوصله ذکر و دعا ندارم .فقط نماز می خونم، اونم خیلی معمولی. چی کار کنم که رابطه ام قوی تر بشه ؟

این گونه اختلاف روحیه ها در انسان , امری طبیعی است . حضرت امیر(ع ) می فرمایند: «قلب انسان گاه رو به عبادات و اعمال خیر می کند و گاه به آنها پشت می نماید (دارای اقبال و ادبار است)». ولی اگر بی میلی به عبادت و تهذیب نفس طولانی گردد، نشانگر بروز مشکلی در زوایای وجودی انسان است . بعضی از این مشکلات عبارت است از:
1- حب نفس و دوست داشتن بیش از حد خود.
2- جای گیری حب دنیا و زرق و برق آن در دل آدمی.
3- استفاده از غذاهایی که حلال نیستند.
4- استفاده از غذاهایی که پاک نیستند.
5- تکرار گناه به حدی که دل سیاه گردد و شوق عبادت گرفته شود. که با تفحص در نفس خود باید علت را پیدا کرد و مداوا نمود.

بی میلی و بی رغبتی و عدم توجه در نماز معلول عوامل متعددی است از جمله :
الف ) نشناختن نماز و اهمیت و اسرار نهفته در آن.
ب ) عدم شناخت و توجه کافی نسبت به معبود; یعنی , همو که در نماز با او سخن می گوییم.
ج ) اشتغال ذهن و فکر و اندیشه و تعلق قلب به دنیا و مسائل مادی .
برای حل این مشکل راه های متعددی وجود دارد از جمله :
1- دقت در انجام مقدمات نماز; مانند وضوی با معنویت انجام مستحباتی چون اذان اقامه و ...
2- گزینش مکان مناسب و دوری از جاهای شلوغ و پر سر و صدا و دوری از هرچه موجب انحراف از توجه به خداوند شود.
3- گزینش وقت مناسب تا آن جا که ممکن است اول وقت خواندن نماز.
4- تا حد امکان در مسجد و با جماعت نماز خواندن (به ویژه در جماعاتی که بعد معنوی بیشتری دارد).
5- نماز را با اشتیاق و با طمائنینه و با دقت در مفاهیم و معانی آن خواندن.
6- عدم توجه به اطراف و اطرافیان؛ در حال ایستاده به مهر نگریستن و در رکوع به پایین پا و در تشهد به دامن خود نظر نمودن.
7- تخلیه دل از حب دنیا و امور دنیوی و آن را مالامال از عشق خداساختن .
توضیح : ذهن انسان همواره متوجه چیزی است که به آن عشق می ورزد چنان که عاشق آنی از فکر معشوق خود بیرون نمی رود. این که ما در نمازهایمان همواره به فکر مسائل دیگر هستیم به خاطر تعلق شدید نفس به دنیا و حب آن است اما آن که عاشق حق است در هر حال و کاری به یاد خداست به طوری که گویی همیشه در نماز است.
8- ضبط قوه خیال , توضیح : پرنده لجام گسیخته خیال چکاوکی است که هر آن بر شاخساری می نشیند. از این رو همیشه افکار انسان به این طرف و آن طرف متوجه است و قرار و آرامی ندارد اما اگر آدمی با دقت و هوشیاری در کنترل آن بکوشد پس از چند صباحی رام و مطیع شده و به هر سو که اراده کند متوجه می گردد. بنابراین انسان باید درنماز از اول با قاطعیت بنا گذارد که تمام توجه خود را به سوی پروردگار معطوف دارد و هرگاه طایر خیال از چنگ او گریخت بلافاصله آن را به همان جهت برگرداند. اگر چندین مرتبه در ایام متوالی چنین کند کم کم ذهنش عادت خواهد نمود.
9- توجه به عظمت و هیبت پروردگار و فقر وفاقه خود. بدیهی است اگر آدمی بداند با چه بزرگی روبه روست و خود در مقابل او هیچ بلکه عین احتیاج و فقر و فاقه است با تمام وجود و ذهن و اندیشه خاضع می گردد.
10- مطالعه پیرامون کیفیت نمازهای اهل بیت (ع ) همچنین مطالعه کتاب هایی چون «آداب الصلوه یا پرواز در ملکوت»، امام خمینی و «اسرارالصلوه»، میرزا جواد ملکی تبریزی بسیار نافع است.
11- تمیز بودن بدن و لباس مسواک زدن دندان و خالی بودن معده در هنگام نماز نیز از مستحبات و موجب حضور بیشتر قلب است .
دیر خوابیدن و عادت به خواب صبح، از جمله مواردی است که ممکن است موجب قضای نماز صبح شود. هم‏چنین برخی گناهان توفیق نماز صبح را از انسان سلب میکند.

مراعات موارد زیر میتواند در قضا نشدن نماز صبح مؤثر باشد:
1- زود خوابیدن شب‏ها؛
2 خواندن سه آیه آخر سوره کهف جهت بیدار شدن در ساعت معین؛
3- نخوابیدن با شکم پر؛
4- با وضو خوابیدن؛
5- ترک معصیت؛
6- علاوه بر موارد فوق، تنظیم چرخه خواب نقش مؤثری در عملکرد کار روزانه انسان و به موقع بیدار شدن دارد. معمولا دو نوع چرخه خواب وجود دارد. یک نوع چرخه خواب بدین صورت است که افراد تا دیرهنگام بیدار هستند در عوض صبح ها دیر از خواب بیدار می شوند و بخشی از روز را نیز خواب هستند. معمولا افرادی که دارای شغل آزاد هستند بیشتر این نوع چرخه خواب را دارند. نوع دیگر افرادی هستند که شبها زود می خوابند و صبح نیز زود از خواب بیدار می شوند معمولا افراد اداری که صبح ها باید سر ساعت به اداره بروند اینگونه هستند و از چرخه نوع دوم بیشتر تبعیت می کنند. افرادی هم هستند که چرخه خواب منظمی ندارند و دائما وقت خواب و بیداری آنها متغیر است. گاهی زود می خوابند و دیر هم بلند می شوند و یا بالعکس. این افراد معمولا دچار اختلال خواب هستند یا به تدریج دچار اختلال خواب می شوند. گرچه دو نوع اول موجب اختلال خواب نمی شود، اما آنچه با فرهنگ دینی ما سازگارتر و مناسب تر است این است که ما کارهای خودمان را بگونه ای تنظیم کنیم که شب ها زودتر بخوابیم و صبح ها نیز حداقل یک ساعت مانده به طلوع آفتاب بیدار شویم. اگر بتوانیم قبل از اذان صبح بیدار شویم خیلی مطلوب تر است. در هر حال خواب به اندازه و کافی برای ترمیم انرژی های از دست رفته و آمادگی برای فعالیت های مجدد روز بعد ضروری است و راهی وجود ندارد جز تنظیم یک برنامه دقیق و رعایت راهکارهائی که در بالا به آنها اشاره شد.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

من نماز و دیگر عبادات را به جا می آورم اما همیشه دو دلم ، فکر می کنم ایمانم کامل نیست . برای کمال ای

من نماز و دیگر عبادات را به جا می آورم اما همیشه دو دلم ، فکر می کنم ایمانم کامل نیست . برای کمال ایمان چه کنم ؟

اعتقاد و ایمان به خدا و دین و دستورها و باورهای دینی از دو راه حاصل میشود: یکی از راه تحقیق و بررسی.
وقتی انسان در مورد خداوند و آثار الهی در جهان خلقت و تدبیر و نظم جهان و شاهکارهای جهان خلقت و احکام و دستورهای الهی، تعمّق و تدبّر و تحقیق کرد و برایش یقین حاصل شد، ایمان او به خداوند کامل‏تر و عمیق‏تر و مستحکم‏تر میشود..
دیگری از راه خبر دادن فرد راستگو: وقتی پیامبر اسلام(ص) را به عنوان شخصی که حرف هایش راست است و محال میباشد که دروغ بگوید، قبول کردیم، با حرف‏های او در مورد دنیا و آخرت، به این سخن‏ها ایمان میآوریم. همین طور است قرآن کریم، مثلاً قرآن از وجود فرشتگان خبر داده و ما چون اعتقاد داریم که قرآن وحی الهی است، به گفته‏های آن ایمان داریم..
پس از راه تحقیق و شنیدن از پیامبر و قرآن و امام معصوم(ع) ایمان واقعی پیدا میکنیم..
اگر سؤال شما این است که چگونه میتوان ایمان را تقویت کرد، پاسخ این است که ایمان به وسیله تقوای الهی و دوری از گناهان و انجام اعمال صالح تقویت میگردد..
امام صادق(ع) فرمود: "ورع و پرهیز از گناه، ایمان را ثابت نگه میدارد و طمع، ایمان را بیرون میبرد".(1)
نیز فرمود: "هر کس عملش موافق گفتارش باشد، اهل نجات است اما هر کس عملش با گفتارش (که میگوید به خدا و قیامت و... ایمان دارم) مطابقت نکند، ایمانش عاریه‏ای و مصنوعی است".(2)
رسول خدا(ص) فرمود: "محکم‏ترین دستگیره ایمان، تقوا است".(3)
نیز فرمود: "بنده ایمان نمیآورد مگر نیکیهایی را که برای خود دوست دارد، برای مردم هم دوست داشته باشد".(4
بنابراین انجام واجبات و ترک محرمات و آراسته بودن به صفات خوب مثل: شکر، صبر، خوش اخلاقی، احسان، سخاوت، راست گویی، بردباری و پاک بدن از صفات رذیله مانند: تکبر،حسادت، بداخلاقی، عصبانیت و... موجب تقویت و پایداری ایمان میگردد..
برای اطلاع بیشتر به کتاب انسان و ایمان شهید مطهری و اخلاق در قرآن آیت اللَّه ناصر مکارم شیرازی مراجعه فرمایید..
انسان حالات گوناگونی دارد. در نهج البلاغه از امیر المومنین(ع) نقل شده: «ان للقلوب شهوه واقبالا وادبارا». بنابراین قلب انسان گاه اقبال به خدا و معنویات دارد و گاه پشت میکند. در این رابطه فرموده‏اند: در هنگام روی آوردن دل به مستحبات و مندوبات بپردازید و در صورت پشت کردن آن به واجبات اکتفا کنید. البته هر قدر انسان مجاهده نفس بیشتری کند و با خدا وقرآن و اهل بیت انس بیشتری گرفته و دل از هواهای نفسانی تخلیه کند به تدریج تمایلش بیشتر شده و به صورت ملکه راسخه در میآید. آن گاه است که در همه حالات به یاد خدا و متوجه اوست و هیچ چیز نمیتواند او را از محبوب حقیقی باز دارد.این همان حالتی است که از آن تعبیر به «نماز دائم» شده است:
خوشا آنان که الله یارشان بی به حمد و قل هوالله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند بهشت جاودان ماوایشان بی
تقویت ایمان و اعتقاد قلبی و عشق الهی برآیند تقوا و پرهیزگاری است. هم چنان که در بهاران نهال ناخشکیده شکوفه میزند تقوای الهی، انجام واجبات، ترک محرمات و تهذیب نفس نیز بوستان دل را خرم و سرسبز نگه میدارد و جوانه عشق الهی را در آن شکوفا میسازد. بنابراین در گام اول باید بر انجام واجبات و ترک گناهان استواری نمود و در گام دوم به پالودن نفس از رذایل و آراستن به فضایل پرداخت و حب دنیا و تعلقات دنیوی را از ژرفای ضمیر بیرون راند آن گاه دل کانون عشق خدا میشود و با اخراج شیطان نفسانیت و دنیاپرستی که خانه دل را غصب نموده صاحب خانه در آن لانه میگزیند.
برای تقویت ایمان، عمل به سفارش‏های زیر را توصیه میکنیم::
1-از غذای حرام پرهیز کنید،
2-با دوستانی معاشرت کنید که شما را به یاد خدا میاندازند.
3-گناهان را ترک نمایید و برای تحقق این امر سعی کنید حتی به گناه فکر نکنید و افکار خود را کنترل کنید.
4-نمازها را در اول وقت بخوانید،
5-تا آن جا که میتوانید نمازهای مستحبی مخصوصا نماز شب را ترک نکنید،البته مواظب باشید در ابتدا زیاده روی نکنید تا وقتی حال دارید مستحبات را ادامه دهید .
6-حتما در مجالس مذهبی و مساجد شرکت فعال داشته باشید زیرا حضور در چنین مکان‏هایی موجب حفظ ایمان انسان میگردد.
7-در تمام مراحل زندگی و حالات خویش استمداد از خداوند و توسل به اولیاءالله را فراموش نکنید و برای رفع مشکلات خود مخصوصا مشکلی که ذکر نموده‏اید زیاد دعا کنید.
8- ارتباط معنوی با امام حسین (ع) شاه کلید همه پیشرفت های معنوی است ، آن را فراموش نکنید .
ان‏شاءاللّه‏ که به مرور زمان دل شما نورانی و ایمانتان محکم خواهد شد و مورد رحمت و محبت خاص خداوند قرار خواهید گرفت..

پی نوشت‏ها:
1-محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج 1، ص 200، ماده ایمان، شماره 1359 و 1360.
2-همان، شماره 1356.
3-همان، شماره 1286.
4- همان.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

لطفاچند کتاب خوب و مفید برای شروع مطالعه درباره سیر عرفانی و بهره بردن از لذتهای معنوی معرفی کنید ؟

لطفاچند کتاب خوب و مفید برای شروع مطالعه درباره سیر عرفانی و بهره بردن از لذتهای معنوی معرفی کنید ؟

پاسخ:کتاب‌ هایی‌ که‌ در باره اخلاق‌ نوشته‌ شده‌ متناسب‌ با سطح‌ علمی‌ و مقدار تحصیلات‌ افراد متفاوت‌ است‌. هر کتابی‌ برای‌ سطح‌ علمی‌ مناسب‌ نوشته‌ شده‌ است‌. در زیر چند نمونه‌ کتاب‌ اخلاقی‌ نام‌ می‌بریم‌:

1 ـ جامع‌ السعادات‌ در سه‌ جلد و به‌ زبان‌ عربی‌ است‌ که‌ نویسندة‌ آن‌ عالم‌ جلیل‌ القدر ملا مهدی‌ نراقی‌ (ره‌).

2 ـ معراج‌ السعاده‌ .این‌ کتاب‌ بسیار خوب‌ و مفید است‌ و تأثیر به‌ سنرایی‌ در خواننده‌ می‌گذارد.

3 ـ کتاب‌ نقطه‌های‌ آغاز در اخلاق‌ عملی‌ اثر حضرت‌ آیت‌ اللّه‌ مهدوی‌ کنی‌ که‌ کتاب‌ بسیارارزشمندی‌ است‌ و در خواننده‌ تاثیر خوبی‌ می‌گذارد.

4 ـ قلب‌ سلیم‌، اثر شهید بزرگوار آیت‌ اللّه‌ دستغیب‌.

5 ـ شرح‌ و تفسیر دعای‌ مکارم‌ الاخلاق‌ در سه‌ جلد اثر خطیب‌ توانا مرحوم‌ حجت الاسلام‌ فلسفی‌ (ره‌).

6 ـ اخلاق‌ فلسفی‌ اثر مرحوم‌ حجت‌ الاسلام‌ فلسفی‌.

7 ـ چهل‌ حدیث‌ حضرت‌ امام‌ خمینی‌(ره).

8 ـ نقش‌ دین‌ در خانواده‌ اثر آیت‌ اللّه‌ صادق‌ احسانبخش‌.

9 ـ مبانی‌ تعلیم‌ و تربیت‌ اثر رضا فرهادیان‌.

10 ـ تعلیم‌ و تربیت‌ در اسلام‌ اثر شهید مطهری‌.

11 ـ رسالت‌ اخلاق‌ در تکامل‌ انسان‌، تألیف‌ سید مجتبی‌ موسوی‌ لاری‌.

12 ـ جهاد با نفس‌، در چهار جلد تالیف‌ آیت‌ اللّه‌ مظاهری‌.

13 ـ محجه‌ البیضاء در هشت‌ جلد به‌ زبان‌ عربی‌ نویسنده‌ مرحوم‌ فیض‌ کاشانی‌.

14 ـ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌، نویسنده‌ آیت‌ اللّه‌ جعفر سبحانی‌.

15 ـ اخلاق‌ در قرآن‌، نویسنده‌ آیت‌ اللّه‌ مکارم‌ شیرازی‌.

16 ـ بیست‌ و هشت‌ گفتار پیرامون‌ مسائل‌ اخلاقی‌ و اعتقادی‌، اثر آیت‌ اللّه‌ مصباح‌.

17 ـ اخلاق‌ اسلامی‌، نویسنده‌ مهندس‌ محمد علی‌ سادات‌.

18 ـ مقالات‌ سه‌ جلد اثر محمد شجاعی‌.

19- رساله لقاء الله از ملکی تبریزی
منبع

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

چه کاری انجام دهم تا حاجتم نزد خدا برآورده شود؟

چه کاری انجام دهم تا حاجتم نزد خدا برآورده شود؟

‏استجابت دعا دارای شرایط و نیز موانعى است. پیش از بیان آن، مفهوم دعا و مقدمه‏اى را متذکر مى‏شویم:
مفهوم دعا: دعا به معنى «خواندن» است، خواندنى که به صورت نیایش و سرود و ستایش، یا خواستن و طلب و درخواست مَدَد و نصرت و یاورى.
مقدمه:
انسان مرتبط با خدا مى‏کوشد از طریق دعا (راز و نیاز و مناجات و عبادت) به خدا نزدیک شود. وقتى با کسى آشنا شدى و ارتباط پیوسته شما زمینه اعتماد را فراهم ساخت و از دوستان صمیمى او به شمار آمدى، در هنگام نیاز به خانه‏اش مى‏روى و شرط دوستى را به جا مى‏آورد و میثاق و محبت را استوار مى‏سازد. در را باز مى‏کند و شما را در اندرون پذیرایى می‌نماید و مورد لطف و عنایت ویژه قرار خواهد داد.
براى استجابت دعا باید شرایطى را مهیا نمود و موانعى را برطرف ساخت. در ذیل به برخى از شرایط و موانع اشاره مى‏شود:
الف) شرایط استجابت دعا.
1 - ارتباط مداوم با خدا در هر حال:
خداوند به پیامبرش دستور مى‏دهد که «نفس خویش را در کمال شکیبایى در هر بامداد و شامگاه به دعا کردن و جلب خشنودى خدا وادار کن».(1)
قرآن کسانى را که فقط در هنگام گرفتارى و مشکلات دعا مى‏کنند، مورد نکوهش قرار داده است: «وقتى به انسان گرفتارى و غمى روى مى‏آورد، ما را در هر حال (خواب و بیدارى، نشسته و ایستاده) بخواند و چون گرفتاریش را برطرف کنیم، برود (و از ارتباط خود با خدا از جهت کمیت و کیفیت بکاهد و گاهى قطع نماید، به گونه‏اى که) گویى اصلاً ما را براى گرفتارى که به او رسیده بود، نخوانده است!».(2)
امام صادق (ع) مى‏فرماید: «کسى که پیش‏دستى در دعا نکند و فقط در وقت نزول بلا دست به دعا بردارد، دعایش در آن وقت مستجاب نگردد و فرشتگان گویند: این آواز را نشناسیم». در روایت دیگرى آمده که «به او مى‏گویند: تا امروز کجا بودى؟!».(3)
در اصول کافى آمده که خداوند به حضرت داوود(ع) فرمود: «مرا در روزهاى خوش و آسایش یاد کن تا من دعاى تو را در روزهاى گرفتارى و سختى اجابت کنم».(4)
2 - دعا باید از صمیم قلب باشد.
تمام ذرات وجود انسان یک چیزى را بخواهد و طلب کند و دل و زیانش با عمل و رفتارش هماهنگ باشد.
3 - اعتماد به خدا و اطمینان به اجابت او:
امام صادق(ع) فرمود: «خدا دعایى را که از دل غافل و بى خبر برخیزد، مستجاب نمى‏کند پس وقتى دعا کنى، از عمق دل به او روى آور (و دلت را با زبانت همراه گردان) و سپس به اجابت دعایت مطمئن باش».(5)
4 - قطع امید از غیر خدا و امید و اطمینان به خداوند.
امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه یکى از شما بخواهد که هر چه از خدا درخواست مى‏کند، خدا به او عطا فرماید، باید از همه مردم ناامید و مأیوس گردد و هیچ امیدى جز به درگاه خدا نداشته باشد».(6) او به نقطه‏اى از ایمان و توکل باید برسد که بداند همه قدرت‏ها و علل جهان تحت اراده و قدرت الهى قرار دارند.
پس از خدا بخواهد که اسباب و علل مادى و معنوى جهان را جهت صلاح و منفعت او قرار دهد.
5 - دعا باید در کنار تلاش و تدبیر باشد.
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «الداعى بلا عمل کالرامى بلا وتر؛ کسى که دعا مى‏کند و به دنبال آن تلاش و عمل نمى‏کند، مانند آن است که بى چله کمان تیر مى‏اندازد».(7)
دعا نمى‏تواند جاى تلاش و برنامه ریزى در زندگى را بگیرد، بلکه مکمل آن مى‏تواند باشد.
6 - دعا باید با حالت تضرع و دلى شکسته باشد.
امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه دلتان شکست، دعا کنید، زیرا دل تا پاک و خالص نشود، شکسته نمى‏شود».(8)
7 - مکان دعا در استجابت تأثیر دارد، مثلاً دعا در حرم امامان (ع) مخصوصاً حرم امام حسین(ع) و کنار خانه خدا به خصوص مقام حضرت ابراهیم(ع) و کنار حجرالاسود.
8 - زمان دعا: دعاى پنهانى و در تاریکى شب زودتر به اجابت مى‏رسد، مخصوصاً در قنوت یا سجده نماز «وتر» که بعد از خواندن هشت رکعت نماز شب و دو رکعت نماز شفع خوانده مى‏شود.(9)
قرآن مى‏فرماید: «پروردگار خود را به حالت تضرع و تذلل و در پنهانى و خفا بخوانید».
دعا در شب‏هاى ماه رمضان و رجب و دهه اول ذى‏الحجه و غیر آن دعا را به اجابت نزدیک مى‏کند.
9 - توسل به چهارده معصوم(ع) و آن‏ها را بر پایه آیه شریفه «وابتغوا الیه الوسیله» وسیله و شفیع قرار دادن.
10 - غسل توبه نماید، سپس با وضو چهار رکعت نماز بخواند در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد و سه مرتبه توحید و یک مرتبه سوره «الناس» و یک مرتبه «فلق» را بخوانید. بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفرالله ربى و اتوب الیه و بعد از هفت مرتبه «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم» سپس بگویید: یا عزیز یا غفار اغفرلى ذنوبى و ذنوب جمیع المؤمنین و المؤمنات فانه لا یغفر الذنوب الا انت.»(10)
به این ترتیب شخص در جاده دعا قرار مى‏گیرد و باید مراقب باشد تا راه دعا را درست بپیماید، و به بیراهه نرود. نشانى راه دعا را ذکر خواهیم کرد.
ب) موانع استجابت دعا
امام على(ع) مى‏فرماید: «المعصیة تمنع الاجابة؛(11) گناه مانع اجابت دعا است».
گناهان سه نوع تأثیر منفى در دعا مى‏گذارند:
1 - لذت دعا و مناجات را سلب مى‏کنند.
انسان دعا مى‏کند، اما لذت نمى‏برد و رقت قلب پیدا نمى‏کند.
2 - مانع استجابت دعا مى‏شوند.
3 - توفیق دعا کردن یا شرکت نمودن در مجالس دعا را از انسان سلب مى‏کنند.
برخى از گناهان در عدم اجابت دعا تأثیر بیشتر دارند که در ذیل به نمونه‏اى از آن‏ها اشاره مى‏کنیم.
امام سجاد(ع) فرمود: «گناهانى که مانع استجابت دعا مى‏شوند، عبارتند از: بددلى و سوءظن به مؤمنان و کارهاى آنان؛ طینت و درونى ناپاک داشتن؛ نفاق و دورویى با برادران و خواهران ایمانى؛ عدم اطمینان به اجابت دعا؛ تأخیر نمازهاى واجب (و نخواندن آن در اول وقت فضیلت) آن که وقت آن بگذرد؛ بدزبانى و فحاشى و اهانت کردن؛ نزدیک نشدن به خدا به وسیله صدقه و کارهاى نیک». (12)
نیز فرمود: «از جمله گناهانى که مانع استجابت دعا مى‏گردد، نافرمانى و رنجاندن خاطر پدر و مادر است».(13)
در برخى از روایات، بداخلاقى سبب باز گرداندن دعا معرفى شده است.
علل عدم اجابت دعاها از دیدگاه امیرالمؤمنین(ع)
مردى به حضرت عرض کرد: خداوند مى‏فرماید: «ادعونى استجب لکم» پس چرا ما دعا مى‏کنیم، ولى اجابت نمى‏شود، حضرت فرمود: چون دل‏هاى شما در هشت مورد خیانت و بى وفایى کرد:
1 - خدا را شناختید، ولى حقش را آن گونه که بر شما واجب بود، ادا نکردید. از این رو آن معرفت به کار شما نیامد.
2 - به پیامبر خدا ایمان آوردید، ولى در عمل با سنت و روش او مخالفت کردید، پس ثمره ایمان شما چه شد؟
3 - کتاب خدا (قرآن) را خواندید، ولى در عمل با آن مخالفت کردید.
4 - گفتید ما از آتش دوزخ مى‏ترسیم، ولى در همه حالات به واسطه گناهان خود به سوى جهنم مى‏روید.
5 - گفتید ما به بهشت تمایل و رغبت داریم، ولى کارهایى انجام مى‏دهید که شما را از بهشت دور مى‏سازد.
6 - نعمت‏هاى خدا را استفاده مى‏کنید، ولى شکر و سپاس گزارى نمى‏کند.
7 - خداوند فرمود: شیطان دشمن شما است، شما نیز او را دشمن گیرید.(14) شما به زبان او را لعن مى‏کنید، ولى در عمل با او دوستى مى‏نمایید و از او اطاعت مى‏کنید.
8 - عیب‏هاى مردم را برابر دیدگان‏تان قرار دادید و عیب‏هاى خود را پشت سرانداختید، در نتیجه کسى را ملامت مى‏کنید که خود به ملامت سزاوارتر از او هستید.
با این وضع چه دعایى از شما مستجاب گردد، در صورتى که شما راه‏ها و درهاى دعا را به روى خود بسته‏اید؟!
«پس تقوا پیشه کنید؛ کارهایتان را اصلاح کنید؛ امر به معروف و نهى از منکر کنید تا خدا دعایتان را مستجاب کند.(15)
راه دعا از دیدگاه امام صادق(ع)
شخصى خدمت امام صادق(ع) عرض کرد: دو آیه در قرآن است که تأویل و معناى آن را نمى‏دانم. یکى «ادعونى استجب لکم» است، که ما هر چه دعا مى‏کنیم، اجابت نمى‏شود. حضرت فرمود: «من سر عدم اجابت دعایتان را به شما مى‏گویم. اگر تو خدا را در آن چه دستور فرموده اطاعت کنى و آن گاه او را بخوانى، دعایت را اجابت مى‏کند، ولى تو با (دستورهاى) او مخالفت کرده، نافرمانى‏اش مى‏کنى. او نیز اجابت نمى‏کند. با این حال، اگر خدا را از راهش بخوانى - اگر چه گناهکار باشى - خدا دعایت را مستجاب مى‏کند».
آن شخص پرسید: راه دعا چیست؟ فرمود: «نماز (16) که خواندى، ابتدا تمجید کرده، او را به بزرگى مى‏ستایى و به هر نحو که مى‏توانى، حمد و ستایش مى‏کنى، سپس بر پیامبر(ص) و آلش درود مى‏فرستى و به تبلیغ رسالتش گواهى مى‏دهى، و بر ائمه هدى سلام مى‏دهى، آن گاه نعمت‏هاى خدا را بر خود مى‏شمارى و او را به خاطر آن‏ها ستایش و شکر مى‏کنى. بعد به گناهان خود یکایک اعتراف مى‏کنى و هر کدام را که به یاددارى، اقرار مى‏نمایى. هر کدام را به خاطر ندارى، به طور سربسته به زبان مى‏آورى و از همه گناهان به درگاه خدا توبه مى‏کنى و تصمیم مى‏گیرى که دیگر گناه نکنى و از روى پشیمانى و صدق نیت و خلوص، و در بیم و امید از آن‏ها
استغفار و طلب آمرزش مى‏کنى، سپس مى‏گویى: «اللهم انى أعتذر الیک من ذنوبى و استغفرک و أتوب الیک فأعنى على طاعتک و وفّقنى لما اوجبت علىّ من کل ما یرضیک فانى لم أر أحداً بلغ شیئاً من طاعتک الا بنعمتک علیه قبل طاعتک، فأنعم علىّ بنعمة أنال به رضوانک و الجنةَ. بعد از رعایت این مراتب، حاجت خود را بخواه، که امیدوارم خدا ناامیدت نکند و حاجتت را برآورد».(17)
چند تذکر:
1 - گاهى با وجود تمام شرایط دعا، دعا مستجاب نمى‏شود، چون به مصلحت ما نیست، یعنى چیزى را طلب مى‏کنیم که به سود ما نیست، اگر چه مى‏پنداریم به نفع ما و خیر است.(18)
2 - گاهى دعا مستجاب مى‏شود، ولى از روى مصالحى تحقق عملى آن به تأخیر مى‏افتد، حتى ممکن است تا بیست سال طول بکشد تا محقق گردد.
3 - در روایت است خداوند وقتى بنده‏اى را دوست داشته باشد، اجابت دعاى او را به تأخیر مى‏اندازد تا بنده‏اش با او راز و نیاز گوید.
از این رو مؤمنان ثابت قدم هیچ گاه از تکرار دعا مأیوس نمى‏شوند، بلکه مى‏گویند:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن درآید.
4- گاهی اجابت دعاها در آخرت به صورت پاداش نمایان می شود و در دنیا خواسته اش بنابر مصالحی داده نمی شود. اگر کسی بداند خداوند در عوض عدم اجابت دعا در دنیا، چه پاداشی برای او در آخرت در نظر گرفته است، هرگز نا امید نمی شود. امام صادق(ع) می فرماید: «روز قیامت خداوند متعال می فرماید: ای بندة من!‌ تو مرا خواندی و من اجابتت را به تأخیر انداختم. اکنون ثواب و پاداش تو چنین و چنان است. پس مؤمن آرزو می کند که کاش هیچ دعایی از او در دنیا اجابت نمی شد، برای آن ثواب و پاداش نیک که می بیند».(19)
از روایات استفاده می شود که هیچ دعایی بی اثر نیست و هر دعایی در دنیا و آخرت تأثیر مناسب خود را دارد.
امام سجاد(ع) می فرماید: «دعای مؤمن یکی از سه فایده را دارد: یا برای او ذخیره می گردد یا در دنیا برآورده می شود یا بلایی را که می خواست به او برسد،‌ از وی می گرداند».(20)
علاوه بر مطالب یاد شده، همیشه به این نکته توجه داشته باشید که نماز و روزه و دعا و غیره، مطلوبیت ذاتی دارند و فلسفه دعا تنها بر آوردن حوائج به ویژه خواسته های دنیوی نیست، بلکه نفس دعا و مناجات با خدا،‌ صرف نظر از اجابت یا عدم اجابت، موضوعیت دارد و به اصطلاح طلب مهم تر از مطلوب است.(21)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى‏نوشت‏ها:
1 - کهف (18) آیه 28.
2 - یونس (10) آیه 12.
3 - اصول کافى، ج 4، ص 219.
4 - بحارالانوار، ج 93، ص 381.
5 - بحارالانوار ج 93، ص 305.
6 - عدة الداعى، ص 97.
7 - عدة الداعى، ص 97.
8 - مکارم الاخلاق، ص 315.
منبع

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط معصومه بامداد  | 

مطالب قدیمی‌تر